قبل از طرح اصل بحث، تبيين ضرورت، تعريف و موضوع، با هدف آشنايى بيشتر خوانندگان عزيز با چارچوب و شاكله اين سلسله از مباحث ضرورى مىنمايد. از اينرو متناسب با اين مجال، هر يك از سه محور فوق را بهعلاوه محورهايى ديگر كه مجموعاً مهرههاى اصلى اين سلسله مباحث را تشكيل مىدهند، پى مىگيريم:
ضرورت بحث: دلايل سلبى و ايجابى
از ابتدايىترين پرسشها پيرامون موضوع بحث؛ يعنى «بررسى مهندسى تمدن اسلامى»، اين است كه اصولاً چه ضرورتى داشت بحث عمدهاى از فعاليت پژوهشى عدهاى از محققان حوزه و دانشگاه مصروف چنين بحثى شود؟ آيا رفع نيازى خاص يا برطرف كردن مانعى مشخص ذهن پژوهندگان را به خود مشغول كرده بود؟ آن نياز و اين مانع چيست؟ اصولاً چه دلايل ايجابى يا سلبى روح و ذهن پژوهشگر و مخاطب را براى پذيرش چنين موضوعى به جنبش واداشته است تا در سايه طرح چنين موضوعى، آن تشويش روحى به آرامش بدل شود و آن غَلَيان فكرى در ساحل ادله و براهين، آرام گيرد؟ آنچه در ذيل مىآيد همان ادلّهاى است كه ضرورت بحث را تمام كند.
دلايل سلبى
صحيح نبودن اقتباس از الگوى تمدن مادى
از عمده دلايلى كه سلباً ضرورت بحث را اثبات مىكند جوهره و گستره تمدن مادى موجود است كه سابقه آن به پانصد سال مىرسد؛ تمدنى كه بيش از سيصد سال است كارآمدى خود را بهصورت توسعهياب به اثبات رسانده است. اين همان تمدنى است كه شاكله و عصاره آن در بحث مدرنيسم و پستمدرنيسم، ذهن نقادان فلسفه و جامعهشناسى را به خود مشغول كرده است و هر يك به فراخور حال، به دفاع يا ردّ آن پرداخته و اين پديده مهم و تأثيرگذار در تاريخ بشرى را موهبتى بزرگ يا چالشى عظيم خواندهاند.
ما نيز بهعنوان وارثان تمدن و فرهنگ كهن، آميزهاى از دو عنصر اصلى «ايرانى» و «اسلامى» و با ويژگيهاى منحصر به فرد خويش، قطعاً از نقادان جدى اين پديده، بلكه از داعيان و مدعيان تمدنى نوين با صبغه الهى - اسلامى هستيم كه نمىتوانيم چالشهاى آشكار و پنهان حضور تمدن مادى را در پهناى حضور تمدن اسلامى در سراسر خاك ناديده بگيريم. اين تمدن نوين به آرامى، اما پيوسته و مستحكم، در حال احيا شدن است، با شعارهايى نو و البته برخاسته از فرهنگى عميق و ريشهدار. از اين رو اقتباس كردن از چنين تمدن مادى، با اين همه اختلاف در مبادى (مقدمات، ابتداييات و ضروريات)، مبانى (زيربناها، زيرساختها و استدلالات) و نتايج (محصولات، خروجيها و فرآيندها) نمىتواند تصميمى عقلانى باشد. مدرنيته محصول تمدن سكولار است كه با آرمانشهر تمدن الهى فرسنگها فاصله دارد. تمدن موجود را نه مىتوان به سادگى فراموش كرد و از كنار مبانى، ساختارها و محصولات آن بهراحتى گذشت، و نه مىتوان مطلقاً از آن بهره برد و باز بر شعار «توحيدمحورى» در مقام «انگيزه، انديشه و عمل» در هر سه بعد فردى، اجتماعى و تاريخى تكيه كرد. طريق وسط كه همواره حكم عقل متعبد بوده است، تنها شيوهاى است كه مىتواند جوامع اسلامى را از خطرات حاكميت نظام ارزشى مادى برهاند و در عين حال، آنها را از استفاده از بخش قابلتوجهى از محصولات آن در دوران گذر محروم نسازد. در هر حال، اقتباس از اين پديده، بهغايت خطرناك است و همين امر است كه بهعنوان يك دليل سلبى، ضرورت بحث درباره مهندسى تمدن اسلامى را تمام مىكند. در غير اين صورت، انفعال، بلكه انحلال، در نظام ارزشى بيگانه و دست كشيدن از شعارهاى محورى خود در نظام اسلامى اجتنابناپذير خواهد بود؛ حقيقتى كه ديروز در بخش عمدهاى از جهان اسلام رخ نشان داد و اگر امروز انديشمندان نظام نوپاى اسلامى در ايران، از گذشته عبرت نگيرند، فردايى روشنتر از آنچه بر امت اسلامى رفته است، در انتظار جامعه ما نخواهد بود.
تحقير همهجانبه توحيد در روش و منش تمدن مادى
از عمده دلايل سلبى ديگر براى پرداختن به بحث مهندسى تمدن الهى هجوم همهجانبه تمدن مادى با صور و اَشكال گوناگون، به هيمنه تمدن اسلامى است. در واقع توحيدمحورى بهعنوان ويژگى اصلى جوامع الهى، از صدها سال پيش - خصوصاً هزاره سوم ميلادى - مورد تهاجم همهجانبه نظام مفاهيم، معادلات و محصولات مادى قرار گرفته است.تمدن مادى از سالها پيش با طرح شعار جهانىسازى، عملاً گامهايى در برخورد با شالوده تفكر توحيدگرايى برداشته است. سادهلوحانه است اگر دايره اين برخورد را صرفاً در گستره ضيق امور اقتصادى، محدود بدانيم و از هجوم اصلى دشمن در دو عرصه سياست و فرهنگ، خصوصاً نظام ارزشها، بينشها و دانشها، غفلت كنيم. مشابهسازى، از شگردهاى اصلى دشمنان عنود نظام توحيدى در طول تاريخ - بهويژه سدههاى اخير - بوده است. دفاع موذيانه و همزمان از «تحجر و روشنفكرى» و تلاش براى اشاعه اين افكار در ميان مللى كه به آنها «جهان سوم» مىگويند، در غالب اوقات مؤثّر افتاده است، زيرا جوامع اسلامى با غفلت يا تغافل از فرهنگ كهن خود، مسحور شعبدههاى فناورى مادى گشته و با فراموش كردن پيشينه درخشان خويش در عرصه علم و ادب و فرهنگ، ريزهخوار اين خوان شدهاند. ظهور نظامهاى بشرساختهاى همچون بهائيت، وهابيت، و طالبانيزم و امثال آن در سالها و سدههاى اخير، نشان از برنامهريزى تمدن مادى براى شكستن پايههاى اعتقادات تحتسلطه، كارگر افتاده است و شعار «جهانىسازى» نيز با همين ابزار و شيوهها حاكميت نظام الحادى را بر جوامع اسلامى تضمين مىكند.
در اين حال، طبيعى است كه قرآن كتاب تروريستها، و اسلام مكتب ضدحقوق بشر قلمداد شود! با حذف آخرين لوح دعوت پيامبران الهى (يعنى اسلام) از لوح قلوب اهل توحيد، منشور مادهپرستى مدرن سرلوحه رفتار اجتماعى ملل دنيا قرار خواهد گرفت و اين بار نه تنها سوسياليزم، بلكه اسلام و مكاتب توحيدى را هم بايد تنها در موزه تاريخ جستجو كرد. در اين حال، مكتب منفعل توحيدى كه خداى بازنشسته از هدايت ناس را تبليغ مىكند، نمىتواند هماورد مناسبى براى تمدن مادى و مكاتب خودساخته قلمداد شود؛ زيرا در اين مكتب، نقش خداوند متعال، تنها در خلق جهان هستى تصور مىشود و نقش اداره «عينيت» به دست كسانى سپرده مىشود كه بر عقل غيرمتعبد تكيه دارند و توسعه اهواء را در سر مىپرورانند.
در چنين شرايطى، آنكه خليفه خدا بر روى زمين است نه يك انسان توحيدى، بلكه موجودى گرفتار در چنبره بتپرستى نوين است. كنوانسيون هشتمادهاى سازمان ملل متحد و امثال آن نيز با طرح شعارهاى زيبا همچون «طرفدارى از حقوق بشر» و «احترام به تمامى اعتقادات» - حتى نظريات خلقالسّاعه بشرى - عملاً در جهت تثبيت اين هدف مادى حركت مىكند. امروز حتى شعار ديگرى با مضمون «هماهنگسازى اعتقادات بشر» جانشين شعار پيشين (شعارِ احترام به عقايد) مىشود تا زمينه لازم براى همسو كردن مكاتب توحيدى و غيرتوحيدى اعم از اسلام، مسيحيت، يهوديت، بوديسم، لائيسم، ماركسيسم و تمامى ايسمهاى ديگر، با حاكميت بلامنازع كفر و شرك و نفاق بر تمامى ساختارها و روابط اجتماعى بشر فراهم شود. از اين رو نمىتوان سازگارى تئوريك ميان پديدههايى مانند انقلاب اسلامى ايران و شعارهايى همچون «جهانى شدن، هماهنگسازى اعتقادات بشرى» و امثال آن را توقع داشت؛ زيرا اينها پديدههايى متفاوت و برخاسته از چند خاستگاهِ متغايرند؛ و البته پرواضح است كه قربانى اين معركه نابرابر نظام ارزشى الهى خواهد بود كه در عين آنكه امرى فطرى است، براى جريان دادن آن در عينيت بايد رنج مضاعفى را تحمل كند؛ و مگر غير از اين است كه راه ابليس و اولياى طاغوت همواره سهلالوصول و راه خداوند و اولياى نور همواره با صعوبت و سختى همراه است؟
امروز انقلاب اسلامى ايران پرچم دفاع از اسلام، بلكه كليه مكاتب ناب توحيدى، را در دنياى مادى برداشته است تا تحقير دوباره اديان الهى را مانع شود. شعارمحورى انبياء(ع) نيز در جريان تاريخ چيزى جز عدالتگسترى در كره خاك نبوده است، و امروز اين شعار را با جديت تمام تهديد و تحديد مىكنند. همين شيوه برخورد، همِّ ما را براى تفكر پيرامون موانع و راهكارهاى وصول به تمدن الهى، دوچندان مىكند و اين يكى ديگر از دلايل ضرورت اين بحث است.
ناكارآمدى مدلهاى مادى در پاسخگويى به نيازهاى فطرى بشر
گرچه مدلهاى مادى موجود توانستهاند از يكسو، بشر اين سده و سدههاى اخير را در هالهاى از ترديد به كارآمدى مكاتب ناب الهى قرار دهند و از ديگر سو، بخشى از نيازهاى فردى و اجتماعى انسان را پاسخ دهند؛ اما قطعاً از پاسخگويى به نيازهاى فطرى بشر، ناتواناند. اين واقعيتى است كه هيچگاه بهصورت جدى، چه در مقام نظر و چه در عمل، طراحان و معماران تمدن مادى آن را دنبال نكردهاند. اصولاً تفسير آن از فطرت ناب بشرى با آنچه مكاتب توحيدى معرفى مىكنند بسيار متفاوت است.همين ناكارآمدى مدلهاى مادى و ارائه تفسيرِ نامتناسب با فطرت بشرى دليل روشنى بر ناتوانى اين مدلها در تحقّق و توسعه اهداف جامعه الهى است. توانمندى اين الگوها قطعاً در حاكميت بخشيدن به نظام ارزش مادى، قابلدفاع است، اما هيچگاه اين روشها براى توسعه تعبد در جامعه طراحى نشدهاند. اين واقعيت نيز مىتواند عزم انديشمندان جامعه اسلامى را براى تدوين ساختار الهى بيشتر كند؛ تمدنى كه بتواند نيازهاى فطرى بشر را با هدفِ حاكميت ارزشهاى ناب توحيدى پاسخ دهد.
تنزل درجه جذابيت شعارها در تمدن مادى
از ديگر دلايل سلبى، اشباع شدنِ روح بشر معاصر از شعارهاى تمدن مادى است؛ شعارهايى كه تا ديروز از جذابيت زيادى برخوردار بود، اما هنگامى كه انسان توحيدى و غيرتوحيدى آنها را تجربه كرد، پوچ بودن غالب آنها ثابت شد. طبيعى است تنزل اين جذابيتها بر گزينش شعارى نو را ضرورى مىكند؛ شعارى كه نواقص موجود را در بر نداشته باشد و بتواند روح تشنه بشر را سيراب كند. در غير اين صورت، نااميدى از كمال شعارهاى پيشين و نبود شعارهاى نوين، جوامع را به مرز انفجار اجتماعى سوق خواهد داد. البته ارائه شعارهاى جديد امرى است كه بايد تحقق آن را در فراسوى حكومت اسلامى جستجو كرد.
دلايل اثباتى
لزوم تحقق آرمانهاى دينى از طريق تمدنسازى
يكى از دلايل اثباتى بر ادعاى مورد بحث، جامعيت دين است كه توسط حجج ظاهره و در قالب نبوت و امامت به ما ارزانى شده است. منظور از دين نيز دين حداكثر است كه روابط، مناسبات و ساختارهاى اجتماعى را بهعنوان يكى از موضوعات، مورد توجه جدى قرار مىدهد. تنها در اين حال است كه دين مىتواند كارآمدى و جامعيت خود را در تمدنسازى به اثبات برساند. اصولاً تحقق شعارها و آرمانهاى دينى در گرو ايجاد تمدن اسلامى است و اين تمدن نيز به نوبه خود منوط به شامليت و جامعيت دين بر روابط فردى و اجتماعى است. مكتبى كه نتواند كارآمدى خود را در قالب سرپرستى تكامل الهى به اثبات برساند و احكام خود را در بستر جامعه و تمدن جريان دهد و وظايف يك شهروند جامعه را از مهد تا لحد ساماندهى كند، حتماً از جامعيت لازم برخوردار نيست. در اين صورت چنين مكتبى نخواهد توانست دو حوزه «اعتقاد» و «عمل» اجتماعى را به يكديگر پيوند زند.البته در ميان مذاهب اسلامى، تنها تشيع از قدرت نظامسازى و ايجاد تمدن توحيدى برخوردار است. مهمترين نمونه عينى اين توانمندى، حكومت دهساله نبوى و حاكميت پنجساله علوى است كه الگويى كامل از يك دولت قدرتمند اسلامى را به جامعه و تاريخ بشرى معرفى كرد. بدونشك، اگر انحرافاتِ پس از رحلت نبىاكرم(ص) بهوقوع نپيوسته بود، اين دو حكومت مىتوانست در قالب يك تمدن نوين الهى رخ نشان دهد و بشر را از رنج تاريخى ظلم و ناسپاسى رهايى بخشد؛ اما سنت الهى چنين است كه اين دو الگوى كامل بهدست با كفايت آخرين ذخيره الهى(عج) و در زمان موعود، بهصورت مستمر، حياتى دوباره يابد تا همگان از حاكميت احكام الهى در عينيت بهرهمند شوند.
تحقق انقلاب اسلامى ايران و لزوم بحث از تمدنسازى اسلامى
از ديگر ادلّهاى كه ضرورت بحث از تمدنسازى اسلامى را تمام مىكند، وجود نيازهاى اساسى انقلاب اسلامى است كه امروز توانسته است پرچم دينمحورى را در اداره عينى جامعه به اهتزاز درآورد. گرچه قدرت سياسى، فرهنگى و اقتصادى نظام اسلامى ايران هيچگاه قابلقياس با شاكله انقلاب موعود جهانى به رهبرى حضرت مهدى(عج) نيست و هيچيك از رهبران انقلاب اسلامى نيز چنين داعيهاى در سر نداشتهاند، اما چون اين حركتِ مؤثّر در ساختارها و روابط موجود جهانى، با نام «دين» به وقوع پيوسته است و هدف اصلى خود را زمينهسازى براى اقامه تمدن اسلامى مطرح كرده است، عملاً رسالت انديشمندان مسلمان را در ارائه بحث «مهندسى تمدن اسلامى» مضاعف مىسازد.
الزامات مربوط به جهانىسازى و جهان شدن
آخرين دليل اثباتى را مىتوان در «حكومت جهانى» بهعنوان محورىترى شعار هر دو تمدن مادى و الهى جستجو كرد. به بيان بهتر، هر دو تمدن داعيه سرپرستى تكامل اجتماعى بشر را در طول تاريخ داشتهاند و به شعار «جهانىسازى و جهانىشدن» بر پايه نظام ارزشى خود، اعتقاد جدى دارند. اين شعار الزاماتى را براى طرفين ايجاد مىكند كه كمترينِ آنها بحث جدى درباره تمدنسازى و ترسيم دكترى نظامات اجتماعى بر پايه دين دنياپرستى يا خداپرستى است. گرچه تمدن مادى قرنهاست اين بحث را بهصورت نظرى و عملى دنبال كرده است، كماكان اين پژوهش بنيادين براى داعيهداران تمدن الهى حياتى است. تبيين شاخصهها و چارچوب اين تمدنِ فراموششده، گام نخست در احياى دوباره آن است. تجديد حيات دين در گرو اقامه تمدن الهى است و عملى شدنِ اين مهم تنها از عهده انديشمندان دردآشناى اسلام، مورد انتظار است.
تعريف مهندسى تمدن اسلامى
اكنون كه با ضرورت طرح بحث آشنا شديم، شايسته است تعريف دقيقترى از اين موضوع آورده شود تا ابهامات احتمالى پيرامون آن مرتفع شود.
لزوم توجه به عوامل دوگانه در تعريف
اصولاً براى ارائه تعريفى جامع و مانع از يك موضوع، نيازمند تبيين عوامل «درونزا» و «برونزا» هستيم. در غير اينصورت، گرچه اين تعريف مىتواند مورد استناد قرار گيرد، اما اجمال حاصل از عدمتبيين دو دسته از عوامل فوق، ذهن مخاطب را با پرسشهاى بسيارى مواجه مىسازد كه بعضاً نمىتوان بر چنين تعريف محدودى براى طرح حلقات ديگر بحث تكيه كرد. از اين رو سخن گفتن از اين دو دسته از عوامل، براى تبيين تعريفى شفاف، امرى ضرورى است. اما اين عوامل در تمدن اسلامى چيست تا آنگاه سخن گفتن از مهندسى و اقامه آن معنا پيدا كند؟
فلسفه تكامل و فلسفه شدن، مهمترين عوامل برونزا و درونزا
مهمترين عامل بيرونى كه مىتواند حدود و ثغور يك تمدن را ترسيم كند همان فلسفه تكامل است كه با نگاه به جريان تاريخى حركت بشر و نوع تفسيرى كه از اين حركت ارائه مىدهد، عملاً چارچوب تمدن را به تصوير مىكشد. طبيعى است هر انديشهاى كه فاقد فلسفه تكامل باشد، نخواهد توانست سيماى تمدن موجود خود را براى خود و ديگران رسم كند.اما اين عاملِ بيرونى تنها در كنار فلسفهاى ديگر به نام فلسفه شدن (يا فلسفه چگونگى) كه ترسيمكننده تغييرات عينى يك پديده (همچون تمدن) است مىتواند تعريف كاملى از موضوع ارائه كند. نبود فلسفه شدن، به معناى باقى ماندن فضاى بحث در مفاهيم نظرى محض است كه البته نمىتوان از چنين فضاى ضيقى انتظار معجزه عملى داشت؛ همچنان كه اگر هر دو فلسفه تكامل و چگونگى در ذهن معماران يك مكتب طراحى شده باشد اما اين انديشه فاقد منطق و متدولوژى تغييرات عينى باشد، باز نمىتوان از عهده تفسير مراحل پيدايش، تغييرات و تكامل يك شىء متغير و متحرك برآمد. تنها در اين حال است كه سخن گفتن از مهندسى تمدن اسلامى جايگاهى منطقى و واقعى خواهد داشت.
موضوع مهندسى تمدن اسلامى
از ديگر سرفصلهاى قابلبحث، موضوع مهندسى تمدن اسلامى است. بايد ديد موضوع هندسه اين بحث چيست و ابعاد هندسى آن كدام است؟
فلسفه شدن، محور هماهنگى سه منطق
دانستيم كه مهمترين عامل درونزا در مهندسى تمدن اسلامى فلسفه شدن يا چگونگى است كه براساس آن مىتوان تغييرات يك پديده را دائماً ترسيم كرد؛ اما اين فلسفه گرچه فلسفه عمل محسوب مىشود، بهخاطر روح حاكم بر آن (و هر فلسفه مادى يا الهى) نمىتوان آن را بدون واسط، در عينيت جريان داد. سرپل ارتباطى مفاهيم نظرى يك فلسفه (حتى اگر فلسفه عمل باشد) «منطق و متدلوژى» است. در واقع با اين واسط مىتوان به «مفاهيم، معادلات و برنامههاى» عينى دست يافت. روشهايى كه بهعنوان سه منطق مهندسى تمدن اسلامى، قابلطرحاند و حول محور فلسفه شدن يا چگونگى، هماهنگ مىشوند عبارتاند از: -روش استنباط احكام اجتماعى/ -روش توليد معادلات كاربردى / -روش طراحى برنامههاى اجرايى... طبيعى است چون هر سه منطق، موضوع مهندسى تمدن اسلامى بهشمار مىروند، بهناچار بايد از متن جهانبينى الهى استخراج شوند.
سه ديدگاه موجود در خصوص تمدن اسلامى
يكى ديگر از سرفصلهاى اين مباحث، بررسى نظريههاى موجود در خصوص تمدن اسلامى است كه بنا بر ضرورت، درباره آنها بيشتر سخن مىگوييم. در اين خصوص سه ديدگاه اساسى وجود دارد كه ديدگاههاى ديگرى نيز از درون آنها زاده شده است. سه نظريه مزبور عبارتاند از:
اول - ضرورت اداره جامعه اسلامى براساس فقه سنتى (فقه فردى): رايجترين نظريه موجود كه طرفداران و منتقدان بسيارى نيز دارد، ديدگاهى است كه فقه فردى را ابزار كارآمد اداره جامعه اسلامى معرفى مىكند.
دوم - ضرورت اداره جامعه اسلامى براساس فقه پويا: از ديگر نظرياتى كه پس از تشكيل حكومت اسلامى در ايران جناحهاى مختلفى از انديشمندان جامعه مطرح كردند ضرورت تمسك به فقه پويا براى اداره جامعه اسلامى است. اين گروه با متهم كردن فقه موجود به ضيق بودن محدوده موضوعات آن و لزوم توسعه در موضوعات فقهى بهگونهاى كه بتواند ابزار اداره حكومت اسلامى و پاسخگوى مسائل مستحدثه باشد، از انديشه خود در اين مورد دفاع مىكنند. اين ديدگاه قائل به ضرورت احصاى موضوعات فقهى و استنباط احكام موضوعات جديد از طريق توسعه موضوعات است.
هر يك از دو ديدگاه از منظر ديدگاه سوم، دچار كمبودها و نواقصى است كه بايد در جاى خود مورد بحث قرار گيرد.
سوم - ضرورت اداره جامعه اسلامى براساس فقه حكومتى (فقه اجتماعى): ديدگاه سوم كه خود مشتمل بر دو نظريه است، كارشناسى اسلامى را محور اداره جامعه اسلامى و ضرورت مديريت اجتماعى مىداند. اما در عين حال طرفداران اين ديدگاه در تحديد دايره كارشناسى اسلامى عملاً به دو نظريه ذيل گرايش پيدا مىكنند:
نظريه نخست: «گرچه كارشناسى اسلامى» اصل ضرورى در امر حكومت است، نفس كارشناسى را بايد به حوزه علوم انسانى محدود كرد. تنها در اين حيطه است كه مىتوان از دين، نقشِ محورى را انتظار داشت و دو حوزه «موضوعات» و «احكام» را در اين راستا مورد بررسى و بحث كارشناسى قرار داد.
نظريه دوم: بايد از نقشِ محورى دين در تمامى گستره علوم، اعم از علوم انسانى، علوم تجربى و علوم پايه دفاع كرد و معناى كارشناسى دينى را به تمامى حوزهها تعميم داد. اصولاً مجموعه علوم نقشى اساسى در ايجاد تمدن الهى دارند. از اين رو تنها با دينى كردن خاستگاه، جايگاه و پايگاه علوم مىتوان متوقّع بود كه كارشناسى نيز صبغه دينى پيدا كند. البته پيش از اين مهم بايد فقاهت (يا اصول فقه) موجود را كه بهعنوان روش استنباط احكام الهى مورد استفاده علماى اسلامى قرار مىگيرد، توسعه داد و بر اين اساس، «فقه اداره» را، كه همان «فقه حكومتى» است، به جامعه عرضه كرد.
پس براساس اين ديدگاه، توسعه روش فقاهت بايد در كنار تصرف در بنيان فلسفى و متدولوژى علوم كاربردى، مدنظر انديشمندان حوزه و دانشگاه قرار گيرد تا مجموعه اصول فقه، فقه حكومتى، علوم پايه (فلسفه فيزيك، فلسفه رياضى و فلسفه زيستشناسى)، علوم تجربى و علوم انسانى عملاً در خدمت توسعه دين قرار گيرند. تنها بر اين اساس مىتوان توسعه در روش برنامهريزى و اداره حكومت را بر پايه كتاب و سنت الهى تعريف كرد. در هر حال، اگر نظام اسلامى فاقد چنين فلسفهها و روشهايى باشد و نتواند فلسفه شدن يا چگونگى را بهعنوان محور هماهنگى سه روش توليد حكم، معادله و برنامه براساس دين تعريف كند، حتماً تضمينى براى استمرار و توسعه حكومت اسلامى در كار نخواهد بود؛ چه رسد به اينكه پرچمداران اين حركت عظيم اسلامى داعيه اقامه تمدن نوين الهى را در قرن معاصر مطرح كنند. تمامى اينها سرفصلهاى مباحثىاند كه بايد تدريجاً در جاى خود موشكافانه بررسى شوند. اين سرفصلها به مادى بودن مبادى، مبانى و نتايج تمدن موجود و ضرورت شناخت اركان و ساختار اين تمدن و محصولات و فرآوردههاى آن اِشعار داشت و نقدى از برون قلمداد مىشد، و نيز سرفصلهايى كه به نقش حوزههاى علميه امروز در مهندسى تمدن اسلامى و ضرورت تأسيس فلسفههاى تكامل، تاريخ، جامعهشناسى، چگونگى (شدن) و برنامهريزى با هدف آسيبشناسى در فرهنگ حُجيّت حاكم بر حوزهها و نيز نقش دانشگاهها در اين مهندسى و نقد فلسفه تكامل، تاريخ و جامعهشناسى موجود با هدف آسيبشناسى مدل حاكم بر فرهنگ مديريت كلان اجتماعى و امر برنامهريزى اشاره داشتند و عملاً نقدى از درون قلمداد مىشدند. البته آنچه مكمّل نقد درونى محسوب مىشود بررسى مبادى، مبانى، مواضع و موانع مهندسى تمدن اسلامى در سه سطحِ «توسعه، كلان و خُرد» است كه عنوان كلى اين سلسله از مباحث را نيز به خود اختصاص داده است.
الزامات قطعى مهندسى تمدن اسلامى
ذكر اين نكته ضرورى است كه امروزه در ايران اسلامى شواهد بسيارى از وجود يك اراده قوى براى اقامه تمدن اسلامى وجود دارد كه اين بار با مدنيت كهن ايرانى آميخته است. البته نبايد از اين واقعيت نيز غافل شد كه اين تركيب از مدنيت ايرانى اسلامى داراى لوازم خاص خود است. در محور مدنيت، اسلام كاملترين دين توحيدى خواهد بود و شريعت مقدس، سلسلهجنبان اين خيزش نوين اجتماعى در گستره خاك محسوب مىشود. در نظام تركيبات، هر وحدت كل داراى نسبت و عناصر خاص خود است كه اگر نسبت محورى تغيير پيدا كند و ضرائب كمّى و كيفى آن دگرگون شود، ديگر سخن گفتن از آن وحدت تركيبى پيشين، ناصواب خواهد بود. اين لوازم عبارتاند از:
اول - ضرورت ترجمه كِيف به زبان كمّ
از عمده لوازم تمدنسازى كه در مباحث بعد بيشتر درباره آنها بحث خواهيم كرد ضرورت ترجمان كيفيات با زبان كمّ است. دفاع از انگارههاى منطق صورى انتزاعنگر كه كيفيات را بهصورت جزاير منفك از يكديگر و احياناً با ربطى ضعيف با هم تعريف مىكند نمىتواند مدل خوبى براى مجموعهسازى باشد؛ چه رسد به آنكه از اين الگو و امثال آن انتظار ترجمان كيفيات به كميات و ارائه معادلات كاربردى مربوطه، رسم نمودار، كنترل كيفى و بهينهسازى مجموعه را داشته باشيم. از اين رو اگر هم از رياضيات و ضرورت آن در مجموعهسازى سخن به ميان آيد بىشك مراد، رياضيات انتزاعى يا محاسبات كمّى از طريق روشهاى اقليدسى و امثال آن نيست. تصرف در تمامى علوم پايه و مبانى آن - از جمله مبناى رياضيات - يك ضرورت است كه به تبع، هندسه جديدى با نظام محاسبات و مقياسبندى نوينى را ايجاد خواهد كرد. اينها و صدها مؤلفه ريز و درشت ديگر از لوازم قطعى مهندسى تمدن است كه بدون آنها دست يافتن به اين سرزمين شگفتيها رويايى بىتعبير مىنمايد.
دوم - ضرورت تأسيس مفاهيم جديد بهعنوان سرپل حضور ارزشها در جامعه
تنها در اين حال است كه مىتوان ادعاى بزرگ «وَلا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلّا فى كِتابٍ مُبينٍ» را بهصورت عينى به اثبات رساند و به جهانيان قدرت سرپرستى دين را در عرصه اجتماع ثابت كرد. در حقيقت تمدن بهعنوان مهد و نماد تبلور عينى مفاهيم نظرى رخ مىنمايد. اگر مفاهيم از قدرت لازم براى ايجاد روابط و ساختارهاى اجتماعى برخوردار باشند، با يك مبنا و روش كارآمد (در قالب فلسفه و منطق چگونگى) مىتوان نظام ارزشى يك مكتب را متبلور كرد. به بيان ديگر، مفاهيم، سرپلِ حضور ارزشها در عينيتاند. چه بسيارند ارزشهاى والاى انسانى كه به سببِ ضعف در زيرساختها در حوزه مفاهيم نظرى، از حضور در روابط اجتماعى و فردى بشر محروم مىشوند. همچنان كه بسيارند ارزشهاى منحطى كه به علت قوت مفاهيم و معادلات، بخش عمدهاى از نظام معيشت و سعادت بشرى را اشغال كرده و وجود نامبارك خود را بر پيكره روابط جهانى تحميل كردهاند.
فلسفه و منطق، بستر تولد مفاهيم و معادلات
بنابراين وجود فلسفه و منطق كارآمد، كه بستر توليد مفاهيم و معادلات روزآمد باشد، از لوازم قطعى تمدنسازى است. خوشبختانه با همت برخى از انديشمندان متعهد جامعه، امروز اين ابزار در خدمت توسعه اهداف جهانى انقلاب اسلامى قرار گرفته است. وجود فلسفه نظام ولايت كه كاملترين حد فلسفى از يك سلسله مبانى زيرساختى است در كنار «روش عام توليد مفاهيم» بهعنوان متدولوژى علوم حوزوى و دانشگاهى، نويدبخش جنبش عظيم نرمافزارى با هدف ارائه معادلات كاربردى جديد در عرصه سرپرستى اجتماعى و توليد فناورى نوين بر پايه ارزشها و باورهاى دينى است. اين حركت قرنها پيش در مبانى و مفاهيم مادى بهوقوع پيوست و ثمره آن فناورى و تمدن مادى موجود شد كه با تفاخر، جايگاه الوهيت را در نظام معيشت و سعادت بشرى تا حدِّ روابط فردى ميان خالق مخلوق تنزل داده است و با حاكم كردن مفاهيم اومانيستى، روح انسانمحورى را در تار و پود ساختارهاى اجتماعى چنان دوانده است كه ديگر مجالى براى خداپرستى حتى در دير و صومعه باقى نگذارده است. وجود بىشمار ترسايان منفعل در برابر مظاهر فناورى مادى كه عنوان تعبد و خداخواهى را نيز يدك مىكشند يكى از چندين دلايل و شواهد بر اين مدعاست.
بايد بر اين واقعيت تلخ اذعان كرد كه دستگاه عريض و طويل مادى توانسته است با اتكا بر همين توانمنديها، تمامى اجزاىِ دستگاه را با يكديگر هماهنگ كند. البته اين سيستم كماكان از نبود يك فلسفه و روش عام رنج مىبرد؛ اما فلاسفه مادى تا حدودى توانستهاند تصويرى از مبانى فلسفى و متدولوژى علوم خود را به تصوير بكشند. آنها هنوز در تكميل چرخه توليد انديشه، از مبنا تا بنا و از زيربنا تا روبنا، بهصورت سيستماتيك و شفاف، توفيق كامل پيدا نكردهاند، ولى با همين چارچوب نيز خلق و توسعه فناورى مادى را بارها و بارها جشن گرفته و توانمندى نسبى آن را دليلى بر حقانيت روش و منش خود فرض كردهاند؛ غافل از آنكه معيار صحت يك روش نمىتواند به كارآمدى در جهت رفع نياز با تعريف مادى بازگشت نمايد بلكه مشروط به تناسب داشتن با حق و باطل است. در هر حال، مژده تأسيس فلسفه و روش عام براى توليد مفاهيم و معادلات كاربردى اسلامى نويدبخش آيندهاى روشن براى دانشمندانى است كه انديشه اقامه تمدن نوين را در سر مىپروانند و براى احياى جنبش نرمافزارى و سختافزارى در فضايى متفاوت، كمر همّت بستهاند. اين فلسفه برخلاف «فلسفه اصالت وجود يا ماهيت» (كه برخى اصرار دارند آن را «فلسفه اسلامى» بخوانند) برخاسته از روح كتاب و سنت است. فلسفه موجود تنها مىتواند «چرايى»ها و «چيستى»ها را توضيح دهد، اما يقيناً از تبين «شدن»، «تغيير» و «چگونگى» پديدهها خود را ناتوان مىبيند؛ امرى كه در فلسفه جديد اسلامى بسيار مورد توجه قرار گرفته است. روش تأسيسى جديد نيز چون مبتنى بر چنين فلسفهاى است، شايسته است روش، متدلوژى و منطق شدن يا چگونگى ناميده شود؛ روشى كه قادر است سه روش استنباط احكام اجتماعى، توليد معادلات كاربردى، و برنامههاى عينى را در سه عرصه حوزه، دانشگاه و دولت، هماهنگ نمايد. اين روشهاى سهگانه در حكم فونداسيون و زيربناى آرمانشهر اسلامى است كه از آن به مدينه فاضله تعبير مىشود.
سوم - ضرورت هماهنگى سه نهاد حوزه و دانشگاه و دولت در اقامه تمدن نوين
اما هنوز تا رسيدن به يك نقطه ملموس عينى لازم است گامهاى مؤثر ديگرى برداشته شود. اسكلتبندى و نماساز اين آرمانشهر از جمله آنهاست كه در قالب توليد احكام معادلات و برنامههاى اجتماعى تعريف مىشود اين امور را بايد سه نهاد حوزه، دانشگاه و دولت ساماندهى كنند. پس تا بدين جا، در قالب يك پژوهش عميق آكادميك، روشهاى سه گانه توليد و طراحى شده است، اما محصول آنها كه بايد توسط بخشهاى مربوطه توليد شوند، فراتر از شرح وظايف و اختيارات يك پژوهشگاه يا آكادمى است كه صرفاً متولى طراحى فلسفه و روش عام و نهايتاً روشهاى سه گانه است. تا اين مرحله نيز امرى شبيه به يك معجزه علمى رخ داده است كه جاى خالى آن در قرون پس از فرهنگ اسلام و تشيع (از اوايل قرن دوم هجرى) تا كنون احساس مىشد. با تمسك به انوار قدسى ائمه اطهار(ع) كه واسط فيض ربوبى در تمامى عرصهها از جمله عرصه علم و فرهنگاند، و با بهرهمندى از فرهنگ غنى تشيّع كه با مجاهدت علمى نگاهبانان اين دژ (يعنى علماى اسلامى، به ويژه فقهاى معظم) رونقى مضاعف يافته بود، اين ثمره شيرين علمى و پژوهشى بهدست آمد و روشهاى توليد ابزار مديريت اجتماعى تدوين شد.
در حقيقت امروز بخشى از اين واجب كفايى انجام شده است. لذا ضمن آنكه ذمِّه ديگر انديشمندان علوم اجتماعى (به معناى عام كلمه كه شامل علوم كاربردى نيز مىشود) از اين واجب خطير مبرى شده است، تكليف مضاعفى براى توليد و استنباط احكام كيفى، معادلات كاربردى و برنامههاى عينى بر دوش قشر وسيعى از علماى حوزوى، انديشمندان دانشگاهى و كارشناسان حكومتى قرار گرفته است كه انجام اين تكليف مىتواند زمينهساز احياى آرمانشهر اسلامى باشد.
به بيان بهتر، با استفاده از فلسفه و روشهاى سه گانه، جهات حاكم بر نظام مديريت اجتماعى از متن كتاب و سنت استخراج شده است و اكنون بايد علماى حوزوى با استفاده از روش فقاهت بالنده و نوين كه ناظر به موضوعات جديد است، احكام كيفى را در قالب فقه حكومتى (اجتماعى)، استنباط كنند و در اختيار خيل عظيم دانشگاهيان متعهد قرار دهند تا ايشان نيز با استفاده از روش جديد، به توليد معادلات كاربردى اسلامى مبادرت كنند و در نهايت، كارشناسان نظام اسلامى آن معادلات را در توليد برنامههاى اسلامى با استفاده از روش نوين توليد برنامه به كار گيرند. اين مجموعه هماهنگ و پويا مىتواند بنيان منطقى يك جامعه برخوردار از رفاه مادى و معنوى را براساس «فلسفه تكامل الهى» تعريف و جريان توسعه تعبد را در جامعه دنبال كند.
چهارم - ضرورت تأسيس بانك توسعه اطلاعات اسلامى
تنها در اين حال مىتوان از نظام تخصصيها و اولويتهاى اجتماعى به شكلى منطقى و مستدل دفاع كرد و براى بخشهاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى برنامهاى منسجم و هماهنگ را در قالب چشمانداز و برنامههاى پنجساله و بالاتر تعريف كرد. البته مىتوان با مدل تخمينى كه از شاكله فلسفه و روش عام تأسيس استخراج شده است بهتر از مدلهاى مادى و اقتباسشده از نظامهاى غربى يا شرقى، امور اجتماعى نظام اسلامى را با هدف توسعه تعبد الهى سامان داد. اما طبيعى است هرچه ضريب خطاى اين مدل كمتر شود، امكان تخصيص مطلوبتر مقدورات اجتماعى در سه عرصه سياست، فرهنگ و اقتصاد بيشتر خواهد شد. البته براى جريان منطقى و روان سه روش توليدِ احكام و معادلات و برنامهها در ساختارهاى اجتماعى، نيازمند بانك توسعه اطلاعات اسلامى نيز هستيم. اين بانك از يكسو، بايد دائماً در حال افزايش اطلاعات درونى خود باشد و از سوى ديگر، ضمن تعامل با جامعه، كاستيها و بايدهاى مربوط به ساختار اجتماعى را پاسخ دهد. هدف غايى اين بانك ساماندهى نظام اطلاعات و دادهها در تمامى زمينههاست. طبيعى است طراحى «سازمان، برنامه و اجرا» براى چنين بانكى از ضروريات است كه بخشهاى مختلف بايد در هر سه عرصه حوزه، دانشگاه و حكومت عهدهدار ساماندهى اين امر شوند. خوشبختانه امروز الگوى اجمالى براى توليد و طبقهبندى محتواى چنين بانكى در اختيار است كه با يك سازماندهى قوى مىتوان نظام محصولات اين بانك را كه همان اطلاعات مربوط به نرمافزار و سختافزار اسلامى است تعريف كرد.
پنجم - ضرورت طراحى مدل انتقال براى گذر از وضع موجود به مطلوب
آنچه در سطور فوق ترسيم شد سيماى نسبيتها و مدل مطلوب از مهندسى تمدن اسلامى است. اما براى رسيدن به اين مهم، ناچار از طراحى «مدل انتقالى» نيز هستيم؛ مدلى كه خود مشتمل بر چندين مدل كوچكتر و واسط است تا رفتهرفته فاصله «وضع موجود» را با «وضع مطلوب» كمتر كند. اين مدل انتقالى عمدتاً در قالب منطق نسبيت اسلامى قابلتعريف است كه به لحاظ پايگاه نظرى، جريان تبديل و تغيير ساختارها و روابط اجتماعى را بهصورت ثابت ارزيابى نمىكند. از اين رو براى تبديل جامعه آلوده به مبانى و مظاهر كفر و الحاد، به جامعه اسلامى، لازم است مراحلى از «التقاط» را بهناچار پذيرا بود.
در واقع به لحاظ پايگاه فلسفى، بايد از نظام و منطق نسبيت، در جريان تبديل و تغيير مناسبات بهره برد كه اين نيز به نوبه خود وابسته به وجود يك مدل رياضى مناسب است. اين مدل اجازه مىدهد كه نسبيتها و منزلتهاى مختلف در جاىجاى روابط و ساختارها بهخوبى تعريف شوند؛ چه اينكه در هنگامه عسر و حرج علمى كه هنوز جامعه دينى به مرحله توليد معادله اسلامى نرسيده است، بايد بهگونهاى متفاوت، مناسبات علمىاجتماعى را براساس الگوى تخصيصى، تعريف كرد. حال آنكه اگر همين جامعه به مرحله توليد معادله برسد، ولى به تفاهم اجتماعى نائل نشود، بايد به شيوهاى ديگر، مناسبات را طراحى كرد. به بيان بهتر، اگر «نظام علوم اسلامى» تنظيم شود، ولى جامعه پذيراى آن نباشد، همين عدمتفاهم علمى در ميان جمع متخصصان، باعث عدممقبوليت اجتماعى و جريان نيافتن اين معادلات در ساختارهاى اجتماعى مىشود. طبعاً براى ارتقاى ظرفيت اجتماعى بايد شيوههاى ديگرى برگزيد تا اين تفاهم علمى جامه عمل بپوشد.
تأثير مدل انتقال در ارتقاى ظرفيت اجتماعى
در يك كلام، تعريف يك شيب منطقى در دوران گذر از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب ضرورى است. اين امر با هدف ارتقاى ظرفيت پذيرش تاريخى در جامعه صورت مىگيرد. اگر امروز شاهد بيدارى تدريجى در ميان ملل جهانيم، بايد حضور اراده الهى و اوليا او را، بهعنوان محور سرپرستى تاريخ، در ارتقاى اين ظرفيت جستجو كنيم. اگر انديشمندان جوامع اسلامى نيز توانستند براساس يك مدل كارآمد، تناسبات نظام اجتماعى را براساس اين اراده غالب بهدست آورند، آنگاه مىتوان از تهيه مقدمات مهندسى تمدن اسلامى سخن گفت؛ گرچه بخشى از ضريب خطاى اين تلاش نيز قابلاغماض خواهد بود.
طبعاً مدل انتقالى نيز بايد از ظرفيت لازم براى ملاحظه عوامل برونزا كه همان عوامل تاريخى است برخوردار باشد. اگر نتوانيم ظرفيت تاريخى و اجتماعى و نسبت ميان آنها را بهدست آورديم و آنها را بهصورت كمّى به تفاهم اجتماعى برسانيم، حتماً تصميمات عرصه نظر، در مقام عمل خواهد شكست و با جزمنگرى و غفلت يا تغافل از ملاحظه نسبتها و نسبيتها، نسخههايى واحد براى بيماريهاى اجتماعىِ متفاوت تجويز مىشود كه البته نتيجهاى جز عقبرفت در پى نخواهد داشت.
از اين رو هدف اين سلسله از مباحث چيزى جز شناساندن چارچوب يك مدل كارآمد براى مهندسى يك تمدن نوين از طريق بررسى مبادى، مواضع و موانع آن نيست. اميد است كه به اين هدف والا، بهقدر بضاعت، دست يابيم و طرح اين مباحث بتواند دورنمايى از يك روش كارآمد را در معرض قضاوت انديشمندان جامعه قرار دهد. منبع: وبلاگ استادرضایی
