تبليغاتX
جنبش نرم افزاری و تولیدعلم و آزاداندیشی - فرازي از كتاب ارزشمندمهندسي تمدن اسلامي/ اثر دکترعبدالعلي رضايي

جنبش نرم افزاری و تولیدعلم و آزاداندیشی

فریاد درد زمانه بازگشت به اسلام را در دنیای علم و معرفت باید دمید

مقدمه‏

  قبل از طرح اصل بحث، تبيين ضرورت، تعريف و موضوع، با هدف آشنايى بيشتر خوانندگان عزيز با چارچوب و شاكله اين سلسله از مباحث ضرورى مى‏نمايد. از اين‏رو متناسب با اين مجال، هر يك از سه محور فوق را به‏علاوه محورهايى ديگر كه مجموعاً مهره‏هاى اصلى اين سلسله مباحث را تشكيل مى‏دهند، پى مى‏گيريم:

  ضرورت بحث: دلايل سلبى و ايجابى‏

 از ابتدايى‏ترين پرسشها پيرامون موضوع بحث؛ يعنى «بررسى مهندسى تمدن اسلامى»، اين است كه اصولاً چه ضرورتى داشت بحث عمده‏اى از فعاليت پژوهشى عده‏اى از محققان حوزه و دانشگاه مصروف چنين بحثى شود؟ آيا رفع نيازى خاص يا برطرف كردن مانعى مشخص ذهن پژوهندگان را به خود مشغول كرده بود؟ آن نياز و اين مانع چيست؟ اصولاً چه دلايل ايجابى يا سلبى روح و ذهن پژوهشگر و مخاطب را براى پذيرش چنين موضوعى به جنبش واداشته است تا در سايه طرح چنين موضوعى، آن تشويش روحى به آرامش بدل شود و آن غَلَيان فكرى در ساحل ادله و براهين، آرام گيرد؟ آنچه در ذيل مى‏آيد همان ادلّه‏اى است كه ضرورت بحث را تمام كند.

  دلايل سلبى‏

 صحيح نبودن اقتباس از الگوى تمدن مادى‏

 از عمده دلايلى كه سلباً ضرورت بحث را اثبات مى‏كند جوهره و گستره تمدن مادى موجود است كه سابقه آن به پانصد سال مى‏رسد؛ تمدنى كه بيش از سيصد سال است كارآمدى خود را به‏صورت توسعه‏ياب به اثبات رسانده است. اين همان تمدنى است كه شاكله و عصاره آن در بحث مدرنيسم و پست‏مدرنيسم، ذهن نقادان فلسفه و جامعه‏شناسى را به خود مشغول كرده است و هر يك به فراخور حال، به دفاع يا ردّ آن پرداخته و اين پديده مهم و تأثيرگذار در تاريخ بشرى را موهبتى بزرگ يا چالشى عظيم خوانده‏اند.

    ما نيز به‏عنوان وارثان تمدن و فرهنگ كهن، آميزه‏اى از دو عنصر اصلى «ايرانى» و «اسلامى» و با ويژگيهاى منحصر به فرد خويش، قطعاً از نقادان جدى اين پديده، بلكه از داعيان و مدعيان تمدنى نوين با صبغه الهى - اسلامى هستيم كه نمى‏توانيم چالشهاى آشكار و پنهان حضور تمدن مادى را در پهناى حضور تمدن اسلامى در سراسر خاك ناديده بگيريم. اين تمدن نوين به آرامى، اما پيوسته و مستحكم، در حال احيا شدن است، با شعارهايى نو و البته برخاسته از فرهنگى عميق و ريشه‏دار. از اين رو اقتباس كردن از چنين تمدن مادى، با اين همه اختلاف در مبادى (مقدمات، ابتداييات و ضروريات)، مبانى (زيربناها، زيرساختها و استدلالات) و نتايج (محصولات، خروجيها و فرآيندها) نمى‏تواند تصميمى عقلانى باشد. مدرنيته محصول تمدن سكولار است كه با آرمانشهر تمدن الهى فرسنگها فاصله دارد. تمدن موجود را نه مى‏توان به سادگى فراموش كرد و از كنار مبانى، ساختارها و محصولات آن به‏راحتى گذشت، و نه مى‏توان مطلقاً از آن بهره برد و باز بر شعار «توحيدمحورى» در مقام «انگيزه، انديشه و عمل» در هر سه بعد فردى، اجتماعى و تاريخى تكيه كرد. طريق وسط كه همواره حكم عقل متعبد بوده است، تنها شيوه‏اى است كه مى‏تواند جوامع اسلامى را از خطرات حاكميت نظام ارزشى مادى برهاند و در عين حال، آنها را از استفاده از بخش قابل‏توجهى از محصولات آن در دوران گذر محروم نسازد. در هر حال، اقتباس از اين پديده، به‏غايت خطرناك است و همين امر است كه به‏عنوان يك دليل سلبى، ضرورت بحث درباره مهندسى تمدن اسلامى را تمام مى‏كند. در غير اين صورت، انفعال، بلكه انحلال، در نظام ارزشى بيگانه و دست كشيدن از شعارهاى محورى خود در نظام اسلامى اجتناب‏ناپذير خواهد بود؛ حقيقتى كه ديروز در بخش عمده‏اى از جهان اسلام رخ نشان داد و اگر امروز انديشمندان نظام نوپاى اسلامى در ايران، از گذشته عبرت نگيرند، فردايى روشن‏تر از آنچه بر امت اسلامى رفته است، در انتظار جامعه ما نخواهد بود.

  تحقير همه‏جانبه توحيد در روش و منش تمدن مادى‏

 از عمده دلايل سلبى ديگر براى پرداختن به بحث مهندسى تمدن الهى هجوم همه‏جانبه تمدن مادى با صور و اَشكال گوناگون، به هيمنه تمدن اسلامى است. در واقع توحيدمحورى به‏عنوان ويژگى اصلى جوامع الهى، از صدها سال پيش - خصوصاً هزاره سوم ميلادى - مورد تهاجم همه‏جانبه نظام مفاهيم، معادلات و محصولات مادى قرار گرفته است.تمدن مادى از سالها پيش با طرح شعار جهانى‏سازى، عملاً گامهايى در برخورد با شالوده تفكر توحيدگرايى برداشته است. ساده‏لوحانه است اگر دايره اين برخورد را صرفاً در گستره ضيق امور اقتصادى، محدود بدانيم و از هجوم اصلى دشمن در دو عرصه سياست و فرهنگ، خصوصاً نظام ارزشها، بينشها و دانشها، غفلت كنيم. مشابه‏سازى، از شگردهاى اصلى دشمنان عنود نظام توحيدى در طول تاريخ - به‏ويژه سده‏هاى اخير - بوده است. دفاع موذيانه و هم‏زمان از «تحجر و روشنفكرى» و تلاش براى اشاعه اين افكار در ميان مللى كه به آنها «جهان سوم» مى‏گويند، در غالب اوقات مؤثّر افتاده است، زيرا جوامع اسلامى با غفلت يا تغافل از فرهنگ كهن خود، مسحور شعبده‏هاى فناورى مادى گشته و با فراموش كردن پيشينه درخشان خويش در عرصه علم و ادب و فرهنگ، ريزه‏خوار اين خوان شده‏اند. ظهور نظامهاى بشرساخته‏اى همچون بهائيت، وهابيت، و طالبانيزم و امثال آن در سالها و سده‏هاى اخير، نشان از برنامه‏ريزى تمدن مادى براى شكستن پايه‏هاى اعتقادات تحت‏سلطه، كارگر افتاده است و شعار «جهانى‏سازى» نيز با همين ابزار و شيوه‏ها حاكميت نظام الحادى را بر جوامع اسلامى تضمين مى‏كند.

    در اين حال، طبيعى است كه قرآن كتاب تروريستها، و اسلام مكتب ضدحقوق بشر قلمداد شود! با حذف آخرين لوح دعوت پيامبران الهى (يعنى اسلام) از لوح قلوب اهل توحيد، منشور ماده‏پرستى مدرن سرلوحه رفتار اجتماعى ملل دنيا قرار خواهد گرفت و اين بار نه تنها سوسياليزم، بلكه اسلام و مكاتب توحيدى را هم بايد تنها در موزه تاريخ جستجو كرد. در اين حال، مكتب منفعل توحيدى كه خداى بازنشسته از هدايت ناس را تبليغ مى‏كند، نمى‏تواند هماورد مناسبى براى تمدن مادى و مكاتب خودساخته قلمداد شود؛ زيرا در اين مكتب، نقش خداوند متعال، تنها در خلق جهان هستى تصور مى‏شود و نقش اداره «عينيت» به دست كسانى سپرده مى‏شود كه بر عقل غيرمتعبد تكيه دارند و توسعه اهواء را در سر مى‏پرورانند.

    در چنين شرايطى، آنكه خليفه خدا بر روى زمين است نه يك انسان توحيدى، بلكه موجودى گرفتار در چنبره بت‏پرستى نوين است. كنوانسيون هشت‏ماده‏اى سازمان ملل متحد و امثال آن نيز با طرح شعارهاى زيبا همچون «طرف‏دارى از حقوق بشر» و «احترام به تمامى اعتقادات» - حتى نظريات خلق‏السّاعه بشرى - عملاً در جهت تثبيت اين هدف مادى حركت مى‏كند. امروز حتى شعار ديگرى با مضمون «هماهنگ‏سازى اعتقادات بشر» جانشين شعار پيشين (شعارِ احترام به عقايد) مى‏شود تا زمينه لازم براى همسو كردن مكاتب توحيدى و غيرتوحيدى اعم از اسلام، مسيحيت، يهوديت، بوديسم، لائيسم، ماركسيسم و تمامى ايسمهاى ديگر، با حاكميت بلامنازع كفر و شرك و نفاق بر تمامى ساختارها و روابط اجتماعى بشر فراهم شود. از اين رو نمى‏توان سازگارى تئوريك ميان پديده‏هايى مانند انقلاب اسلامى ايران و شعارهايى همچون «جهانى شدن، هماهنگ‏سازى اعتقادات بشرى» و امثال آن را توقع داشت؛ زيرا اينها پديده‏هايى متفاوت و برخاسته از چند خاستگاهِ متغايرند؛ و البته پرواضح است كه قربانى اين معركه نابرابر نظام ارزشى الهى خواهد بود كه در عين آنكه امرى فطرى است، براى جريان دادن آن در عينيت بايد رنج مضاعفى را تحمل كند؛ و مگر غير از اين است كه راه ابليس و اولياى طاغوت همواره سهل‏الوصول و راه خداوند و اولياى نور همواره با صعوبت و سختى همراه است؟

    امروز انقلاب اسلامى ايران پرچم دفاع از اسلام، بلكه كليه مكاتب ناب توحيدى، را در دنياى مادى برداشته است تا تحقير دوباره اديان الهى را مانع شود. شعارمحورى انبياء(ع) نيز در جريان تاريخ چيزى جز عدالت‏گسترى در كره خاك نبوده است، و امروز اين شعار را با جديت تمام تهديد و تحديد مى‏كنند. همين شيوه برخورد، همِّ ما را براى تفكر پيرامون موانع و راهكارهاى وصول به تمدن الهى، دوچندان مى‏كند و اين يكى ديگر از دلايل ضرورت اين بحث است.

  ناكارآمدى مدلهاى مادى در پاسخ‏گويى به نيازهاى فطرى بشر

 گرچه مدلهاى مادى موجود توانسته‏اند از يك‏سو، بشر اين سده و سده‏هاى اخير را در هاله‏اى از ترديد به كارآمدى مكاتب ناب الهى قرار دهند و از ديگر سو، بخشى از نيازهاى فردى و اجتماعى انسان را پاسخ دهند؛ اما قطعاً از پاسخ‏گويى به نيازهاى فطرى بشر، ناتوان‏اند. اين واقعيتى است كه هيچ‏گاه به‏صورت جدى، چه در مقام نظر و چه در عمل، طراحان و معماران تمدن مادى آن را دنبال نكرده‏اند. اصولاً تفسير آن از فطرت ناب بشرى با آنچه مكاتب توحيدى معرفى مى‏كنند بسيار متفاوت است.همين ناكارآمدى مدلهاى مادى و ارائه تفسيرِ نامتناسب با فطرت بشرى دليل روشنى بر ناتوانى اين مدلها در تحقّق و توسعه اهداف جامعه الهى است. توانمندى اين الگوها قطعاً در حاكميت بخشيدن به نظام ارزش مادى، قابل‏دفاع است، اما هيچ‏گاه اين روشها براى توسعه تعبد در جامعه طراحى نشده‏اند. اين واقعيت نيز مى‏تواند عزم انديشمندان جامعه اسلامى را براى تدوين ساختار الهى بيشتر كند؛ تمدنى كه بتواند نيازهاى فطرى بشر را با هدفِ حاكميت ارزشهاى ناب توحيدى پاسخ دهد.

  تنزل درجه جذابيت شعارها در تمدن مادى‏

 از ديگر دلايل سلبى، اشباع شدنِ روح بشر معاصر از شعارهاى تمدن مادى است؛ شعارهايى كه تا ديروز از جذابيت زيادى برخوردار بود، اما هنگامى كه انسان توحيدى و غيرتوحيدى آنها را تجربه كرد، پوچ بودن غالب آنها ثابت شد. طبيعى است تنزل اين جذابيتها بر گزينش شعارى نو را ضرورى مى‏كند؛ شعارى كه نواقص موجود را در بر نداشته باشد و بتواند روح تشنه بشر را سيراب كند. در غير اين صورت، نااميدى از كمال شعارهاى پيشين و نبود شعارهاى نوين، جوامع را به مرز انفجار اجتماعى سوق خواهد داد. البته ارائه شعارهاى جديد امرى است كه بايد تحقق آن را در فراسوى حكومت اسلامى جستجو كرد.

  دلايل اثباتى‏

 لزوم تحقق آرمانهاى دينى از طريق تمدن‏سازى‏

 يكى از دلايل اثباتى بر ادعاى مورد بحث، جامعيت دين است كه توسط حجج ظاهره و در قالب نبوت و امامت به ما ارزانى شده است. منظور از دين نيز دين حداكثر است كه روابط، مناسبات و ساختارهاى اجتماعى را به‏عنوان يكى از موضوعات، مورد توجه جدى قرار مى‏دهد. تنها در اين حال است كه دين مى‏تواند كارآمدى و جامعيت خود را در تمدن‏سازى به اثبات برساند. اصولاً تحقق شعارها و آرمانهاى دينى در گرو ايجاد تمدن اسلامى است و اين تمدن نيز به نوبه خود منوط به شامليت و جامعيت دين بر روابط فردى و اجتماعى است. مكتبى كه نتواند كارآمدى خود را در قالب سرپرستى تكامل الهى به اثبات برساند و احكام خود را در بستر جامعه و تمدن جريان دهد و وظايف يك شهروند جامعه را از مهد تا لحد ساماندهى كند، حتماً از جامعيت لازم برخوردار نيست. در اين صورت چنين مكتبى نخواهد توانست دو حوزه «اعتقاد» و «عمل» اجتماعى را به يكديگر پيوند زند.البته در ميان مذاهب اسلامى، تنها تشيع از قدرت نظام‏سازى و ايجاد تمدن توحيدى برخوردار است. مهم‏ترين نمونه عينى اين توانمندى، حكومت ده‏ساله نبوى و حاكميت پنج‏ساله علوى است كه الگويى كامل از يك دولت قدرتمند اسلامى را به جامعه و تاريخ بشرى معرفى كرد. بدون‏شك، اگر انحرافاتِ پس از رحلت نبى‏اكرم(ص) به‏وقوع نپيوسته بود، اين دو حكومت مى‏توانست در قالب يك تمدن نوين الهى رخ نشان دهد و بشر را از رنج تاريخى ظلم و ناسپاسى رهايى بخشد؛ اما سنت الهى چنين است كه اين دو الگوى كامل به‏دست با كفايت آخرين ذخيره الهى(عج) و در زمان موعود، به‏صورت مستمر، حياتى دوباره يابد تا همگان از حاكميت احكام الهى در عينيت بهره‏مند شوند.

  تحقق انقلاب اسلامى ايران و لزوم بحث از تمدن‏سازى اسلامى‏

 از ديگر ادلّه‏اى كه ضرورت بحث از تمدن‏سازى اسلامى را تمام مى‏كند، وجود نيازهاى اساسى انقلاب اسلامى است كه امروز توانسته است پرچم دين‏محورى را در اداره عينى جامعه به اهتزاز درآورد. گرچه قدرت سياسى، فرهنگى و اقتصادى نظام اسلامى ايران هيچ‏گاه قابل‏قياس با شاكله انقلاب موعود جهانى به رهبرى حضرت مهدى(عج) نيست و هيچ‏يك از رهبران انقلاب اسلامى نيز چنين داعيه‏اى در سر نداشته‏اند، اما چون اين حركتِ مؤثّر در ساختارها و روابط موجود جهانى، با نام «دين» به وقوع پيوسته است و هدف اصلى خود را زمينه‏سازى براى اقامه تمدن اسلامى مطرح كرده است، عملاً رسالت انديشمندان مسلمان را در ارائه بحث «مهندسى تمدن اسلامى» مضاعف مى‏سازد.

  الزامات مربوط به جهانى‏سازى و جهان شدن‏

 آخرين دليل اثباتى را مى‏توان در «حكومت جهانى» به‏عنوان محورى‏ترى شعار هر دو تمدن مادى و الهى جستجو كرد. به بيان بهتر، هر دو تمدن داعيه سرپرستى تكامل اجتماعى بشر را در طول تاريخ داشته‏اند و به شعار «جهانى‏سازى و جهانى‏شدن» بر پايه نظام ارزشى خود، اعتقاد جدى دارند. اين شعار الزاماتى را براى طرفين ايجاد مى‏كند كه كمترينِ آنها بحث جدى درباره تمدن‏سازى و ترسيم دكترى نظامات اجتماعى بر پايه دين دنياپرستى يا خداپرستى است. گرچه تمدن مادى قرنهاست اين بحث را به‏صورت نظرى و عملى دنبال كرده است، كماكان اين پژوهش بنيادين براى داعيه‏داران تمدن الهى حياتى است. تبيين شاخصه‏ها و چارچوب اين تمدنِ فراموش‏شده، گام نخست در احياى دوباره آن است. تجديد حيات دين در گرو اقامه تمدن الهى است و عملى شدنِ اين مهم تنها از عهده انديشمندان دردآشناى اسلام، مورد انتظار است.

 تعريف مهندسى تمدن اسلامى

‏ اكنون كه با ضرورت طرح بحث آشنا شديم، شايسته است تعريف دقيق‏ترى از اين موضوع آورده شود تا ابهامات احتمالى پيرامون آن مرتفع شود.

  لزوم توجه به عوامل دوگانه در تعريف‏

 اصولاً براى ارائه تعريفى جامع و مانع از يك موضوع، نيازمند تبيين عوامل «درونزا» و «برونزا» هستيم. در غير اين‏صورت، گرچه اين تعريف مى‏تواند مورد استناد قرار گيرد، اما اجمال حاصل از عدم‏تبيين دو دسته از عوامل فوق، ذهن مخاطب را با پرسشهاى بسيارى مواجه مى‏سازد كه بعضاً نمى‏توان بر چنين تعريف محدودى براى طرح حلقات ديگر بحث تكيه كرد. از اين رو سخن گفتن از اين دو دسته از عوامل، براى تبيين تعريفى شفاف، امرى ضرورى است. اما اين عوامل در تمدن اسلامى چيست تا آنگاه سخن گفتن از مهندسى و اقامه آن معنا پيدا كند؟

  فلسفه تكامل و فلسفه شدن، مهم‏ترين عوامل برونزا و درونزا

 مهم‏ترين عامل بيرونى كه مى‏تواند حدود و ثغور يك تمدن را ترسيم كند همان فلسفه تكامل است كه با نگاه به جريان تاريخى حركت بشر و نوع تفسيرى كه از اين حركت ارائه مى‏دهد، عملاً چارچوب تمدن را به تصوير مى‏كشد. طبيعى است هر انديشه‏اى كه فاقد فلسفه تكامل باشد، نخواهد توانست سيماى تمدن موجود خود را براى خود و ديگران رسم كند.اما اين عاملِ بيرونى تنها در كنار فلسفه‏اى ديگر به نام فلسفه شدن  (يا فلسفه چگونگى) كه ترسيم‏كننده تغييرات عينى يك پديده (همچون تمدن) است مى‏تواند تعريف كاملى از موضوع ارائه كند. نبود فلسفه شدن، به معناى باقى ماندن فضاى بحث در مفاهيم نظرى محض است كه البته نمى‏توان از چنين فضاى ضيقى انتظار معجزه عملى داشت؛ همچنان كه اگر هر دو فلسفه تكامل و چگونگى در ذهن معماران يك مكتب طراحى شده باشد اما اين انديشه فاقد منطق و متدولوژى تغييرات عينى باشد، باز نمى‏توان از عهده تفسير مراحل پيدايش، تغييرات و تكامل يك شى‏ء متغير و متحرك برآمد. تنها در اين حال است كه سخن گفتن از مهندسى تمدن اسلامى جايگاهى منطقى و واقعى خواهد داشت.

  موضوع مهندسى تمدن اسلامى‏

 از ديگر سرفصلهاى قابل‏بحث، موضوع مهندسى تمدن اسلامى است. بايد ديد موضوع هندسه اين بحث چيست و ابعاد هندسى آن كدام است؟

  فلسفه شدن، محور هماهنگى سه منطق‏

 دانستيم كه مهم‏ترين عامل درونزا در مهندسى تمدن اسلامى فلسفه شدن يا چگونگى است كه براساس آن مى‏توان تغييرات يك پديده را دائماً ترسيم كرد؛ اما اين فلسفه گرچه فلسفه عمل  محسوب مى‏شود، به‏خاطر روح حاكم بر آن (و هر فلسفه مادى يا الهى) نمى‏توان آن را بدون واسط، در عينيت جريان داد. سرپل ارتباطى مفاهيم نظرى يك فلسفه (حتى اگر فلسفه عمل باشد) «منطق و متدلوژى» است. در واقع با اين واسط مى‏توان به «مفاهيم، معادلات و برنامه‏هاى» عينى دست يافت.    روشهايى كه به‏عنوان سه منطق مهندسى تمدن اسلامى، قابل‏طرح‏اند و حول محور فلسفه شدن يا چگونگى، هماهنگ مى‏شوند عبارت‏اند از:   -روش استنباط احكام اجتماعى‏/ -روش توليد معادلات كاربردى‏ / -روش طراحى برنامه‏هاى اجرايى‏...     طبيعى است چون هر سه منطق، موضوع مهندسى تمدن اسلامى به‏شمار مى‏روند، به‏ناچار بايد از متن جهان‏بينى الهى استخراج شوند.

  سه ديدگاه موجود در خصوص تمدن اسلامى‏

 يكى ديگر از سرفصلهاى اين مباحث، بررسى نظريه‏هاى موجود در خصوص تمدن اسلامى است كه بنا بر ضرورت، درباره آنها بيشتر سخن مى‏گوييم. در اين خصوص سه ديدگاه اساسى وجود دارد كه ديدگاههاى ديگرى نيز از درون آنها زاده شده است. سه نظريه مزبور عبارت‏اند از:

  اول - ضرورت اداره جامعه اسلامى براساس فقه سنتى (فقه فردى): رايج‏ترين نظريه موجود كه طرف‏داران و منتقدان بسيارى نيز دارد، ديدگاهى است كه فقه فردى را ابزار كارآمد اداره جامعه اسلامى معرفى مى‏كند. 

 دوم - ضرورت اداره جامعه اسلامى براساس فقه پويا: از ديگر نظرياتى كه پس از تشكيل حكومت اسلامى در ايران جناحهاى مختلفى از انديشمندان جامعه مطرح كردند ضرورت تمسك به فقه پويا براى اداره جامعه اسلامى است. اين گروه با متهم كردن فقه موجود به ضيق بودن محدوده موضوعات آن و لزوم توسعه در موضوعات فقهى به‏گونه‏اى كه بتواند ابزار اداره حكومت اسلامى و پاسخ‏گوى مسائل مستحدثه باشد، از انديشه خود در اين مورد دفاع مى‏كنند. اين ديدگاه قائل به ضرورت احصاى موضوعات فقهى و استنباط احكام موضوعات جديد از طريق توسعه موضوعات است.

    هر يك از دو ديدگاه از منظر ديدگاه سوم، دچار كمبودها و نواقصى است كه بايد در جاى خود مورد بحث قرار گيرد. 

 سوم - ضرورت اداره جامعه اسلامى براساس فقه حكومتى (فقه اجتماعى): ديدگاه سوم كه خود مشتمل بر دو نظريه است، كارشناسى اسلامى را محور اداره جامعه اسلامى و ضرورت مديريت اجتماعى مى‏داند. اما در عين حال طرف‏داران اين ديدگاه در تحديد دايره كارشناسى اسلامى عملاً به دو نظريه ذيل گرايش پيدا مى‏كنند:

 نظريه نخست: «گرچه كارشناسى اسلامى» اصل ضرورى در امر حكومت است، نفس كارشناسى را بايد به حوزه علوم انسانى محدود كرد. تنها در اين حيطه است كه مى‏توان از دين، نقشِ محورى را انتظار داشت و دو حوزه «موضوعات» و «احكام» را در اين راستا مورد بررسى و بحث كارشناسى قرار داد.

 نظريه دوم: بايد از نقشِ محورى دين در تمامى گستره علوم، اعم از علوم انسانى، علوم تجربى و علوم پايه دفاع كرد و معناى كارشناسى دينى را به تمامى حوزه‏ها تعميم داد. اصولاً مجموعه علوم نقشى اساسى در ايجاد تمدن الهى دارند. از اين رو تنها با دينى كردن خاستگاه، جايگاه و پايگاه علوم مى‏توان متوقّع بود كه كارشناسى نيز صبغه دينى پيدا كند. البته پيش از اين مهم بايد فقاهت (يا اصول فقه) موجود را كه به‏عنوان روش استنباط احكام الهى مورد استفاده علماى اسلامى قرار مى‏گيرد، توسعه داد و بر اين اساس، «فقه اداره» را، كه همان «فقه حكومتى» است، به جامعه عرضه كرد.

    پس براساس اين ديدگاه، توسعه روش فقاهت بايد در كنار تصرف در بنيان فلسفى و متدولوژى علوم كاربردى، مدنظر انديشمندان حوزه و دانشگاه قرار گيرد تا مجموعه اصول فقه، فقه حكومتى، علوم پايه (فلسفه فيزيك، فلسفه رياضى و فلسفه زيست‏شناسى)، علوم تجربى و علوم انسانى عملاً در خدمت توسعه دين قرار گيرند. تنها بر اين اساس مى‏توان توسعه در روش برنامه‏ريزى و اداره حكومت را بر پايه كتاب و سنت الهى تعريف كرد. در هر حال، اگر نظام اسلامى فاقد چنين فلسفه‏ها و روشهايى باشد و نتواند فلسفه شدن يا چگونگى را به‏عنوان محور هماهنگى سه روش توليد حكم، معادله و برنامه براساس دين تعريف كند، حتماً تضمينى براى استمرار و توسعه حكومت اسلامى در كار نخواهد بود؛ چه رسد به اينكه پرچمداران اين حركت عظيم اسلامى داعيه اقامه تمدن نوين الهى را در قرن معاصر مطرح كنند. تمامى اينها سرفصلهاى مباحثى‏اند كه بايد تدريجاً در جاى خود موشكافانه بررسى شوند. اين سرفصلها به مادى بودن مبادى، مبانى و نتايج تمدن موجود و ضرورت شناخت اركان و ساختار اين تمدن و محصولات و فرآورده‏هاى آن اِشعار داشت و نقدى از برون قلمداد مى‏شد، و نيز سرفصلهايى كه به نقش حوزه‏هاى علميه امروز در مهندسى تمدن اسلامى و ضرورت تأسيس فلسفه‏هاى تكامل، تاريخ، جامعه‏شناسى، چگونگى (شدن) و برنامه‏ريزى با هدف آسيب‏شناسى در فرهنگ حُجيّت حاكم بر حوزه‏ها و نيز نقش دانشگاهها در اين مهندسى و نقد فلسفه تكامل، تاريخ و جامعه‏شناسى موجود با هدف آسيب‏شناسى مدل حاكم بر فرهنگ مديريت كلان اجتماعى و امر برنامه‏ريزى اشاره داشتند و عملاً نقدى از درون قلمداد مى‏شدند. البته آنچه مكمّل نقد درونى محسوب مى‏شود بررسى مبادى، مبانى، مواضع و موانع مهندسى تمدن اسلامى در سه سطحِ «توسعه، كلان و خُرد» است كه عنوان كلى اين سلسله از مباحث را نيز به خود اختصاص داده است.

  الزامات قطعى مهندسى تمدن اسلامى‏

 ذكر اين نكته ضرورى است كه امروزه در ايران اسلامى شواهد بسيارى از وجود يك اراده قوى براى اقامه تمدن اسلامى وجود دارد كه اين بار با مدنيت كهن ايرانى آميخته است. البته نبايد از اين واقعيت نيز غافل شد كه اين تركيب از مدنيت ايرانى اسلامى داراى لوازم خاص خود است. در محور مدنيت، اسلام كامل‏ترين دين توحيدى خواهد بود و شريعت مقدس، سلسله‏جنبان اين خيزش نوين اجتماعى در گستره خاك محسوب مى‏شود. در نظام تركيبات، هر وحدت كل داراى نسبت و عناصر خاص خود است كه اگر نسبت محورى تغيير پيدا كند و ضرائب كمّى و كيفى آن دگرگون شود، ديگر سخن گفتن از آن وحدت تركيبى پيشين، ناصواب خواهد بود. اين لوازم عبارت‏اند از:

  اول - ضرورت ترجمه كِيف به زبان كمّ‏

 از عمده لوازم تمدن‏سازى كه در مباحث بعد بيشتر درباره آنها بحث خواهيم كرد ضرورت ترجمان كيفيات با زبان كمّ است. دفاع از انگاره‏هاى منطق صورى انتزاع‏نگر كه كيفيات را به‏صورت جزاير منفك از يكديگر و احياناً با ربطى ضعيف با هم تعريف مى‏كند نمى‏تواند مدل خوبى براى مجموعه‏سازى باشد؛ چه رسد به آنكه از اين الگو و امثال آن انتظار ترجمان كيفيات به كميات و ارائه معادلات كاربردى مربوطه، رسم نمودار، كنترل كيفى و بهينه‏سازى مجموعه را داشته باشيم. از اين رو اگر هم از رياضيات و ضرورت آن در مجموعه‏سازى سخن به ميان آيد بى‏شك مراد، رياضيات انتزاعى يا محاسبات كمّى از طريق روشهاى اقليدسى و امثال آن نيست. تصرف در تمامى علوم پايه و مبانى آن - از جمله مبناى رياضيات - يك ضرورت است كه به تبع، هندسه جديدى با نظام محاسبات و مقياس‏بندى نوينى را ايجاد خواهد كرد. اينها و صدها مؤلفه ريز و درشت ديگر از لوازم قطعى مهندسى تمدن است كه بدون آنها دست يافتن به اين سرزمين شگفتيها رويايى بى‏تعبير مى‏نمايد.

 دوم - ضرورت تأسيس مفاهيم جديد به‏عنوان سرپل حضور ارزشها در جامعه‏

 تنها در اين حال است كه مى‏توان ادعاى بزرگ «وَلا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلّا فى‏ كِتابٍ مُبينٍ» را به‏صورت عينى به اثبات رساند و به جهانيان قدرت سرپرستى دين را در عرصه اجتماع ثابت كرد. در حقيقت تمدن به‏عنوان مهد و نماد تبلور عينى مفاهيم نظرى رخ مى‏نمايد. اگر مفاهيم از قدرت لازم براى ايجاد روابط و ساختارهاى اجتماعى برخوردار باشند، با يك مبنا و روش كارآمد (در قالب فلسفه و منطق چگونگى) مى‏توان نظام ارزشى يك مكتب را متبلور كرد. به بيان ديگر، مفاهيم، سرپلِ حضور ارزشها در عينيت‏اند. چه بسيارند ارزشهاى والاى انسانى كه به سببِ ضعف در زيرساختها در حوزه مفاهيم نظرى، از حضور در روابط اجتماعى و فردى بشر محروم مى‏شوند. همچنان كه بسيارند ارزشهاى منحطى كه به علت قوت مفاهيم و معادلات، بخش عمده‏اى از نظام معيشت و سعادت بشرى را اشغال كرده و وجود نامبارك خود را بر پيكره روابط جهانى تحميل كرده‏اند.

  فلسفه و منطق، بستر تولد مفاهيم و معادلات

 بنابراين وجود فلسفه و منطق كارآمد، كه بستر توليد مفاهيم و معادلات روزآمد باشد، از لوازم قطعى تمدن‏سازى است. خوشبختانه با همت برخى از انديشمندان متعهد جامعه، امروز اين ابزار در خدمت توسعه اهداف جهانى انقلاب اسلامى قرار گرفته است. وجود فلسفه نظام ولايت كه كامل‏ترين حد فلسفى از يك سلسله مبانى زيرساختى است در كنار «روش عام توليد مفاهيم» به‏عنوان متدولوژى علوم حوزوى و دانشگاهى، نويدبخش جنبش عظيم نرم‏افزارى با هدف ارائه معادلات كاربردى جديد در عرصه سرپرستى اجتماعى و توليد فناورى نوين بر پايه ارزشها و باورهاى دينى است. اين حركت قرنها پيش در مبانى و مفاهيم مادى به‏وقوع پيوست و ثمره آن فناورى و تمدن مادى موجود شد كه با تفاخر، جايگاه الوهيت را در نظام معيشت و سعادت بشرى تا حدِّ روابط فردى ميان خالق  مخلوق تنزل داده است و با حاكم كردن مفاهيم اومانيستى، روح انسان‏محورى را در تار و پود ساختارهاى اجتماعى چنان دوانده است كه ديگر مجالى براى خداپرستى حتى در دير و صومعه باقى نگذارده است. وجود بى‏شمار ترسايان منفعل در برابر مظاهر فناورى مادى كه عنوان تعبد و خداخواهى را نيز يدك مى‏كشند يكى از چندين دلايل و شواهد بر اين مدعاست.

    بايد بر اين واقعيت تلخ اذعان كرد كه دستگاه عريض و طويل مادى توانسته است با اتكا بر همين توانمنديها، تمامى اجزاىِ دستگاه را با يكديگر هماهنگ كند. البته اين سيستم كماكان از نبود يك فلسفه و روش عام رنج مى‏برد؛ اما فلاسفه مادى تا حدودى توانسته‏اند تصويرى از مبانى فلسفى و متدولوژى علوم خود را به تصوير بكشند. آنها هنوز در تكميل چرخه توليد انديشه، از مبنا تا بنا و از زيربنا تا روبنا، به‏صورت سيستماتيك و شفاف، توفيق كامل پيدا نكرده‏اند، ولى با همين چارچوب نيز خلق و توسعه فناورى مادى را بارها و بارها جشن گرفته و توانمندى نسبى آن را دليلى بر حقانيت روش و منش خود فرض كرده‏اند؛ غافل از آنكه معيار صحت يك روش نمى‏تواند به كارآمدى در جهت رفع نياز با تعريف مادى بازگشت نمايد بلكه مشروط به تناسب داشتن با حق و باطل است. در هر حال، مژده تأسيس فلسفه و روش عام براى‏ توليد مفاهيم و معادلات كاربردى اسلامى نويدبخش آينده‏اى روشن براى دانشمندانى است كه انديشه اقامه تمدن نوين را در سر مى‏پروانند و براى احياى جنبش نرم‏افزارى و سخت‏افزارى در فضايى متفاوت، كمر همّت بسته‏اند. اين فلسفه برخلاف «فلسفه اصالت وجود يا ماهيت» (كه برخى اصرار دارند آن را «فلسفه اسلامى» بخوانند) برخاسته از روح كتاب و سنت است. فلسفه موجود تنها مى‏تواند «چرايى»ها و «چيستى»ها را توضيح دهد، اما يقيناً از تبين «شدن»، «تغيير» و «چگونگى» پديده‏ها خود را ناتوان مى‏بيند؛ امرى كه در فلسفه جديد اسلامى بسيار مورد توجه قرار گرفته است.   روش تأسيسى جديد نيز چون مبتنى بر چنين فلسفه‏اى است، شايسته است روش، متدلوژى و منطق شدن يا چگونگى ناميده شود؛ روشى كه قادر است سه روش استنباط احكام اجتماعى، توليد معادلات كاربردى، و برنامه‏هاى عينى را در سه عرصه حوزه، دانشگاه و دولت، هماهنگ نمايد. اين روشهاى سه‏گانه در حكم فونداسيون و زيربناى آرمانشهر اسلامى است كه از آن به مدينه فاضله تعبير مى‏شود.

  سوم - ضرورت هماهنگى سه نهاد حوزه و دانشگاه و دولت در اقامه تمدن نوين‏

 اما هنوز تا رسيدن به يك نقطه ملموس عينى لازم است گامهاى مؤثر ديگرى برداشته شود. اسكلت‏بندى و نماساز اين آرمانشهر از جمله آنهاست كه در قالب توليد احكام معادلات و برنامه‏هاى اجتماعى تعريف مى‏شود اين امور را بايد سه نهاد حوزه، دانشگاه و دولت ساماندهى كنند. پس تا بدين جا، در قالب يك پژوهش عميق آكادميك، روشهاى سه گانه توليد و طراحى شده است، اما محصول آنها كه بايد توسط بخشهاى مربوطه توليد شوند، فراتر از شرح وظايف و اختيارات يك پژوهشگاه يا آكادمى است كه صرفاً متولى طراحى فلسفه و روش عام و نهايتاً روشهاى سه گانه است. تا اين مرحله نيز امرى شبيه به يك معجزه علمى رخ داده است كه جاى خالى آن در قرون پس از فرهنگ اسلام و تشيع (از اوايل قرن دوم هجرى) تا كنون احساس مى‏شد. با تمسك به انوار قدسى ائمه اطهار(ع) كه واسط فيض ربوبى در تمامى عرصه‏ها از جمله عرصه علم و فرهنگ‏اند، و با بهره‏مندى از فرهنگ غنى تشيّع كه با مجاهدت علمى نگاهبانان اين دژ (يعنى علماى اسلامى، به ويژه فقهاى معظم) رونقى مضاعف يافته بود، اين ثمره شيرين علمى و پژوهشى به‏دست آمد و روشهاى توليد ابزار مديريت اجتماعى تدوين شد.

    در حقيقت امروز بخشى از اين واجب كفايى انجام شده است. لذا ضمن آنكه ذمِّه ديگر انديشمندان علوم اجتماعى (به معناى عام كلمه كه شامل علوم كاربردى نيز مى‏شود) از اين واجب خطير مبرى شده است، تكليف مضاعفى براى توليد و استنباط احكام كيفى، معادلات كاربردى و برنامه‏هاى عينى بر دوش قشر وسيعى از علماى حوزوى، انديشمندان دانشگاهى و كارشناسان حكومتى قرار گرفته است كه انجام اين تكليف مى‏تواند زمينه‏ساز احياى آرمانشهر اسلامى باشد.

    به بيان بهتر، با استفاده از فلسفه و روشهاى سه گانه، جهات حاكم بر نظام مديريت اجتماعى از متن كتاب و سنت استخراج شده است و اكنون بايد علماى حوزوى با استفاده از روش فقاهت بالنده و نوين كه ناظر به موضوعات جديد است، احكام كيفى را در قالب فقه حكومتى (اجتماعى)، استنباط كنند و در اختيار خيل عظيم دانشگاهيان متعهد قرار دهند تا ايشان نيز با استفاده از روش جديد، به توليد معادلات كاربردى اسلامى مبادرت كنند و در نهايت، كارشناسان نظام اسلامى آن معادلات را در توليد برنامه‏هاى اسلامى با استفاده از روش نوين توليد برنامه به كار گيرند. اين مجموعه هماهنگ و پويا مى‏تواند بنيان منطقى يك جامعه برخوردار از رفاه مادى و معنوى را براساس «فلسفه تكامل الهى» تعريف و جريان توسعه تعبد را در جامعه دنبال كند.

  چهارم - ضرورت تأسيس بانك توسعه اطلاعات اسلامى‏

 تنها در اين حال مى‏توان از نظام تخصصيها و اولويتهاى اجتماعى به شكلى منطقى و مستدل دفاع كرد و براى بخشهاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى برنامه‏اى منسجم و هماهنگ را در قالب چشم‏انداز و برنامه‏هاى پنج‏ساله و بالاتر تعريف كرد. البته مى‏توان با مدل تخمينى كه از شاكله فلسفه و روش عام تأسيس استخراج شده است بهتر از مدلهاى مادى و اقتباس‏شده از نظامهاى غربى يا شرقى، امور اجتماعى نظام اسلامى را با هدف توسعه تعبد الهى سامان داد. اما طبيعى است هرچه ضريب خطاى اين مدل كمتر شود، امكان تخصيص مطلوب‏تر مقدورات اجتماعى در سه عرصه سياست، فرهنگ و اقتصاد بيشتر خواهد شد. البته براى جريان منطقى و روان سه روش توليدِ احكام و معادلات و برنامه‏ها در ساختارهاى اجتماعى، نيازمند بانك توسعه اطلاعات اسلامى نيز هستيم. اين بانك از يك‏سو، بايد دائماً در حال افزايش اطلاعات درونى خود باشد و از سوى ديگر، ضمن تعامل با جامعه، كاستيها و بايدهاى مربوط به ساختار اجتماعى را پاسخ دهد. هدف غايى اين بانك ساماندهى نظام اطلاعات و داده‏ها در تمامى زمينه‏هاست. طبيعى است طراحى «سازمان، برنامه و اجرا» براى چنين بانكى از ضروريات است كه بخشهاى مختلف بايد در هر سه عرصه حوزه، دانشگاه و حكومت عهده‏دار ساماندهى اين امر شوند.  خوشبختانه امروز الگوى اجمالى براى توليد و طبقه‏بندى محتواى چنين بانكى در اختيار است كه با يك سازماندهى قوى مى‏توان نظام محصولات اين بانك را كه همان اطلاعات مربوط به نرم‏افزار و سخت‏افزار اسلامى است تعريف كرد.

  پنجم - ضرورت طراحى مدل انتقال براى گذر از وضع موجود به مطلوب‏

 آنچه در سطور فوق ترسيم شد سيماى نسبيتها و مدل مطلوب از مهندسى تمدن اسلامى است. اما براى رسيدن به اين مهم، ناچار از طراحى «مدل انتقالى» نيز هستيم؛ مدلى كه خود مشتمل بر چندين مدل كوچك‏تر و واسط است تا رفته‏رفته فاصله «وضع موجود» را با «وضع مطلوب» كمتر كند. اين مدل انتقالى عمدتاً در قالب منطق نسبيت اسلامى قابل‏تعريف است كه به لحاظ پايگاه نظرى، جريان تبديل و تغيير ساختارها و روابط اجتماعى را به‏صورت ثابت ارزيابى نمى‏كند. از اين رو براى تبديل جامعه آلوده به مبانى و مظاهر كفر و الحاد، به جامعه اسلامى، لازم است مراحلى از «التقاط» را به‏ناچار پذيرا بود.

    در واقع به لحاظ پايگاه فلسفى، بايد از نظام و منطق نسبيت، در جريان تبديل و تغيير مناسبات بهره برد كه اين نيز به نوبه خود وابسته به وجود يك مدل رياضى مناسب است. اين مدل اجازه مى‏دهد كه نسبيتها و منزلتهاى مختلف در جاى‏جاى روابط و ساختارها به‏خوبى تعريف شوند؛ چه اينكه در هنگامه عسر و حرج علمى كه هنوز جامعه دينى به مرحله توليد معادله اسلامى نرسيده است، بايد به‏گونه‏اى متفاوت، مناسبات علمى‏اجتماعى را براساس الگوى تخصيصى، تعريف كرد. حال آنكه اگر همين جامعه به مرحله توليد معادله برسد، ولى به تفاهم اجتماعى نائل نشود، بايد به شيوه‏اى ديگر، مناسبات را طراحى كرد. به بيان بهتر، اگر «نظام علوم اسلامى» تنظيم شود، ولى جامعه پذيراى آن نباشد، همين عدم‏تفاهم علمى در ميان جمع متخصصان، باعث عدم‏مقبوليت اجتماعى و جريان نيافتن اين معادلات در ساختارهاى اجتماعى مى‏شود. طبعاً براى ارتقاى ظرفيت اجتماعى بايد شيوه‏هاى ديگرى برگزيد تا اين تفاهم علمى جامه عمل بپوشد.

 تأثير مدل انتقال در ارتقاى ظرفيت اجتماعى‏

 در يك كلام، تعريف يك شيب منطقى در دوران گذر از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب ضرورى است. اين امر با هدف ارتقاى ظرفيت پذيرش تاريخى در جامعه صورت مى‏گيرد. اگر امروز شاهد بيدارى تدريجى در ميان ملل جهانيم، بايد حضور اراده الهى و اوليا او را، به‏عنوان محور سرپرستى تاريخ، در ارتقاى اين ظرفيت جستجو كنيم. اگر انديشمندان جوامع اسلامى نيز توانستند براساس يك مدل كارآمد، تناسبات نظام اجتماعى را براساس اين اراده غالب به‏دست آورند، آنگاه مى‏توان از تهيه مقدمات مهندسى تمدن اسلامى سخن گفت؛ گرچه بخشى از ضريب خطاى اين تلاش نيز قابل‏اغماض خواهد بود.

    طبعاً مدل انتقالى نيز بايد از ظرفيت لازم براى ملاحظه عوامل برونزا كه همان عوامل تاريخى است برخوردار باشد. اگر نتوانيم ظرفيت تاريخى و اجتماعى و نسبت ميان آنها را به‏دست آورديم و  آنها را به‏صورت كمّى به تفاهم اجتماعى برسانيم، حتماً تصميمات عرصه نظر، در مقام عمل خواهد شكست و با جزم‏نگرى و غفلت يا تغافل از ملاحظه نسبتها و نسبيتها، نسخه‏هايى واحد براى بيماريهاى اجتماعىِ متفاوت تجويز مى‏شود كه البته نتيجه‏اى جز عقب‏رفت در پى نخواهد داشت.

    از اين رو هدف اين سلسله از مباحث چيزى جز شناساندن چارچوب يك مدل كارآمد براى مهندسى يك تمدن نوين از طريق بررسى مبادى، مواضع و موانع آن نيست. اميد است كه به اين هدف والا، به‏قدر بضاعت، دست يابيم و طرح اين مباحث بتواند دورنمايى از يك روش كارآمد را در معرض قضاوت انديشمندان جامعه قرار دهد. منبع: وبلاگ استادرضایی

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 16:35  توسط دانش پژوه  |