تبليغاتX
جنبش نرم افزاری و تولیدعلم و آزاداندیشی

جنبش نرم افزاری و تولیدعلم و آزاداندیشی

فریاد درد زمانه بازگشت به اسلام را در دنیای علم و معرفت باید دمید

«اينها تودهنى خوردند، سيلى خوردند، ولى هنوز نااميد نيستند. من به شما عرض كنم دانشجوهاى عزيز! اينها نااميد نيستند؛ دارند قضايا را دنبال ميكنند؛ به اين زودى هم زمين نمي گذارند. اينها صحنه‏گردانهائى دارند، صحنه‏گردانهائى هم پيدا خواهند كرد...»  مقام معظم رهبری(حفظه الله تعالی)

*مقدمه: دیدار دانشجویان که این بار زودتر از همیشه در دهه اول ماه مبارک رمضان با رهبر انقلاب برگزار می شد و نیز دیدار اساتید و فرهیختگان با ایشان فرصتی بود تا کلیدواژه هایی جدید همه نگاه ها و تحلیل ها را به سمت و سوی خود سوق دهد. کلیدواژه هایی حکیمانه که طرحشان با تعمّد، دقت و ظرافت خاصی صورت پذیرفته بود و خبر از مختصات میدان جدیدی می داد که فراروی نخبگان کشور قرار گرفته است و آنان باید نسبت به آن هوشیار و آگاه باشند. رهبر انقلاب مفهومی به نام "جنگ نرم" را مورد توجه قرار دادند و از ضرورت نقش آفرینی "دانشجویان" به عنوان "افسران" و "اساتید" به عنوان "فرماندهان" مقابله با جنگ نرم سخن گفتند. ایشان حتی بین سرباز و افسر تفکیک کردند و فرمودند:«نگفتيم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است كه به او بگويند پيش، برود جلو؛ عقب بيا، بيايد عقب. يعنى سرباز هيچگونه از خودش تصميم‏گيرى و اراده ندارد و بايد هر چه فرمانده مي گويد، عمل كند. نگفتيم هم فرماندهانِ طراح قرارگاه‏ها و يگان هاى بزرگ، چون آنها طراحى‏هاى كلان را مي كنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل ميكند، هم صحنه را درست مى‏بينيد؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مى‏آزمايد. لذا اينها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش اين است.»

یقین کلید‌واژه های رهبر انقلاب بار معنایی مشخصی دارد و هدفی خاص را نیز دنبال می کند. پیش از این نیز کلیدواژه هایی نظیر خواص و عوام، استعمار فرانو، شبیخون فرهنگی و... از ناحیه ایشان طرح شده بود و سرفصلی جدید را مقابل کسانی که درصدد تبیین شرایط و وظایف روز جامعه هستند، گشوده بود.  بقیه متن تحلیل را در ادامه مطلب بخوانبد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 4:27  توسط دانش پژوه  | 

دریافت نسخه PDF دیدار اساتید دانشگاه/ الزامات پیشرفت،وظیفه اساتید باحجم:184کیلوبایت

پیوندهای مرتبط فهرست شده بیانات فهرست بندی شده بیانات در دیدار اساتید دانشگاه‌ها خبر خبر عکس عکس فیلم فيلم صوت صوت نقشه‌راه

8/6/1388نسخه قابل چاپ

 

 

بیانات مهم رهبر فرزانه در دیدار اساتید دانشگاه‌ها

جنبش نرم افزاری،سکولاریسم علمی،رشته های علوم انسانی،جنگ نرم،انقلاب مخملین، تقسيم توان در برنامه‏ريزى رشته‏هاى گوناگون علمى، عدم ملاک پیشرفت بودن تعداد مقالات درآی.اس.آی و...

***نکته بسیار مهم و حیاتی و صحیحی از این سخنرانی که دشمنان و صهیونیست ها زا آن براشفتند: در همين زمينه من اين را عرض بكنم كه طبق آنچه كه به ما گزارش دادند، در بين اين مجموعه‏ى عظيم دانشجوئى كشور كه حدود سه ميليون و نيم مثلاً دانشجوى دولتى و آزاد و پيام نور و بقيه‏ى دانشگاه‏هاى كشور داريم، حدود دو ميليون اينها دانشجويان علوم انسانى‏اند! اين به يك صورت، انسان را نگران ميكند. ما در زمينه‏ى علوم انسانى، كار بومى، تحقيقات اسلامى چقدر داريم؟ كتاب آماده در زمينه‏هاى علوم انسانى مگر چقدر داريم؟ استاد مبرزى كه معتقد به جهان‏بينى اسلامى باشد و بخواهد جامعه‏شناسى يا روانشناسى يا مديريت يا غيره درس بدهد، مگر چقدر داريم، كه اين همه دانشجو براى اين رشته‏ها ميگيريم؟ اين نگران كننده است. بسيارى از مباحث علوم انسانى، مبتنى بر فلسفه‏هائى هستند كه مبنايش ماديگرى است، مبنايش حيوان انگاشتن انسان است، عدم مسئوليت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوى به انسان و جهان است. خوب، اين علوم انسانى را ترجمه كنيم، آنچه را كه غربى‏ها گفتند و نوشتند، عيناً ما همان را بياوريم به جوان خودمان تعليم بدهيم، در واقع شكاكيت و ترديد و بى‏اعتقادى به مبانى الهى و اسلامى و ارزشهاى خودمان را در قالبهاى درسى به جوانها منتقل كنيم؛ اين چيز خيلى مطلوبى نيست. اين از جمله‏ى چيزهائى است كه بايستى مورد توجه قرار بگيرد؛ هم در مجموعه‏هاى دولتى مثل وزارت علوم، هم در شوراى عالى انقلاب فرهنگى، هم در هر مركز تصميم‏گيرى كه در اينجا وجود دارد؛ اعم از خود دانشگاه‏ها و بيرون دانشگاه‏ها. به هر حال نكته‏ى بسيار مهمى است. اين حالا راجع به مسائل مربوط به دانشگاه....
 
***اگر در زمينه‏هاى مسائل اجتماعى، مسائل سياسى، مسائل كشور، آن چيزهائى كه به چشم باز، به بصيرت كافى احتياج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما كه استاد او هستيد، رتبه‏ى بالاترِ افسر جوانيد؛ شما فرمانده‏اى هستيد كه بايد مسائل كلان را ببينيد؛ دشمن را درست شناسائى بكنيد؛ هدفهاى دشمن را كشف بكنيد؛ احياناً به قرارگاه‏هاى دشمن، آنچنانى كه خود او نداند، سر بكشيد و بر اساس او، طراحى كلان بكنيد و در اين طراحى كلان، حركت كنيد. در رتبه‏هاى مختلف، فرماندهانِ بالا اين نقشها را ايفا ميكنند...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 4:14  توسط دانش پژوه  | 

دریافت نسخه PDF دیدار دانشجویان/جنگ نرم،حمایت از دولت،برخوردباتخلفات باحجم:221کیلوبایت

پیوندهای مرتبط فهرست شده بیانات فهرست بندی شده بیانات در دیدار دانشجویان و نخبگان علمی عکس عکس فیلم فيلم صوت صوت نقشه‌راه

4/6/1388نسخه قابل چاپ

 

 

بیانات بسیار مهم رهبر فرزانه در دیدار دانشجویان و نخبگان علمی

از همین سخنرانی:دستگاه استكبار فقط ايالات متحده‏ى آمريكا نيست، يا فلان رئيس جمهور و فلان دولت آمريكا يا فلان كشور اروپائى نيست؛ دستگاه استكبار يك شبكه‏ى عظيم‏ترى است كه شامل اينهاست؛ شبكه‏ى صهيونيستى هست، شبكه‏ى تجار اساسىِ بين‏المللى هست، مراكز پولىِ عظيم دنيا هست؛ اينها هستند كه مسائل سياسى دنيا را دارند طراحى ميكنند؛ دولتها را اينها مى‏آورند، اينها ميبرند. اين مجموعه كه تويش دولت ايالات متحده هست، دولتهاى اروپائى هستند، خيلى از اين نفتخوارهاى ثروتمند منطقه‏ى خودمان هستند، با يك چنين قدرتِ رو به رشدِ رو به اعتلاى در حال قدكشى بشدت مخالفند؛ بنابراين هرچه بتوانند، در مقابله‏ى او كار ميكنند. توى اين سى سال هم بيكار نماندند، هرچه بگذرد هم باز بيكار نميمانند؛ مگر آن وقتى كه شماها همت كنيد؛ شما جوانها كشور را از لحاظ علمى، از لحاظ اقتصادى، از لحاظ امنيتى به نقطه‏اى برسانيد كه امكان آسيب پذيرى‏اش نزديك به صفر باشد؛ آن وقت كنار ميكشند و توطئه‏ها تمام خواهد شد. اينى كه من توى اين چند سال به دانشگاه‏ها مرتب راجع به مسائل علم و تحقيق و پژوهش و نوآورى و جنبش نرم‏افزارى و ارتباط صنعت و دانشگاه و اينها اين همه تأكيد كردم، براى خاطر اين است كه يك ركن امنيت بلندمدت كشور و ملتتان علم است.
 متن کامل این سخنرانی مهم را  حتما در ادامه همین مطلب ببینید:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 4:3  توسط دانش پژوه  | 

در يكي از سال هاي ابتداي دهه 60، در ايامي كه عضو ثابت تحريريه روزنامه كيهان بودم و سرويس يا صفحه مقالات روزنامه را دبيري مي كردم، يادداشتي نوشتم با عنوان: "در اسلام علوم پايه الهيات است نه علوم تجربي و رياضي"؛ مطلب به سبك و سياق آن سال ها حروف‌چيني شد و نهايتاً در صفحه مقالات كيهان چاپ شد. چون صفحات لايي روزنامه از شب قبل چاپ مي شد، اول صبح كه به روزنامه رفتم از طرف شوراي سردبيري كه اعضاي آن بعد ها حلقه كيان را تشكيل دادند، احضار شدم. جلسه اي تشكيل شد كه بيشتر به جلسه بازجويي شباهت داشت تا نشستي براي مباحث علمي و ژورناليستي و يا مباحثات طلبگي! يكي از اعضاي شورا بي مقدمه به من گفت شما بگو ببينيم مشكلت با دكتر سروش چيست؟

گفتم متوجه نمي شوم چرا چنين سوالي از بنده مي كنيد. صفحه مقالات كه در صدر آن يادداشت مورد اشاره در بالا چاپ شده بود را نشانم داد. فوري افتاد. دستش را خواندم و متوجه شدم احضار اين الاحقر از كجا آب مي خورد.

گفتم اين مطلب چه ربطي دارد به مشكل بنده با دكتر سروش؟

گفت شما خوب مي داني كه اين گونه افكار برگرفته است از تفكرات دكتر احمد فرديد و اين را هم ما مي دانيم كه فرديد يكي از مخالفان جدي انديشه دكتر سروش است.

گفتم از آن جا كه موضوع يادداشت يك بحث علمي و كلامي است، بفرماييد ايراد مطلبم در كجاست اعم از اين كه مخالف و يا موافق با تفكر آقايان سروش و فرديد باشد...

از آن روز تقريباً از نوشتن منع شدم. كج دار و مريز مطالبي مي نوشتم. گذشت تا اين كه زد و چند ماه بعد از آن واقعه به بهانه سالروز شهادت شيخ شهيد آیت‌الله شیخ فضل الله نوري مطلبي را نوشتم كه از زير دست آن ها در رفت و در يكي از صفحات لايي كيهان درج شد. آن ها هم كوتاهي نكردند و قاطعانه تمام صفحات لايي را دادند خمير كردند و اين گونه از انتشار آن جلوگيري كردند. در آن يادداشت به موضوع منور الفكري در ايران پرداخته، سرنخ آن را از انديشه كساني چون آخوندزاده و ملكم خان گرفته تا رسيده بودم به زمانه خودمان و خلاصه نقد افكاري كه سروش در ستاد انقلاب فرهنگي اشاعه داده بود...

و اما مقصود از آوردن اين مقدمه از خود گفتن نيست. خواستم با ياد آوري آن ايام، ذهن خواننده يادداشت را به سابقه فعاليت فرهنگي جريان سروش"ايسم" حد اقل در بعد از انقلاب متوجه سازم.

خواستم بگويم اين كه سروش در سياهه!اي از 20 سال تلاش فرهنگي (البته مذبوحانه) خود و همفكرانش سخن گفته و آن طور كه شنيدم، كودكانه اظهار خوشحالي كرده كه آن همه، امروز به بار نسشته است، از اين جهت كه اقراري است بر فعاليت اين جريان از سال هاي ابتداي دهه 60، حرف درستي است. تلاشي كه به صورت نهان‌روشانه و در حقيقت منافقانه آغاز شد. به‌طوري كه از نگاه مردم پنهان ماند اما از نگاه ژرف بين شخصيتي چون دكتر فرديد كه بنا به نقلي شهيد مطهري ايشان را يكي از كفرشناسان خوانده بودند، نمي توانست مخفي بماند.

خاطرم هست در يكي از جلسات كه خدمت مرحوم دكتر فرديد بودم، ايشان صراحتا مي گفتند من در لايه هاي زيرين كتاب "نهاد نا آرام جهان" نوشته دكتر سروش رگه هايي از غربزدگي مضاعف و اباحي گري مي بينم كه اگر جلو اشاعه اين گونه مضلات در افهام ومزلات در اقدام گرفته نشود، سر از جامعه باز مورد پسند كارل پوپر يهودي در خواهد آورد. مي گفتند نيات مكتوم امروز سروش اگر افشا نشود، هرروز بيش از پيش بروز كرده و كار را به جايي خواهد رساند كه تمام كتب دانشگاهي ما از اين گونه بد آموزي ها پر شود.

استاد فرديد مي گفتند در 22 بهمن 57 مظهر اسم اعظم الله حضرت مهدي "عج" براي يك لحظه پرده را كنار كشيدند و با نظره اي كلمح البصر طرحي نو در انداختند و اين تحول بزرگ را در ايران صورت دادند. ايشان مي گفتند اين گونه اقدامات مسموم در قلمرو فرهنگي ما و انقلاب اسلامي امان را در حجاب مي برد و از مرئاي آن عاليجناب دور مي سازد!

فرديد ژان پل سارتر را دجال مي دانست و معتقد بود امثال سروش نوكر نوكر اين دجال هستند كه با فلسفه درايي هاي خود زمينه ساز انانيت و ميدان دادن به نفس اماره بالسوء مي شوند. دكتر فرديد مي گفت افكار سروش، سر از آزادي كفورانه اي در خواهد آورد كه انسان را خود محور نموده و تمناي آزادي از خدا را در نهاد او مي نشاند، حال آن كه آزادي مورد نظر اسلام، آزادي شكورانه اي است كه در عبوديت حضرت حق متجلي مي شود و انسان را از تمام تعلقات نفس اماره مي رهاند.

من از آن روز كه در بند توام آزادم
پادشاهم كه به دست تو اسير افتادم

دكتر فرديد انديشه سروش را بر گرفته از غربزدگي مضاعفي مي دانست كه ميوه تلخ شجره خبيث 400 سال تاريخ جديد غرب است. علوم انساني و جامعه شناسي غرب را بر گرفته از الهامات فجور زده كساني چون گورويچ و اسپينوزا مي دانست و اعتقاد راسخ داشت سروش جلو دار اشاعه اين انديشه ابليسانه در دانشگاه هاي جمهوري اسلامي است...

افسوس كه در آن سال ها اين سخنان گوش شنوايي نداشت و كسي باورش نمي شد آن كه ساعت ها برنامه رسانه ملي را در اختيار گرفته و زير نقاب مثنوي معنوي خود را مخفي كرده، پيگير چه اهدافي است؟

مراد راقم اين سطور از اين نوشتار اعلام اين واقعيت عبرات آموز است كه ما در طول سال هاي گذشته از همان سال هاي ابتداي دهه 60 كه ستاد انقلاب فرهنگي را به سروش سپرده بوديم، مرتكب غفلتي بزرگ شديم.

كسي را به عنوان مسئول و يا يكي از مسئولين ستاد انقلاب فرهنگي تعيين كرديم كه نماينده تفكري بود كه از غروب حقيقت در غرب نشات مي گرفت. كاسه ليس انديشه كساني چون هنا آرنت يهودي و كارل پوپر صهيوني كه يكي در كتاب خشونت و ديگري در كتاب جامعه باز و دشمنانش زيركانه جاي خدا و انسان را عوض كرده، از انسان خدايي جديد ساخته تا خداي حقيقي را بازيچه خود و آمال مستكبرانه خود سازند.

همين انديشه ها بود كه در ذهن كساني نقش بست كه در دهه 70 ادعاي نخبگي در جامعه كردند و باني ادبياتي شدند كه از دل سياه آن موضوعاتي چون تاريخي پنداشتن دين، قبض و بسط تئوريك شريعت، قيام عاشورا را خشونت و دوره دين مداري را پايان يافته و تفكر خميني را مستحق موزه و اجتهاد در نص را لازمه اداره جامعه و...بر آمد و نسخه سكولاريسم براي ملت دين باور ايران پيچيد.

حقير در يادداشتي كه در مطلع اين نوشتار اشارتي به آن داشتم، آورده بودم آن چه به نام علوم انساني در غرب شكل مي گيرد و ما دانسته و ندانسته در دانشگاههاي خود به خورد دانشجو مي دهيم، بر گرفته است از انديشه ابليسانه اي كه با رنسانس قوانين بر ساخته بشري را جايگزين كتب آسماني و وحياني نمود. تلويحاً گفته بودم اين كه علوم پايه را به جاي الهيات، علوم تجربي و رياضي مي دانند، بر گرفته است از نقشه شوم هيات هاي علمي متشكل از حلقه هاي صهيوني، ماسوني و بهايي. در آن جا از كتاب جامعه باز كارل پوپر سند داده بودم كه عهد انبيا الهي را عهد وحشيت و بربريت مي داند و تنها راه نجات بشر را در دوري او از شريعت و قطع ارتباطش با آسمان و كلام ا... مي پندارد.

اما آن نوشتار و اساساً اين قبيل افكار زير فشار سانسور جريان فرهنگي حاكم اجازه نشر فراگير نمي يافت و همين غفلت بود كه ما را به جايي رسانيد كه پس از 30 سال تازه حواسمان متوجه رو دستي شده است كه از امثال سروش خورده ايم. تازه به خود قبولانده ايم كه روش هاي نرم بيش از سلاح و حمله فيزيكي مي تواند ما را در معرض خطر جدي براندازي قرار دهد.

البته جاي شكرش باقي است چون هر جا جلو ضرر را بگيريم منفعت است.

به عنوان مثال: يك بررسي سطحي و بازبيني سريع در علوم انساني و در آن چه در دانشگاههاي كشور به عنوان متون درسي تدريس مي شود، ما را متوجه اين واقعيت خواهد كرد كه در سال هاي گذشته مار در آستين عرصه فرهنگ پرورده ايم. نمونه اش در قلمرو علوم سياسي! و چند و چون تفكر نسلي كه براي حوزه ديپلماسي تعليم داده و تربيت كرده ايم. اين نسل در شرايطي كه رئيس جمهور در مجامع بين المللي از مديريت جهان و ظرفيت بالاي راه انبياء براي اين مهم سخن مي گويد، خاموش است. بعضاً نه تنها مطلب را باور نمي كند كه ناباوري خود را كه محصول همين آموزه هاي متون غربي است، دستمايه انكار اين حقيقت نيز قرار مي دهد.

خود باختگي كه فارغ التحصيل دانشگاههاي ما در برابر دموكراسي غربي از خود نشان مي دهد، آيا غير از اين است كه آن چه در دانشگاه آموخته، چيزي غير از تابوسازي در قبال انديشه هاي غرب و پيشرفت هاي ظاهري آن نبوده است؟ چرا سفير جمهوري اسلامي كه نماينده نظام است، نبايد بتواند با سري بلند و افتخار ارجحيت احكام خمسه الهي و اوامر قراني در مقابل حكم صادره از يك سامانه مبتني بر اكثريت عددي را با صداي بلند اعلام كرده و از آن دفاع كند. چرا؟

بگذريم... آن چه اين روزها از ضرورت اصلاح متون درسي و تحول اسلامي در قلمرو علوم و خصوصاً علوم انساني به گوش مي رسد، هر چند دير اما امر مباركي است كه اميد است با همت همه كساني كه دغدغه دين دارند بتواند ما را به مدينه طيبه نبوي و جامعه مهدوي برساند.

والسلام. سید حسین طاهری. منبع: http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36189 

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 3:38  توسط دانش پژوه  | 

پاسخی به افتراهای آقای سروش

چندی است که از افترانامه جناب سروش ـ نويسنده مقيم آمريکاـ خطاب به مسئولين ارشد نظام مقدس جمهوری اسلامی می گذرد. بحمدالله شتاب حوادث فرهنگی، اجتماعی و سياسی در فرايند حرکت تکاملی انقلاب اسلامی آن چنان زياد است که فرصت چندانی برای بررسی اين قبيل مسائلِ درجة دوم باقی نمی گذارد اما تکليف اقتضاء می کند در اين خصوص هم تأمل کرده و زمانی را هم برای بازخوانی و تفسير اين مسائل اختصاص دهيم.

آقای سروش!

افترانامه تان در لحظه اول، موجب تأسّف و تعجب و حيرت خوانندگانش شد. باور کردنی نبود که مدعي منورالفکری هم چون شما که خود را از پيامبران هدايت (!) در عصر جديد می پنداريد اين قدر از واقعيات جامعه اسلامی به دور باشيد و با شعربافی و تحليل های سطحی بخواهيد به مصاف رويدادهای عميق و پيچيده برويد! از شما که عمری در سايه الطاف جمهوری اسلامی نمک خورده و افکارتان را به گوش هرکسی در اين کشور رسانده ايد، در شگفتيم که الگوی بديع، پيش رفته و تمدن ساز «مردم سالاری دينی» که متکی بر قواعد دينی و مبتنی بر تعامل محبت آميز مردم و حاکميت است را فهم نکرده و تحت تأثير القائات شبه علمی «ماکس وبر» (آن گونه که «حجاريان» در دادگاه اذعان داشت) خيال کرده ايد هر چه که با دموکراسی صوری غربی هم آهنگ نباشد پس استبداد و سلطانيسم است!

گفته ايد: حکومت دينی در حال زوال است و اشعاری هم زمزمه کرده بوديد. آقای سروش! اگر چنين است پس اين همه پيش رفت فرهنگی، علمی و فنی کشور ما در عرصه های هسته ای، پزشکی، هوافضا، علوم دينی، علوم عقلی و ... دليل بر چيست؟ اين همه رابطه محبت آميز و اين همه اميد و ايمان که در جامعه ما موج می زند را می بينيد يا نمی بينيد؟ آيا پيش رفت يک کشور که دوست و دشمن به آن معترف باشند، يعنی زوال آن کشور؟! آيا صدور پيام های سياسی و فرهنگی جمهوری اسلامی ايران به اقصی نقاط جهان از جمله لبنان، فلسطين، آمريکای لاتين، آفريقا و ساير ملت های جهان و پيروزی های مکرّر اين فرهنگ در مقياس جهانی، نشان زوال است يا نشان اقتدار و تثبيت و تکامل انقلاب اسلامی در مسير حقيقی  آن؟ آيا اگر چشم اميد ملت های زجرکشيده و ستم ديده از جور نظام های استکباری، به کشور ما و نظام ما باشد به اهدافِ از پيش تعيين شده، نزديک تر نشده ايم؟ آيا اگر همه ابرقدرت های جهان گرد هم آيند و با همه توان به دشمنی با يک نظام حکومتی بپردازند و کاری هم از پيش نبرند و در مواقع متعدد دست نياز به سوی آن دراز کنند به اين معناست که آن نظام حکومتی، اهميتی ندارد و اقتداری و قوتی ندارد و رو به زوال هم هست؟! آقای سروش! متأسفانه افترانامه غيرمنطقی و کينه توزانه شما خواننده را به ياد صدر اسلام می اندازد؛ به ياد حکومت اسلامی آن دوران، که از يک سو، مراد دل مؤمنين و متقين و از ديگرسو، مورد بغض و نفرت منافقان و مشرکان بود. حال باورمان می آيد که چگونه عده ای از فرط نفرت می توانند پيشوايان عدالت و پاکی را در خونشان بغلطانند و آن را جشن بگيرند!

 آقای سروش!

عصبانيت کاذب و الکی را کنار بگذاريد و کمی تأمل کرده و سعی کنيد حوصله به خرج داده و از اين گونه حبّ و بغض ها که در شأن مدعيان روش فکری نيست به دور باشيد و با واقعيات جامعه اسلامی و جامعه غربی رابطه برقرار کنيد. می توان با يک نظام، مخالف بود اما انصاف داشت و به حقايق اعتراف کرد؛ عمروعاص را به ياد بياوريد که دشمن اميرمؤمنان (ع) بود ولی با اين حال، در مدح او شعر هم می گفت! مجدداً سعی کنيد دشمنی با قومی، شما را از دايرة عدالت خارج نسازد. شما در افترانامه ای که مالامال از تعابير بی مايه و ضعيف بود از بی اعتماد شدن مردم نسبت به نظام و انقلابشان سخن گفته بوديد. آقای سروش! حضور بی سابقه و رکوردشکنانه و مشتاقانه اقشار مختلف ملت را در انتخابات دهم رياست جمهوری نديديد؟ آيا انگشت سبّابة جوهری شدة چهل ميليون ايرانی در روز بيست و دوم خرداد امسال، شاخص اعتماد ملی نبود؟ آيا رأی بيست و پنج ميليونی مردم به رئيس جمهور ولايی، شاهدی بر عشق مردم به نظام جمهوری اسلامی به شمار نمی رود؟ آيا حضور گسترده مردم در تهران در نماز جمعه بيست و نهم خرداد امسال و نيز نماز جمعه هفته سوم ماه مبارک رمضان که به اذعان خبرگزاری ها از ابتدای انقلاب تاکنون بی سابقه بوده است به معنای بی اعتمادی مردم به نظام خودشان بود؟! آيا حضور ميليونی و دشمن شکنِ مردم مؤمن و انقلابی در روز قدس را شاهد نبوديد؟

 جناب سروش!

دوستان و اطرافيانتان شما را پدر روشن فکری دينی می دانستند و شما هم خودتان را معلم دين معرفی می کنيد. آيا به نظر شما معلم دين مردم ما، بايد به جايی پناهنده شود و در کشوری خانه بسازد که مظهر استبداد دمکراتيک در جهان بوده و سابقه طولانی در نفی ارزش های اسلامی و دشمنی با ملت و دل خون کردن آنها دارد؟ آيا مخالفت با مبانی و الگوی رايج در کشور بايد شما را به دست بوسی دشمن بکشاند؟ راستی! چرا قتل فجيع زن محجبه در آلمان را محکوم نکردید؟ چرا جنايات اسرائيل در غزه و ساير جنايت های استبدادمنشانه غرب، شما را به فکر فرو نبرد؟ مگر آمريکا و اسرائيل در طول حيات خود، صدها هزار نفر را در کشورهای مختلف از جمله در فلسطين، عراق، افغانستان، لبنان و ... به گام مرگ نفرستاده اند و با شکنجه و آزار زندانيان در گوانتانامو و ابوغريب و ... روی جنايت کاران تاريخ را سفيد نکرده اند؟ پس چرا شما که خود را مسلمان می ناميد از اين همه ظلم، خاطرتان مکدر نمی شود اما مرگ حدود بيست نفر از هم وطنانمان را، که خون آنها بر دوش اغتشاش گران و طراحان آنها سنگينی می کند، پيراهن عثمان کرده ايد؟ چه شده است که مفسر مثنوی و استاد شعر و ادب، اين چنين هرزه گويی کرده و در آستانه شصت و پنج سالگی، از ادب و اخلاق و معرفت دوری جسته و فحش نامه منتشر می نمايد تا عقده هايش را خالی کند؟ به نظر می رسد وقتی راه منطق بسته شود، بدگويی، بداخلاقی و بدرفتاری آغاز می شود؛ مثل کودکی که توان مقابله ندارد لذا در حين فرار، فحش می دهد و می گريزد! فحش نامه شما پيش از آن که جايگاه انقلاب و نظام را در دل ها تضعيف کند بيانيه ای غيرحرفه ای بود که کلمه کلمه آن، ضعف و انفعال شما را فرياد می زد! آيا شما همان سروش اخلاق پارسايان، تفرج صنع و نهاد ناآرام جهان و ... هستيد؟ آيا شما همان نويسنده فلسفی نويس و ادبی نويس هستيد که اکنون در بی منطقی و بدزبانی دست و پا می زند و اين امر، به يک «مشی» برای او بدل شده است؟ جناب سروش! پرده دری های قبلی تان درباره مراجع بزرگوار و اهانت هایتان به هنرمندان، شعرا و نيز نويسندگان هم سلک خودتان نيز هرگز از ياد و خاطره متفکران و ادب دوستان اين مرز و بوم پاک نخواهد شد! خواهشمنديم از آيات قرآن هم سوءاستفاده نکنيد. قبل از رجوعِ اين چنينی به قرآن بهتر است اعتقادات خود را اصلاح و پاکيزه کنید و آن گاه در اين وادی گام بنهید؛ «لايَمَسُّه الاالمُطهَّرون». در واقع، اگر چنين نکنید، قرآن هم برای شما سودی نخواهد داشت؛ «رُبَّ تالِ القرآن و القرآنُ يَلعَنُه»!

 جناب سروش!

شما در انتخابات دهم رياست جمهوری اخير از کانديدای خاصی حمايت کرديد و در ريزش آرای او از چهار ميليون به سيصدهزار، نقش بسزايی داشتيد! در اين انتخابات، ملت فهيم ايران که با انقلاب خود می خواهد راهی نو را به بشر هديه کند نشان داد برای شما و انديشه ها و پسندهايتان ارجی و قربی قائل نيست و همه تلاش های تحریف گرانه، التقاطی و غربی ـ که اکنون در آغوش همين غرب به سر می بريد ـ شکست خورده و هباءاً منثوراً شده است؟ آقای سروش! آيا از اين که در حرکت فرهنگی جامعه مؤثر نيستيد و بختتان برگشته و جامعه به شما اعتنا نمی کند عصبانی و زخم خورده هستيد؟ آيا از مديريت فرهنگی نظام جمهوری اسلامی و جهش های تمدنی اش که تفکرات شما را منزوی نموده و با هوشمندی تمام، توطئه های براندازانه اخير دوستانتان را خنثی کرده و آنها را پلی برای پيش رفت خود قرار داده است غمگين شده ايد و از پس واژه ها تيغ انتقام برکشيده ايد؟ آيا کينه امام راحل (ره)، اين قدر آزارت می دهد که منافقانه می خواهيد از خلف صالح ايشان انتقام بگيريد؟ آيا خيال می کنيد با اين حرف ها، تفکرات شما زنده می شود و مورد توجه ملت قرار می گيرد؟! آيا گمان می بريد که با کارهايی مثل کار برادرِ حاتم طايی، نامتان زنده خواهد شد؟!

هرچند بسيار دير شده است اما برگرد و از همه اقدامات غيردينی و ضدملی  و از افتراها و فحاشی هايت به درگاه الهی توبه کن و بکوش که آنها را جبران کنی. ببين که از انحرافات کوچک شروع کردی و به جايی رسيدی که خودت و عصر جديد را بالاتر از پيامبر اعظم (ص) و دين جاويدان اسلام برشمردی! ببين که چگونه از ابزارها و محصولات غربی فراتر رفتی و به روح مدرنيته که اومانيسم، راسيوناليسم و ليبراليزم بود خضوع و سجده نمودی! قبول کن که فلسفه تاريخِ روشنی نداری و تحليل هايت، معطوف به گذشته هاست؛ تو حداکثر می توانی روشن فکر دوره رضاخان باشی و نه بالاتر از آن. پس، با خود خلوت کن و گذشته ات را مرور نما. جرأت اعتراف به شکست های فکری و غيرواقعی و توهم آميز بودن تصورات و پندارهايت را داشته باش. شيشه کبود را از پيش چشمانت کنار بزن! حداقل مثل سعيد حجاريان باش که به اشتباهاتش در تبعيت از تئوری های غربی و ناکارآمدی آنها در جامعه اسلامی اذعان کرد و انحرافاتش را پذيرفت! توبه کن و مطمئن باش خداوند متعال، تواب و بخشنده است و از خطاهای تو هرچه هم عظيم باشد در می گذرد و بر روی آنها قلم عفو می کشد. «اشعث  بن قيس» نباش که مورد غضب مؤمنان بود و می خواست در دل دشمنان جايی پيدا کند. «حرّ» باش و برگرد! آغوش ملت مؤمن به روی پشيمانان باز است و به تبعيت از امام مظلومشان در کربلا، بزرگوارانه توبه شما را قبول خواهند کرد!

 جناب سروش!

سياست نظام مقدس جمهوری اسلامی همان گونه که مقام معظم رهبری (مدظله) فرمودند «جذب حداکثری و دفع حداقلی» است و لذا بی جهت به دنبال طرد کسی، مادامی که شمشير نکشيده باشد، نيست. برخی متفکران سنتی کشور را ببين که حتی در دربار پهلوی فعاليت داشته اند و مبانی شان با مبانی اسلام سياسی و انقلابی ناسازگار است، اما به دليل فحاش نبودن و فلسفی نوشتن، کتاب هايشان هنوز هم در ايران منتشر شده و مورد بحث و بررسی قرار می گيرد. پس، بدبينی های مفرط و بيمارگونه را کنار بگذار و از دام دشمن دور شو! دشمن «فی سبيل الله» برای شما هزينه نکرده و از شما حمايت نمی کند. به گواهی تاريخ، شما هم برای دشمن، تاريخ مصرف خواهي داشت که با پايان آن دور انداخته می شوي! پس بر گرد و از اشتباهاتت در آستان ملت طلب بخشش نما! ما هر پناهنده به دشمن را يک اسير خودی در دست آنها می دانيم و می خواهيم او را نجات دهيم و به قولی، می خواهيم او را با زور به بهشت ببريم! امام راحل (ره) هم دوست نداشت حتی بنی صدر در دام دشمن باشد و لذا به او گفت که برگردد! تو اگر به جای فحش نامه، نقدهايت بر نظام را به زبان علمی می نوشتی و در اينترنت منتشر می ساختی، مطمئن باش که اکنون ده ها پاسخ علمی دريافت می کردی و کسی با شما کاری نداشت. البته بايد ظرفيتت را بالا ببری و اجازه تفکر را به منتقدانت بدهی و به تعبير رايج، تحمل انديشه مخالف را داشته باشی! نبايد خود را مطلق و غيرقابل نقد بدانی. نبايد به خاطر اين که ديگران فکر تو و پسند تو را ضعيف و غيرمنطقی تشخيص می دهند نسبت به آنها دهان به افترا بگشايی و عقده گشایی کنی! به مخالفانت احترام بگذار. به ويژه به رأی چهل ميليون ايرانی که برخلاف پندار تو رأی دادند احترام بگذار. با نگاه وارونه ات اصرار نداشته باش که القاء کنی در حکومت دينی و جامعه اسلامی مشکل لاينحلّی وجود دارد؛ چون حقيقتاً اين گونه نيست که خيال کرده ای. اگر هم به نظرت می رسد فرهنگ کشور و يا نظام قوانين در کشور، اشکالاتی دارد بايد با صبر و حوصله آنها را تذکر دهی و اگر اکثريت ملت، تذکراتت را نابجا و باطل تشخيص دادند نبايد خشم بورزی و از آنها انتقام بگيری و بيانيه صادر کنی! اين نکته را هم بدان که تو هرگز بيانيه نويس خوبی نيستی و نخواهی بود و نوشته خسته کننده ات، فاقد ادبيات سياسی تأثيرگذار است! کاش حداقل نگاهی به بيانيه های امام راحل (ره) می انداختی و نحوه نوشتن بيانيه را می آموختی. امام (ره) با اين که فقيه، عارف، شاعر، فيلسوف و سياست مدار بود اما با اين حال، اين حريم ها را پاس می داشت و الزامات بيانيه نويسی سياسی را مراعات می کرد؛ لذا بسيار روان، دلنشين و پرنفوذ می نوشت.

آن چه گفتيم از باب وظيفه و خيرخواهی بود و گرنه مجالی برای اين بحث پيدا نمی شد. حرکت جمهوری اسلامی ايران به سمت انجام رسالت های ملی و جهانی اش، آن چنان به تلاش و کوشش دانش آموختگان حوزه و دانشگاه نياز دارد که نمی توانند در اين مسير، فرصتی را هدر دهند. بدانيد ملت ايران منتظر کسی نمی ماند و اگر کسی همراه نشود به خودش آسيب رسانده است و اگر هم کسی خدای ناکرده بخواهد در مقابل سيل عظيم ملت بايستد زير پای ملت، له شده و به زباله دان تاريخ فرستاده خواهد شد!

من آن چه شرط بلاغ است با تو می گويم/ تو خواه پند شنو خواه ملال.والسلام ـ شهريورماه 1388

نگارنده:حسن نوروزی/ منبع: سایت فرهنگستان علوم اسلامی قم  و وبلاگ مسئله روش

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 3:35  توسط دانش پژوه  | 

جزوه ۷: جايگاه علوم انساني در تمدن سازي ديني

مقاله "جايگاه علوم انساني در تمدن سازي ديني" اثر استاد حجه الاسلام دکتر عبدالعلی رضایی در مجله "برداشت اول" متعلق به مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری در شماره ۶و۷  آذر و دی۸۷ به چاپ رسیده است. متن کامل این مقاله را درادامه همین مطلب مشاهده نمائید. امافهرست مطالب مطروحه در مقاله بدین شرح است:

مقدمه

چالش تاريخى در سه حوزه مفاهيم، ساختارها و محصولات

مفاهيم، پايگاه تفاهم اجتماعى‏

علوم، زاييده پيشفرضها و مفاهيم مادى و الهى‏

نقش تمدن در توسعه هوى يا تقوى در انسان و جامعه‏

مدرنيته التقاطى، گذرگاه بين دو مدرنيته الحادى و اسلامى‏

انزواى وحى، لازمه محوريت عقل‏گرايى و حس‏گرايى‏

رابطه عقل‏گرايى و التقاط

  نقش عقل‏محورى در تبعيت نقل و عقل از حس و تجربه‏

جايگاه متفاوت علوم انسانى، نظرى و تجربى از منظر اصالت ايمان، عقل و حس‏

متن کامل این مقاله را درادامه همین مطلب مشاهده نمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/25ساعت 3:7  توسط دانش پژوه  | 

جزوه۶: مروری بر دیدگاههای فرهنگستان(آکادمی) علوم اسلامی قم

 

 

چكيده: توليد علم نياز به روش دارد. روشهاي توليد علم متفاوت است و در كشور ايران راههاي متنوعي در حال آزمايش شدن است. يكي از راههاي توليد علم را فرهنگستان علوم اسلامي قم طراحي نموده است. اين راه، توليد مفاهيم كاربردي بر اساس مباني فكري اسلامي است.در اين تحقيق سعي شده است با مروري از آثار فرهنگستان علوم اسلامي و بزرگان صاحب نظر در زمينه توليد علم، چكيده‌اي از مباحث مهم اين روش تهيه و ارائه گردد.
مباحث اين مقاله با سير منطقي از ضرورت جنبش و توليد علوم اسلامي و چيستي و چرايي و موانع علمي جنبش و در نهايت راهكار عملي براي تحقق اين مهم تنظيم و نوآوري شده است و سعي دارد با زبان ساده‌تري از مباحث مطروحه بابي را در جهت شناخت نظريات بديع و جديد به خوانندگان آن تقديم كند.



مقدمه:ضرورت ايجاد تمدن اسلامي بر اساس جنبش نرم‌افزاري با نيم‌نگاهي به وضعيت كنوني اسلام و غرب و نحوة مواجهه اين دو به خوبي نمايان مي‌شود. براي روشن شدن اين مهم، در ابتدا نظرياتي كه در مورد ادامه انقلاب اسلامي مطرح مي‌شود و نقدهاي آن آورده مي‌شود؛
سه ديدگاه عمده در مورد انقلاب اسلامي مطرح است:
1ـ جهاني شدن انقلاب اسلامي به معناي مدرنيته اسلامي
2ـ پذيرش كامل مدرنيته و اصلاح قرائت ديني
3ـ ايجاد تمدن اسلامي1
الف ـ ديدگاه مدرنيته اسلامي
ظهور يك تمدن با بروز شعار محوري آن است كه به منزله پرچم آن تمدن است. در ديدگاه اول، طرفداران اين نظريه قائل به تجزيه‌پذيري تمدن غرب هستند و ماحصل بشري غرب به دو دسته خوب و بد تقسيم‌بندي مي‌شوند، اينان معتقد به گرفتن دستآوردهاي خوب غربي و نفي دستآوردهاي بد آن هستند. مي‌گويند توسعه اقتصادي، صنعتي غرب را مي‌گيريم ولي فرهنگ آنرا نمي‌گيريم.
به نظر مي‌رسد كه اين گروه از لايه‌هاي باطني تمدن غرب غافل شده‌اند، چرا كه شعار مقدم بودن توسعه سياسي قبل از توسعه اقتصادي به اين برمي‌گردد كه تمدن غرب داراي بعدهاي مختلفي است كه اصلاً نمي‌شود اين تمدن را تجزيه كرد.

ب ـ ديدگاه اصلاح قرائت ديني
در نظر دوم، تمدن غرب تجزيه‌پذير نيست و حاصل تلاش تمدن غرب در لايه‌هاي باطني و بيروني بسيار سودمند و مفيد است و ما چاره‌اي نداريم جز اينكه، تمام و كمال اين تمدن را دريافت كنيم و از آن بهره بريم. بر اساس اين ديدگاه تنها راه، مدرنيزاسيون و اصلاح قرائت ديني است.
منتقدين اين گروه نيز قائل به تجزيه‌پذير نبودن هستند. «اصولاً تجد‌ّد از صنعت آغاز نشده است بلكه از توسعه انساني آغاز گرديده است. ليبراليسم و قبل از آن اومانيزم، روح تجدند.»2

ج ـ ديدگاه ايجاد تمدن اسلامي
طرفداران ديدگاه سوم، همانند گروه دوم معتقد به تجزيه‌ناپذير بودن دين هستند و بر خلاف گروه دوم مخالف اصلاح و قرائت جديد از دين به نفع تمدن غرب هستند. اين گروه خواستار ايجاد تمدن اسلامي‌اند. «معتقدند اين انقلاب سياسي عظيمي كه همه مرزهاي دنيا را طي كرده و دنياي ماديت را در چالش جديد قرار داده است و موازنه را به نفع [اسلام] و مذهب تغيير داده است، بايد نرم‌افزار خودش را خودش توليد كند.»3
«...انقلاب اسلامي نبايد فقط به تغيير رژيم اكتفا مي‌كرد، بلكه بايد با نرم‌افزار جديد ديني و انقلابي به تغيير سيستم بپردازد. والا اگر سيستم عوض نشود همان ارزشهاي ماقبل انقلاب يا خودشان و يا شبه‌شان دوباره به داخل حاكميت و به داخل دانشگاه عودت مي‌كنند. چنانكه دارند مي‌كنند... تعويض هيأت حاكمه كافي نيست، بايد طبقه حاكم هم عوض شود.»4
بعد از كنار رفتن سوسياليسم به‌عنوان قدرت جهاني از صحنه روزگار، به نظر مي‌رسد كه جهان تك‌قطبي شده و تنها يكه‌تاز عالم جبهه ليبرال دموكراسي است و مويد اين مطلب نظريه فوكوياما در مورد پايان تاريخ است. اما پس از او هانتيگتون نظريه «برخورد تمدنها» را در 1992 داد و بر اساس آن درگيري ميان اسلام و غرب در جريان است. به همين دليل دنياي اسلام موضع خود را دقيقاً در برابر تكنولوژي و علم مدرن تبيين نمايد والا در فرآيند سكولاريسم منحل خواهد شد. و جريان جهاني به نفع ليبرال دموكراسي به پايان خواهد رسيد.5

Iـ تعاريف
الف ـ تعريف توليد علم
تركيب توليد علم كه حالت مضاف و مضاف‌اليه دارد، مي‌تواند به معناي تبديل مجهول به معلوم باشد. اما بايد توجه داشت كه مراد از علم در اينجا واحد علمي نيست. مانند آنچه در معادلات رياضي وجود دارد. در فرآيند توليد علم و نظريه‌پردازي موضوع، واحدهاي علمي يا تك‌گزاره‌هاي علمي نيست؛ بلكه منظور، يك شاخه علمي جديد است... وقتي مي‌گوييم توليد علم مراد چنين توليداتي است، مثل توليد «اصول فقة كه علماي شريعت، آن را فهم بهتر مراد شارع تأسيس كردند.6»

ب ـ تعريف نرم‌افزار و سخت‌افزار
«نرم‌افزار» در مقابل «سخت‌افزار» است. در تمدنها يك «نظام مفاهيم» داريم كه به دنبال اين نظام مفاهيم، ساختارهاي اجتماع شكل مي‌گيرد و بعد هم يك سلسله محصولات مصرفي است كه همه اينها به نظر ما سخت‌افزار مي‌باشند.
بنابراين آنچه در مظاهر تمدني بشر مي‌بينيد همه آنها سخت‌افزار هستند حتي ساختارهاي اجتماعي سخت‌افزاري هستند، صنعت و محصولات صنعتي و ره‌آوردهايي كه در زندگي بشر داشته‌اند همه جزو امور سخت‌افزاري قرار مي‌گيرند.
«نرم‌افزارها» نظام مفاهيمي هستند كه پشتوانه توليد اين سخت‌افزارها مي‌باشند كه خود اينها طبقات مختلفي دارند. مفاهيم بنيادي مثل فلسفه متدها و روشها و منطقها و نظام منطقها و ايدئولوژيها و يا خود متدهاي تحقيق و بعد مفاهيم تخصصي كه توليد مي‌شوند و بر مبناي اين مفاهيم تخصصي، مفاهيم اجتماعي توليد مي‌شوند اينها جزو نرم‌افزارها هستند.7

IIـ مفروضات و ديدگاهها در توليد علم
قبل از آنكه به بحث كاربردي و اصلي توليد علم اسلامي پردازيم، بهتر است نظرياتي كه مفروض مي‌باشند پيرامون توليد علم و نگاههايي كه به آن شده است را مورد بررسي قرار دهيم.

الف ـ ديدگاه پوزيتيويسم
ديدگاه اول ديدگاه رايجي است كه بر حوزه‌هاي علمي دنياي مدرن سايه افكنده، بيشتر اين‌گونه است كه علم را اصطلاحاً «science» مي‌خوانند. هر معرفتي كه آزمون‌پذير باشد علمي است، اين تعريف، تعريف «پوزتيويستي» از علم است، بيشتر در قرن 19 براي علم مقبوليت پيدا كرد. با اين تعريف آگاهيهايي كه از راه حس و تجربه به دست نيايد، علمي نيست. اين ديدگاه حس محور در علم كه حس را هم در مواجهه با طبيعت تعيين مي‌كند، يك ديدگاه غالبي بوده است در طي قرن 19 شكل گرفت و تا نيمه قرن 20 در غرب هيمنه داشت.
در اين ديدگاه انسان محور توليد علم نيست، يعني انسان هر طور دلش بخواهد نمي‌تواند علم را ايجاد كند. مي‌توانيم بگوييم انسان، محور توليد زبان است. بنابراين ديدگاه ساختار دروني علم هويت فرهنگي ندارد، فرهنگها و انسانها اگر هم مولد علم هستند، تلاش مي‌كنند تا بفهمند، نتيجه‌اش اين مي‌شود كه علم ايراني و غير ايراني ندارد. علم حقيقتي جهاني دارد. بر اين اساس قافلة علم يك كاروان تك‌خطي است كه در طول تاريخ انباشته مي‌شود و ذره ذره بزرگ مي‌شود و امروز دنياي غرب و اروپا در قله اين كاروان قرار گرفته است.

ب ـ ديدگاه پست‌مدرنيسم
بعد از شكست محوريت حس و عالم ماده، متفكرين علم فهميدند كه محور توليد علم چيز ديگري است كه از راه حس به دست نمي‌آيد، حرفهاي جديدي زده شد، برخي پست‌مدرنهاي غرب گفتند اين محور يك شناخت علمي نيست، بلكه پيش‌فرضهايي است كه جامعه علمي قبول كرده است و اگر رد كند عوض مي‌شود. «فيشل فوكو» يكي از اينهاست كه مي‌گويد: «هر نوع اقتدار جهاني، علمي را متناسب با خودش ايجاد مي‌كند.» مثلاً گزاره‌هاي علمي غربي متناسب با فرهنگ قدرت در غرب است و ممكن است دنياي اسلام زماني كه اقتداري متناسب با خودش به وجود آورد، علم ديگري را توليد كند.

ج ـ ديدگاه ديني
اين ديدگاه يقين را از بديهيات مي‌داند. تعيين از آنجا آغاز مي‌شود. شناخت حسي هم در پرتو همين دانشها يقيني است كه يقيني مي‌شود. در اين نظر: محور توليد علم طبيعت و انسان نيست و علم جاي خودش طلوع و ظهور مي‌كند. اولين قضايايي كه علم با آن شكل مي‌گيرد، عدم تناقض و ديگري مرز سفسطه و فلسفه است.
اين سؤال پيش مي‌آيد كه اگر آغاز علم با «كشف» باشد، «توليد علم» چه جايگاهي دارد؟‌توليد به اين معني نيست كه سيستم و سازه‌هاي دروني علم را به تعبير پست‌مدرنها ايجاد كنيم. بلكه به اين معناست كه ما نقش قابل را براي ظهور علم داريم... با تلاش و كار علمي و تصفيه و تزكيه خودمان به سوي آن حقايق مي‌رويم. «حقيقت علم، همان حقيقت دين است، علم جداي از دين اصلاً علم نيست. علم حقيقتش ديني است و با اين معرفت ديني آغاز مي‌شود و اگر اين‌گونه نباشد، علم نيست.»8
محتواي آنچه در بالا آمد گزارشي از تقسيم علم از ديدگاههاي پوزيتيويسمها و پست‌مدرنها و احياناً اسلام، اگرچه محور توليد علم بر محوريت اسلام است، اما نحوه و شكل استفاده و چگونگي توليد علم اسلامي مورد اختلاف بزرگان دين است، كه سعي مي‌شود در آينده نظرات ايشان منعكس و نقد شود.

IIIـ فلسفه توليد علم
برخي اعتقاد دارند9 براي تئوري‌پردازي و جنبش نرم‌افزاري، ابتدا پايه‌هاي فلسفي و نگاه خود را به علم و آدم تبيين بايد كنيم. به تعبير ديگر بايد بدانيم دستگاه هستي را چگونه ترسيم مي‌كنيم و اين مهم كار فيلسوفانه و عميقي است. ايراد كه به فلسفه اسلامي است، اين است كه فلسفه ما اگرچه في‌الجمله مباني و اصول و پايه‌ها و منطقش استوار و درست است، اما اشكالش عدم كاربردي بودن آن است. خيلي تجريدي و انتزاعي و بريده از عالم طبيعت و زندگي انسانها و رفتار آنهاست. به نظر مي‌رسد فلسفه از درون خود انسان مي‌بايست آغاز شود، نه از بيرون انسان.10
تفاوت عمده فلسفه ما با فلسفه غرب از آنجا آغاز مي‌شود، كه غرب كاربردي و چگونگي وجود را طرح مي‌كند. مي‌بايست فلسفه جديد و نو اسلامي را از جايي آغاز كرد كه نتايجش در همه ساحتهاي مختلف زندگي انسان ملموس باشد. يعني نتايج آن با واسطه‌هايي زياد به بانكداري، تكنولوژي، هنر، نقاشي، شهرسازي حكومت، انتقاد و... برسد.11
اين نظر منوط به اين است كه جميع معارف بشري و حاصل آن را يك مجموعه و علي‌حده بدانيم. در اين رابطه بايد بدانيم كه آيا واقعاً يك جامعه داراي وجود و پيكره حقيقي است و يا اينكه يك وحدت اعتباري بيش نيست و از اعتبار وحدت افراد حاصل مي‌شود. اگر جامعه را اعتباري بدانيم طبيعي است كه بحث از نظام هماهنگ انديشه در جامعه به معني يك نظام فرهنگي جايي ندارد، يعني اگر در جامعه‌شناسي جامعه از حقيقت و اصالت برخوردار نباشد، بحث از نظام فكري اجتماعي طبيعتاً بي‌معنا خواهد بود، ولي چنانچه ما براي جامعه يك وحدت و انجام حقيقي قايل بشويم و بپذيريم كه يك جامعه علاوه بر آحاد، تركيب حقيقي نيز دارد و واقعيتي است كه يكي از ابعاد آن فرهنگ است، آن‌وقت اين سؤال جايگاه طرح دارد كه آيا فرهنگ اجتماعي بايد از يك نظام و انسجام واحدي برخوردار باشد يا اينكه فرهنگ جامعه را مي‌توان فرهنگ بخشي دانست و هر حوزه را مستقل و جداي از ساير حوزه‌ها تلقي كرد.
تاكنون به اين نتيجه رسيديم كه براي رسيدن به توليد علوم مي‌بايست به ساختار و فلسفه‌اي جديد رسيد كه بتواند، چگونگي اجراي دين را در تمام ابعاد انساني پيدا كند. اما اكنون براي رسيدن به اين مقصود مي‌بايست به فرضيات ذيل انديشيد.
پس از اذعان به پيش‌فرض قبل، اين سؤال جا پيدا مي‌كند كه آيا اين جامعه‌اي كه داراي يك وحدت حقيقي است، مي‌تواند داراي فرهنگ بخشي باشد، به‌طوري كه بخشهاي مختلف آن ارتباط و تعالي با همديگر نداشته باشند هماهنگي و وحدت رويه‌اي بين آنها ملاحظه نشود و يا اينكه ضرورتاً لازم است كه بخشهاي مختلف تفكرات اجتماعي به سمت وحدت و هماهنگي حركت كنند.12
در گذشته اعتقاد به هماهنگي علوم در تمام عرصه‌ها وجود نداشت. بلكه در اين حد بود كه علمي چون فلسفه در درون خود منسجم و هماهنگ باشد، نه بيشتر.
اما امروز بنحوي مشخص است كه اگر بنا شود در يك جامعه همه ابعاد توسعه به صورت هماهنگ و متوازن مورد مطالعه قرار گيرند، اين جامعه نيازمند به يك نظام اطلاعات هماهنگ است كه همه اين اطلاعات به صورت بعد يكديگر ملاحظه مي‌شوند و ارتباطشان با همديگر ديده مي‌شوند و انسجام پيدا مي‌كنند.13

IVـ بررسي نسبت بين معارف
ديدگاهها در زمينه نسبت بين معارف متفاوت است. ساماندهي تفكرات فرد و جامعه به سه دسته كلي قابل تقسيم‌بندي است. به اين ديدگاهها اشاره مي‌شود.

الف ـ عدم ارتباط ميان معارف
گاه اصلاً به تفاوت بين انديشه‌ها وقعي نهاده نمي‌شود و فرد اصلاً به فكر اين نيست كه تفكرات خودش را سامان دهد. در چنين حالتي ممكن است تناقض در بين انديشه‌ها انسان هم ايجاد شود، انديشه‌ها همديگر را نقض كنند.

ب ـ ارتباط بخشي بين معارف
گاهي اوقات به هماهنگي بخشي و جزئي انديشه‌ها پرداخته مي‌شود كما اينكه آسمان در فرهنگ متداول حوزه همين‌گونه است و در دوره‌هاي گذشته علوم هم همين‌گونه بود. يعني به‌صورت بخشي هماهنگي علوم در نظر گرفته مي‌شد.14

ج ـ هماهنگي بين معارف
در اين نظرگاه با توليد منطق ابزاري سعي در ايجاد يك نظام هماهنگ دارد. با اين منطق، تعامل و تفاوت بين دانشها تأثير خود را بر يكديگر مي‌گذارد. به نظر مي‌رسد آن چيزي كه الان دنيا در دوره فراوري اطلاعات با فناوريهاي جديد دنبال فرآوري اطلاعات است همين است كه منظومه اطلاعات بشر را هماهنگ مي‌كند. يعني هم منطق سازي بكند كه بتواند اين منظومه را هماهنگ كند، هم ابزاري براي مديريت پژوهش و مطالعات احتمالي ايجاد كند كه مجموعه تفكرات و پژوهشهاي بشري را هماهنگ بكند.15

Vـ بررسي نظريه معارف هماهنگ

الف ـ مدل هماهنگ رفتار و فكر
اگر ايجاد يك نظام فكري منسجم را فرض گرفتيم، طبيعي است كه بوسيله نظام فكري منسجم، مي‌توان مجموعه رفتار فرد را هماهنگ كرد. به طوري كه، هر رفتاري كه انجام مي‌دهد دقيقاً مكمل ساير رفتارهايش بوده، و مجموعه رفتارهايش از يك آهنگ واحد و تناسبات كمي و كيفي كاملاً هماهنگ برخوردار باشد.
مثلاً اگر بتوانيد در علم اخلاق، يك نظام پرورش اخلاقي تعريف كنيد، حتماً كسي كه تحت تعليم قرار مي‌گيرد و شما بوسيله يك نظام پرورش اخلاق، او را تربيت مي‌كنيد، دقيقاً مي‌توانيد مجموعه رفتارها و حالاتش را به صورت متناسب و هماهنگ پرورش بدهيد.
طبيعي است هنگامي كه شما يك همچنين مدلي داشته باشيد اين مدل موجب هماهنگي در رفتار خواهد شد و تفرقه در رفتار و از هرز روي نيروهاي انساني جلوگيري خواهد كرد.
به همين صورت شما اگر بتوانيد بين علم اخلاق و علم فلسفه و علم فقه و نيز ساير علومي كه رفتار يك فرد را تحت تأثير قرار مي‌دهند هماهنگي ايجاد كنيد، طبعاً رفتار يك فرد، كاملاً از انسجام برخوردار خواهد شد، همچنين اگر بين معارف ديني و علوم تجربي كه تأثيرگذار در رفتار فرد است تعامل و هماهنگي ايجاد كنيد، باز ميزان هماهنگي رفتار فرد افزايش خواهد يافت. در جامعه هم همين‌گونه است. اگر شما در ابعاد مختلف جامعه هماهنگي ايجاد كنيد، رفتار اجتماعي به سمت هماهنگي و به سمت استفاده و بهره‌وري بهينه حركت مي‌كند.

ب ـ محور معارف هماهنگ
در جامعه، هماهنگي و هماهنگ‌سازي ابعاد معارف بر محور نظام ولايت محقق مي‌شود كه آن نظام، با نظام ولايت حق است يا نظام ولايت باطل، سومي وجود ندارد. يعني مديريت اجتماعي كه مي‌خواهد رفتار جامعه را هماهنگ كند يا مديريتي است مادي يا مديريتي است الهي، فرض سوم ندارد. به عبارت ديگر، يا اين هماهنگ‌سازي، هماهنگ‌سازي بر محور عبوديت و در جهت توسعه قرب است و يا اين هماهنگ‌سازي بر محور توسعه لذت‌جويي و ابتهاج مادي مي‌باشد و لذا شما مي‌بينيد در دنياي امروز كه دنبال ايجاد وحدت رويه در مديريت و نظم نوين جهاني هستند و مي‌خواهند در مقياس جهاني، جامعه جهاني را هماهنگ كنند.16
اگر جامعه‌اي دنبال ايجاد توسعه ديني است و واقعاً مي‌خواهد بر مبناي دين اداره شود و در آن جامعه ولايت ديني و سرپرستي دين، حضور پيدا كند و به‌خصوص مي‌خواهد كه اين حضور، يك حضور حداكثري باشد و همه ابعاد و زواياي جامعه ديني شوند ناچار است از اينكه يك فرهنگ واحد، منسجم و هماهنگي بر محور بندگي خداي متعال ايجاد كند كه در اين منظومه معرفتي ضرورتاً معارف قدسي و وحياني در نقطه كانوني منظومه معرفتي جامعه قرار مي‌گيرد.
بنابراين منظومه معرفت ديني، نقطه كانوني فرهنگ اجتماعي مي‌باشد. همان‌طور كه يك فرد، اگر بخواهد نظام فكري‌اش بر محور دين هماهنگ گردد، مي‌بايست معرفت ديني نقطه كانوني نظام فكري او باشد.
اگر رشد اطلاعات بر محور بندگي خدا صورت گرفت معارف وحي و آموزه‌هاي قدسي، محور منظومه معرفتي قرار مي‌گيرند و ساير ابعاد معرفتي، گرچه به سمت وحدت رويه حركت مي‌كنند ولي بر محور معرفتهاي ديني هماهنگ مي‌شوند و اگر معرفت ديني در حاشيه رفتار و سهم تأثيرش محدود گشت، معنايش اين است كه در منظومه‌سازي، مقوله ديگري مبنا قرار گرفته است كه طبعاً در چنين منظومه‌سازي، تحليل از معرفتهاي اين به نفع معرفتهاي حسي تغيير مي‌كند.

ج ـ گونه‌شناسي معارف‌ِ هماهنگ
دو ديدگاه عمده در زمينه گونه‌شناسي معارف هماهنگ وجود دارد. اين دو ديدگاه عبارتند از:

ـ ديدگاه حاكم در هماهنگي معارف
ـ ديدگاه جديد در هماهنگي معارف
اكنون اين دو ديدگاه را مرور مي‌نمائيم:
اول ـ ديدگاه حاكم

از يك نظر مي‌توان تمامي معارف بشري را به سه حوزه؛ معارف ديني، معارف حسي و معارف عقلي تقسيم كرد. البته به اين حوزه‌ها حوزه معارف شهودي نيز مي‌توان افزود. ديدگاه حاكم در نحوه ارتباط اين حوزه‌هاي معارف، ديدگاهي است كه اين حوزه‌ها را به‌صورت بخشي مي‌بيند و براي هر بخش هم مباني، منطق و روش خاصي قائل است.
بر اساس اين ديدگاه در حوزه معارف حسي و عقلي، نيازمند به وحي نمي‌باشيم و بشر مي‌تواند با عقلانيت و تجارب خود اين حوزه‌هاي انديشه را ساماندهي كند.17
اين ديدگاه اگرچه با نگاه بخشي، حوزه‌هاي مجزا و متفاوت را ترسيم مي‌كند ولي مدعي است كه اين حوزه‌ها مبتني بر مبناي خاص هماهنگي مي‌گردند.
اين مبنا با دو نگاه هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي قابل طرح است. در نگاه حق‌شناسانه جريان عليت واحد كه تحت مشيت الهي شكل مي‌گيرد به‌عنوان محور هماهنگي معارف مطرح مي‌گردد. به اين معني كه بين آموزه‌هاي وحي و كاركرد تجربي و نظري بشر يك هماهنگي قهري وجود دارد چرا كه همه آنها برخاسته از نظام تكوين مي‌باشند. به ديگر سخن نظام تكوين در سايه مشيت الهي به گونه‌اي شكل گرفته است كه كاركرد دستگاههاي وحي و عقل و حس بشر هماهنگ مي‌شوند. يعني مبناي هماهنگي جريان فاعليت و اراده واحد خداوندي است.
اما مبناي معرفت‌شناسانه اين ديدگاه مبتني بر اين تئوري است كه چون معارف و دانشهاي بشري تماماً ناظر به واقعيت‌اند و جنبه اكتشافي دارند به نتايج هماهنگي خواهند رسيد.18
بنابراين بر اساس اين ديدگاه قرآن و عرفان و برهان و تجربه چون هر كدام ناظر به واقعيت‌اند و او با متدهاي مختلف هم عمل كنند، در نتايج هيچگونه تعارضي با يكديگر پيدا نمي‌كنند و بلكه مويد يكديگر مي‌شوند و لذا ديگر لازم نيست براي هماهنگي آنها از روش خاصي بهره جست.

دوم ـ ديدگاه جديد
صاحبان اين ديدگاه، معتقدند كه در عصر جديد ديگر نمي‌توان نگاه بخشي به معارف داشت بلكه تمامي معارف بعد يكديگر بوده و بايد در يك نظام هماهنگ و به شكل منظومه معرفتي ملاحظه گردند و براي هماهنگي و شكل‌دهي اين نظام فكري، نياز به روش و متد خاصي مي‌باشد.19
اما نسبت به مبناي معرفت‌شناسانه ديدگاه قبل بايد به اين نكته اساسي توجه داشت كه در شكل‌گيري فهم انسان تنها عنصر كشف دخالت نمي‌كند تا بگوييم همين انكشاف از واقع مبناي هماهنگي تمامي معارف ناظر به واقع اعم از قرآن، عرفان، برهان و تجربه مي‌باشد. بلكه پيش از آنكه كشف واقع بر فهم تحقق پيدا كند، بايد توجه داشت كه خود فهم، عملي ارادي است و وقتي انسان وارد عرصه فكر و دانش‌اندوزي مي‌شود عملي انجام مي‌دهد و همين عمل ارادي هم تابع قواعد و مكانيزم خاصي است و مي‌تواند در جهت حق يا باطل اعمال شود. لذا آنچنانكه در تمامي اعمال انساني عبادت قابل تصور است، علل فهم هم مي‌تواند يا به شكل عبادت، يا به شكل معصيت ظهور پيدا كند.
بنابراين، در عمل فهم انساني نيز از فعل و انفعالات فيزيكي، يك تعامل ارادي بين انسان و دو دستگاه نور و ظلمت در عالم صورت مي‌گيرد. بر اين اساس ديگر معيار صحت، فهم تطابق با واقع نيست بلكه معيار جهت فهم حقانيت يا بطلان آن مي‌باشد. يعني به جاي منطق مطابقت بايد منطق حقانيت را در ارزيابي فهم و علوم جايگزين كرد.
بر اساس اين ديدگاه، ادراكات انساني (چه ادراكات عقلاني و چه تجربي) تنها ناظر به كشف از واقع نيست، تا بگوييم چون ادراك انسان كاشف از واقع است، پس حتماً با وحي هماهنگ مي‌شود. بلكه در اين دستگاه فكري، هماهنگي ادراكات بر محور وحي صورت مي‌گيرد، يعني وحي متغير اصلي همه ادراكات بشري است.
حق تقوا و تسليم بودن به ولايت الهي هم مي‌بايست قاعده‌مند گردد و همين تقواي قاعده‌مند بر فهم حكومت خواهد كرد و فهم رنگ حقانيت به خود مي‌گيرد. البته بايد توجه داشت كه در اين دستگاه فكري هم نظام يقين شكل مي‌گيرد ولي در شكل‌گيري نظام يقين تنها كشف از واقع معيار نمي‌باشد. بلكه تأثير اصلي بر هماهنگي نظام تعيين كه محصول اراده‌هاي انساني با ولايت الهي است اهميت دارد. پس از شكل‌گيري چنين نظام يقيني، با خارج ارتباط برقرار مي‌شود و واقع به شكل خاصي براي انسان منكشف مي‌شود.
به ديگر سخن در اين ديدگاه هم تناسب با واقع مطرح است اما اين تناسبات از بستر نظام يقين انساني گذر مي‌كند و نسبتي خاص براي انسان حاصل مي‌گردد و با اين نسبيت، اشراف نسبي به خارج پيدا مي‌كند.
هنگامي كه پذيرفتيم انسان وارد تحصيل فرهنگ مي‌شود و هنگامي كه جامعه به توليد دانش روي مي‌آورد در واقع مجموعه افعال پژوهشي و موضع‌گيري فرهنگي خود را در سايه غايت و سمت و سوي خاصي پي‌جويي مي‌كند و جهت واحدي را در هماهنگي اطلاعات خويش به كار مي‌گيرد. لذا منظومه معرفتي بشر، جهت‌دار مي‌شود.20

VIـ طبقه‌بندي علوم
ما در ساحت معرفت با سه دسته از مفاهيم روبرو هستيم كه يك دسته ناظر به ارزشها هستند كه از آنها به نام «مفاهيم گرايشي» ياد مي‌كنيم. دسته دوم «مفاهيم بينشي» مي‌باشند كه تحليلهاي عام نظري و فلسفي را در بر مي‌گيرند و اما دسته سوم «مفاهيم دانشي» را تشكيل مي‌دهند كه كاركرد عيني دارند و از آنها تكنولوژي و فناوري اجتماعي زاده مي‌شود.
طبقه‌بندي رايجي كه در تمدن جديد براي علوم و معارف مدرن صورت مي‌پذيرد حالت «بينش»، «دانش»، «ارزش» است. يعني بينشهاي حسي بر دانشهاي تجربي و دانشهاي تجربي بر ارزشها حاكميت و سيطره يافته‌اند و فلسفه فيزيك كه چگونگي رفتار را توضيح ميدهد، فلسفه رياضي كه به چگونگي كم‍ّي كردن تناسبات رفتاري داده‌ها مي‌پردازد و فلسفه زيست كه رفتار حياتي موجودات زنده را تبيين مي‌كند به مثابه اصول اعتقادات منظومه فكري مادي تلقي شده‌اند كه علوم كاربردي تجربي و به تبع آنها، علوم انساني، پديد مي‌آيند، يعني آنچه در فلسفه فيزيك يا در فلسفه رياضي و فلسفه زيست گفته مي‌شود در فيزيك كاربردي، شيمي كاربردي و علوم زيستي نيز حضور دارند و حتي انسان‌شناسي، جامعه‌شناسي و علوم اجتماعي كه متكفل قاعده‌مند كردن رفتارهاي بشر هستند بر همان علوم پايه، مبتني مي‌شوند. به بيان ديگر، علومي كه بينشها و نگرشهاي نظري نسبت به جهان را سامان مي‌بخشد مبدأ پيدايش دانشهاي كاربردي تجربي گشته و به دنبال آن، علوم انساني و ارزشها و مطلوبيتهاي اجتماعي ظهور مي‌كنند. از اين منظر بنيادهايي كه در فلسفه فيزيك، فلسفه رياضي و فلسفه زيست جاري مي‌سازد به طوري كه در اين طبقه‌بندي دين‌شناسي نيز در يكي از شاخه‌هاي علوم اجتماعي يا زير بخش يكي از گرايشهاي جامعه‌شناسي جاي مي‌گيرد.
در نقطه مقابل تمدن مادي اگر جهت «گسترش غرب» بر توسعه علوم و هماهنگ‌سازي اطلاعات اجتماعي جاري باشد در اين صورت «نظام ارزشي، توصيفي و تكليفي» كه از دين استنتاج مي‌شود در صدر نظام فكري واقع مي‌شود بر پايه آن بينشهاي اجتماعي و نظام معقوليت شكل گرفته و پس دانشهاي اجتماعي پديدار مي‌شود. از اين نگاه ارزش بر بينش و بينش بر دانش تقدم مي‌يابد بر خلاف طبقه‌بندي مادي، معرفتهاي ديني كه شامل «عرفان حكومتي، اخلاق حكومتي و فقه حكومتي» مي‌شود به منزله اصول اعتقادات و بنيان بينشها و معقوليتها محسوب مي‌شوند و معقوليتها، بنياد علوم و دانشها را پي مي‌ريزد.
در واقع ما در ابتدا نظام ارزشي، دستوري و حقوقي جامعه را از دين برداشت مي‌كنيم. لذا معرفتهاي ديني كه در صدر مي‌نشانيم و سپس «فلسفه چگونگي، فلسفه رياضي و فلسفه‌هاي مضاف» و بالاخره علوم تجربي پديد مي‌آيد. پس در دست‌يابي به نظام فكري ناگزير تحت تأثير دو نوع جهت‌گيري؛ گرايش مادي يا الهي هستيم كه ملازم با دو گونه طبقه‌بندي و نظم‌بخش به علوم مي‌باشد و اين اولين و محورترين عاملي است كه طبقه‌بندي علوم را متأثر مي‌سازد اگرچه در مراحل بعد نظام منطقي عام كه همه عرصه‌هاي علوم جامع ديني را پوشش دهد و «فرهنگ بنيادي» «فرهنگ تخصصي و فرهنگ عمومي» را كنترل كند و نيز به «مديريت شبكه‌اي» جهت سامان‌دهي پژوهشهاي اجتماعي، محتاج و نيازمند هستيم.21

VIIـ منطق توليد علم
ابزار فرهنگي جديد يا فلسفه چگونگي، بايد هماهنگ‌سازي سه روش و علم را تحويل دهد، تا بتوان از فلسفه محض خارج شد و وارد حوزه فلسفه كاربردي شد.

الف ـ منطق استنباط ديني
اولين شهر علمي كه بر اساس فلسفه چگونگي اسلامي بايد تأسيس كرد، روش علم اصول استنباط احكام حكومتي است. مسلماً اين روش غير از روش استنباط احكام فقهي فردي است. روش علم اصول فقه حكومتي بايد توان تبيين «احكام الهي توزيع اطلاعات علمي» جامعه را داشته باشد. و بر نحوه «توليد و تكامل قدرت سياسي انباشت ثروت و اطلاعات فرهنگي» مشرف باشد و همچنين همزمان بر نحوه «مصرف كردن قدرت سياسي»، «ثروت اقتصادي و اطلاعات علمي» اجتماعي نظارت عيني داشته باشد و خلاصه نظام‌سازي واقعي را مد نظر داشته باشد.
تكامل علم اصول، امري ضروري است و منظور از تكامل و توسعه اصول، تكاملي است كه ما را به حجيت كامل برساند. يعني از پيش‌داوريهاي حسي يا عقلي به دور باشد و مطالب با چند استاد اصولي قوي تست شود. پذيرش مطلب و استدلالها تمام باشد و مبتني بر يقينيات به خدا نسبت داده شود... به هر حال از استحسانات واقيه خفيه و انفعال دور باشد.22

ب ـ منطق علوم و معادلات كاربردي
بايد دانست كه كل علوم حسي و تجربي كه موضوع آنها ملاحظه كل، و شيوه بررسي آن، گسل‌نگري و فرآيندنگري است، صرفاً عمري كوتاه و پيش از نيم قرن برخوردار است. يعني طي دهه‌هاي اخير بوده است كه بحث تئوري سيستمها و بهينه‌سازي و نيز توليد رياضيات متناسب با آن مطرح شده است.23
البته اين بدان معني نيست كه علم غربي پشتوانه تاريخي ندارد. بلكه اگر روند رشد و تحول علمي غرب را به دقت مطالعه نماييم ملاحظه مي‌گردد كه دستيابي آنها به «فلسفه شدن» در يك تاريخ نبوده است يعني دستيابي آنها به «فلسفه شدن تحليلي» در يك زمان و قدرت محاسبه كم‍ّي و رياضي كاربردي آن در دهه‌هاي اخير بوده است، يعني آن‌چه را كه امثال همگان در «فلسفه شدن» انيشتين همراه با معادلات و محاسبات رياضي دقيق مي‌باشد و حتي بر پايه نظريات علمي وي امثال ماركس و لنين مدعي كشف قوانين تكامل اجتماعي و تاريخ جهان شده بودند.
لذا پيرامون روش و منطق علوم، فعاليتهاي تحقيقاتي بنياني و كاربردي صورت گرفته است و تأثير فلسفه نسبت با فلسفه چگونگي تبديل شدن حركتها، بر علوم پايه و به تبع آن بر ساير علوم، مورد دقت و بررسي قرار گرفته است. چرا كه منطق علوم بر كليه علمها حاكم است و علوم پايه در علوم پايين‌تر حضور دارند.
بنابراين علوم دانشگاهي اعم از علوم رياضي، تجربي، انساني و روش مدل‌سازي مبتني بر فلسفه چگونگي مادي است. اين‌گونه نيست كه علم، آچار فرانسه باشد و هيچ جهتي نداشته باشد. خيلي ساده‌انديشي است كه درباره علم اين‌چنين نظر داشته باشيم. علم هماهنگ و متناسب با خواستگاه، جايگاه و پايگاه اجتماعي است. شاهد ادعا اينكه امروز ناسازگاري فرهنگ علوم سكولار در جامعه ما به خوبي آشكار گرديده است. در صورتي كه ؟؟؟ در سطوح مديريتي، پژوهشي و آموزشي دانشگاه كم نيستند، هنوز دانشگاهها اسلامي نشده است.
قابل توجه است، زماني استارت توليد علم اسلامي به اين‌گونه زده شد كه تنها در رشته رياضيات 500 مجله علمي در آن زمان چاپ مي‌گرديد كه هر ماه مطلبي نو عرضه مي‌كردند و به همين نسبت يا بيشتر ساير رشته‌هاي علوم پايه با به‌كارگيري فناوري اطلاعات مدرن، هر ثانيه‌اي ميليونها اطلاعات علمي انتشار و توزيع مي‌كردند.23
به‌طور كلي علوم سابق را مي‌توان تجربي مفرده ناميد و علم جديد را علوم كل‌نگر كه با متغيرهاي «اصلي، فرعي، تبعي» و محاسبه ضرائب بين متغيرها، توليد مي‌شود. لذا نوع علم تجربي تغيير كرده است و اين علم، منطقاً و در ميدان عملكرد، به‌عنوان يك «ارزش» قلمداد مي‌گردد و اصولاً‌وجود نقطه بهينه هدايت و نتيجه، پيش‌بيني و كنترل، نقطه تمايز اين علم با علوم سابق مي‌باشد چرا كه اين علوم براي جامعه، اهدافي را از قبل معين مي‌نمايد و متناسب با آن مؤلفه‌هايي را تعيين مي‌كنند و بر اساس تغييرات آنها، معادله «اگر و آن‌گاه» را آزمايش مي‌نمايد. لذا معادله ـ اگر و آن‌گاه، در علوم جديد، هيچگاه به معناي پذيرش مطلق سفارشهاي رسيده نيست. بلكه اهدافي كه موجب توسعه همه‌جانبه باشد گزينش مي‌گردد.
به هرحال امروز با دانش تجربي جديدي مواجه هستيم، كه با هدف‌برداري مشخص و جهت‌داري مشخص و جهت‌داري رضاي خاصي كار مي‌كند. بديهي است بايد در مقابل اين علم جديد، علم و دانش كاربردي اسلامي تأسيس كرد كه بر مبناي انگيزش الهي كار كند. لذا علم الهي و اسلامي بايد ابتدا كارآمدي انسان و سپس نيازها و تكامل اجتماعي آنها، كه امري فراتر از موضوع انسان است را به عهده بگيرد و براي هر سطحي، يك مدل خاص تجربي ارائه دهد و نيز آزمايش را مشروط به جهت پذيرفته شده، قرار داده شده و عمل «كنترل» را سامان دهد.
در اين صورت رأس هرم علوم، علوم اجتماعي قرار مي‌گيرد و در نهايت به فيزيك و شيمي ختم مي‌گردد. كه اين بينش اسلامي صد درصد ضد هرم علوم غربي است. كه از فلسفه فيزيك آغاز مي‌نمايند و در نهايت به زيست‌شناسي و حيات اجتماعي خاتمه مي‌دهند. بنابراين انسان از ديدگاه اسلامي تنها يك مولكول و سلول و اتم اجتماعي صرف نيست. بلكه موجودي ذي‌شعور با اراده و اختيار است كه قدرت تصرف فردي و اجتماعي موضوعات را دارد.
لذا قبل از تغيير متدولوژي علوم بايد رابطه «انسان با دين» تعريف گردد و احكام توصيفي الهي متناسب ارائه گردد. واضح است اين احكام صرفاً احكام توصيفي فردي نيست بلكه احكام سازماني و اجتماعي را در بر مي‌گيرد. فرضاً صفات حرص، حسد و رذائل ديگر، از دايره صفات انساني صرف خارج شده و به صورت اوصاف ساختاري يك نظام و تنظيمات ارتباطي تعريف مي‌شود. همچنين امكان دارد، صفتي حميده همانند ايثار، عدالت و صيانت از احكام فردي به سوي احكام اجتماعي سازماندهي و تنظيم گردد.24
لذا چنانكه بيان گرديد، توليد شهر اول مربوط به منطق استنباط بود كه پيش‌فرضهاي شهر دوم را ارائه مي‌دهد. شهر دوم همان منطق معادلات يا متدلوژي علوم است كه شامل تمامي علوم انساني، اجتماعي و حسي مي‌باشد.
دانشگاهيان با به‌كارگيري «روش علوم» كارآمد و متناسب با نظام آموزشي اسلام، در تحقيقات ميداني، معادله، اگر و آنگاه، اسلامي را ارائه مي‌نمايند. در آخر چنانچه از روش نگارش فهميده شود و هرگز نمي‌توان مرز و قلمرو مستقلي بين علوم تجربي، رياضي، انساني و اجتماعي در نظر گرفت، بلكه علوم داراي نظام واحدي مي‌باشند.25

ج ـ منطق اداره جامعه
چنانچه بيان شد شهر اول مربوط به منطق استنباط و شهر دوم مربوط به منطق معادلات يا متدولوژي علم مي‌بوده و بالاخره شهر سوم مربوط به اداره جامعه است كه محصول دو شهر اول و دوم است. به تعبير رساتر شهر اول پيش‌فرضها و اصول موضوعه را تبيين مي‌كنند و در شهر سوم كه دستگاه اجرايي است برنامه‌ها را در قالب مدل اجرايي ارائه مي‌نمايد. لذا به روش مدلسازي و گرايش عمليات سر و كار دارد.
بنابراين ابتدا، به تعريف مدل و سپس به كارآيي آن مي‌پردازيم. مدل به معناي بسيار ساده يعني «روش فهم فرآيند، هدايت و كنترل» است واضح است اين تعريف، تعريف به آثار مدل مي‌باشد. در معناي دقيق‌تر مدل عبارتست از ساده‌سازي شي «متغير» است تا عواملي را كه «علت تغيير» هستند شناسايي و نسبت آنها را با يكديگر بيان نمايد و شاخصه‌هايي جهت كنترل نسبتها ارائه دهد.
به هر حال شهر سوم به مدل‌سازي در كليه قسمتهايي كه مربوط به «سازمان، برنامه، گردش عمليات» است اختصاص مي‌يابد و به بررسي چگونگي برنامه‌ريزي در بخشهاي «سياسي، فرهنگي، اقتصادي» جامعه مي‌پردازد.
در شهر سوم بايد قدرت ارائه يك مدل كارآمد و اسلامي را داشته باشيم كه توان مقابله با مدل سازمان برنامه و بودجه كشورها را داشته باشد.
چرا كه مدل موجود مبتني بر سه شكافه‌اي كه محور آنها ربا مي‌باشد، استوار مي‌باشد كه نتيجه قهري آن تمركز بر روي سرمايه در درون كشور و در نهايت وابسته شدن درون به بيرون، جهت سرمايه‌گذاري خارجي مي‌شود، پيدا است، بر اساس مدل حاكم، راهكارهاي اجرايي به گونه‌اي تنظيم مي‌گردد كه با شيبي تند تمامي جريانات اقتصادي و سياسي كشور به سوي مقصد مورد نظر جاري و هدايت مي‌گردد و فرض علم خلاف جريان برنامه قهراً ممكن نمي‌باشد.26
بنابراين حاكميت مدل مدرن بر برنامه‌ريزي كلان كشور موجب مي‌گردد كه ثروتها در يك نقطه جمع‌آوري شود. كه نتيجه قهري آن فقر عده‌اي كثير و ثروتمند شدن تعداد اندكي مي‌گردد و بدتر از آن زمينه جريان يك‌طرفه در حالي اتفاق مي‌افتد كه همه مسئولين قصد و انگيزه خدمت به دين و مردم را دارند، در صورتي كه پيامد رايج ماهيت مدل تأثيرگذار مي‌باشد.27
از مديران اجرايي انتظاري جزء عمل به قوانين و برنامه‌هاي كشور نداريم. اصولاً از لوازم قهري سازمان، حاكميت دادن، تصميم‌سازي، براي افراد و رهبران است و پس از اين مرحله است كه تصميم‌گيري مديران، رنگ تحقق به خود مي‌گيرد.

VIIIـ جمع‌بندي

1. توليد علم يك ضرورت است و به معناي آماده شدن براي دريافت فيض الهي است، نه به معناي فقط فراهم‌آوري اطلاعات و تجزيه و تحليل و نوآوري آن.
2. علم مبتني بر مباني توليد علم و نرم‌افزار توليد آن است.
3. نرم‌افزار توليد علم مبتني بر نظام توليد علم است.
4. نظام توليد علم بر دو گونه نظام الحادي و نظام ربوبي است.
5. سير تحول علم از گرايشات الهي در دوران انبيا و از نظام پوزيتيويستي و سپس پست‌مدرن آغاز شده است.
6. طراحي گرايش ربوبي در توليد علم در حوزه علوم اجتماعي و تكنيكي محتاج طراحي فلسفه كاربردي مبتني بر وحي الهي است و با نظام الحادي نمي‌توان توليد علم اسلامي كرد.
7. منطق و روش توليد علم را بايد بر اساس وحي در سه حوزه استنباط دين، علوم كاربردي و اداره جامعه ترسيم كرد.
8. نتيجه: روش توليد علم بر اساس ربوبيت خدا با توليد علم در جهت دنيا مداري تفاوت در هدف جهت، روش، مبنا، منطق، فايده، مراحل، فلسفه و مباني و نظامات و قواعد دارد.

فهرست منابع و مآخذ
1ـ سيد. م. ميرباقري، مقاله: «طرح انديشه جديد در برابر تمدن اسلامي»؛ در «ضرورت مهندسي تمدن اسلامي با تكيه بر فلسفه شدن»، دفتر فرهنگستان علوم اسلامي قم، 1380، صفحه 23.
2ـ م.م. ميرباقري، همان، صص 23ـ24.
3ـ م.م. ميرباقري، همان، صص 24ـ25.
4ـ ح. رحيم‌پور ازغدي، انقلاب اسلامي و خطر نقد نرم‌افزاري، سياست روز، مورخ 24/9/82.
5ـ سيد م. ميرباقري، جنبش نرم‌افزاري؛ ضرورت و راهكارها؛ كيهان مورخ 11/6/82.
6ـ م. غرويان، چيستي و چرايي توليد علم و جنبش نرم‌افزاري، رسالت مورخ 18/9/82.
7ـ م. م. ميرباقري، جزوه توليد علم، پژوهشكده تمدن اسلامي، 1380، ص 8.
8ـ ح. پارسانيا، محور توليد علم؛ طبيعت، انسان يا خدا، مدرسه علميه معصوميه قم، مورخ 29/1/83.
9ـ م. غروريان، ضرورت تأمين فلسفه‌اي جديد و كارآمد، سياست روز، مورخ 26/3/82.
10ـ سيد م. م. ميرباقري، ضرورت نظام فكري، موسسه فرهنگي فجر ولايت، مورخ 10/2/83.
11ـ سيد م. م. ميرباقري، همان، مورخ 10/2/83.
12ـ سيد م. م. ميرباقري، جزوه ضرورت نظام فكري، مؤسسه فرهنگي فجر ولايت، جلسه اول، تاريخ 10/2/83، ص 4.
13ـ سيد م. م. ميرباقري، همان، تاريخ 10/2/83، ص 6.
14 و 15 و 16ـ سلسله نشستهاي علمي نظام فكري و نهضت نرم‌افزاري، مبناي هماهنگي حوزه‌هاي انديشه،، مؤسسه فرهنگي فجر ولايت، جلسه اول، 10/2/83.
17 و 18 و 19 و 20ـ سلسله نشستهاي نظام فكري و نهضت نرم‌افزاري مبناي هماهنگي حوزه‌هاي انديشه، سيد مهدي ميرباقري، جلسه سوم، 17/2/83.
21 و 22 و 23 و 24 و 25 و 26 و 27ـ ك. زاغي بهشهري، رابطه جنبش نرم‌افزاري با استنباط علوم كاربردي و اداره جامعه، سياست روز، مورخ 27/11/82.

حسن علی احمدی ، میثم دهقان،از مجله سوره شماره ۱۷

+ نوشته شده در  84/06/06ساعت 13:57  توسط دانش پژوه  | 

جزوه هوای تازه۴:ضرورت مطالعات تاریخی،کشتار بزرگ ایرانیان درپس پرده ها! 

دوست عزيز لحظه اي درنگ نما و تامل كن: جنبش نرم افزاري و نهضت توليد علم و آزاد انديشي از ثمرات پربار انقلابي است كه در آن حكمت اسلامي در مقابل عقل واره ها و حس گرائي ها و نفس پرستي ها مي ايستد و با ياري گرفتن ازعقل سليم وتجربيّات موفق انساني،بشريت را به كمال و پيشرفت لذّت با ردنيوي و اخروي مي رساند. در اين جنبش مبارك و مقدّس توجه به تاريخ علوم و كشورها و ملل با نگاهي عالمانه و كلي نگر و با توجه به ربط و تسلسل وقايع تاريخي به خيلي از مسائل مي توان پي برد امّْا متاسفانه دستهاي پليد ِ سازمانهاي جاسوسي و اطلاعاتي و دانشگاههاي وابسته به جريانات صهيونيستي و زور مدار و عالم نمايان و شرق شناسان تابعِ قدرتها، بسياري از وقايع مهم تاريخي را با سكوت و تحريف و غلوّ و لوث كردن و هزار حربه شيطاني ديگر به بوته فراموشي سپرده ودر آينده هم مي سپرند براي اطلاع شما اميدان جنبش يكي از تلخ ترين وقايع تاريخي با تكيه براسنادِ رسمي دولتي آمريكا اين جزوه را تقديم شما مي كنيم : اين جزوه متن يكي از صفحات سايت محقق ارجمند «‌عبدالله شهبازي »‌نويسنده كتاب گران سنگ و محققانه ونوآورانه زر سارالان يهودي و پارسي استعمار بريتانيا و ايران مي باشد به آدرس: .www.shahbazi.org

بزرگ‌ترين نسل‌کشي سده بيستم ميلادي،هالوکاست واقعي در ايران ،كشتار ده ميليون نفري ايرانيان

تاريخ دو سده اخير ايران سرشار از حوادث مهمي است که به دليل فقر تاريخنگاري معاصر مسکوت يا ناشناخته مانده است. تاکنون درباره قحطي بزرگ سال‌هاي 1917-1919 ميلادي در ايران چيز زيادي نمي‌دانستيم و اهميت و جايگاه بزرگ اين حادثه را در تعيين سرنوشت جامعه ايران، به‌ويژه صعود ديکتاتوري پهلوي، نمي‌شناختيم. اينک به همت دکتر محمدقلي مجد مي‌توانيم با نخستين پژوهش جدّي درباره اين حادثه سرنوشت‌ساز آشنا شويم

پژوهش جديد دكتر مجد

محمدقلي مجد محققي برجسته و پرکار است. پيش‌تر سه اثر ارجمند او را معرفي کرده بودم. اين سه کتاب در موضوعات زير بود: سياست تقسيم اراضي کشاورزي در دوران محمدرضا پهلوي، رضا شاه و غارت ايران، غارت آثار باستاني ايران در دوره رضا شاه. انتشارات دانشگاهي آمريکا اخيراً چهارمين پژوهش دکتر مجد را منتشر کرده است: قحطي بزرگ و نسل‌کشي در ايران، 1917-1919

دکتر مجد، بر اساس اسناد غني موجود در مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا)، تصويري هولناک از ايران در سال‌هاي جنگ اوّل جهاني و پس از آن  به دست داده است. اسناد علني شده دولت آمريکا درباره دوره تاريخي فوق، که در اين کتاب دکتر مجد براي نخستين بار عرضه مي‌گردد، ثابت مي‌کند که بزرگ‌ترين نسل‌کشي سده بيستم ميلادي در ايران رخ داد و ايران بزرگ‌ترين قرباني جنگ اوّل جهاني بود. طبق تحقيق دکتر مجد، در طول سال‌هاي 1917-1919 بين هشت تا ده ميليون نفر از مردم ايران در اثر قحطي يا بيماري‌هاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه از ميان رفتند و جمعيت ايران به شدت کاهش يافت

محمدقلي مجد به بررسي علل اين قحطي نيز پرداخته و دولت بريتانيا را به عنوان عامل و مسبب اصلي اين نسل‌کشي بزرگ تاريخ شناسانده است. قحطي در زماني رخ داد که ايران در زير سلطه ارتش اشغال‌گر بريتانيا بود. در آن زمان، ايران تأمين‌کننده اصلي مواد غذايي و سيورسات مورد نياز ارتش بريتانيا در منطقه به‌شمار مي‌رفت و بخش مهمي از محصولات کشاورزي ايران به‌وسيله ارتش بريتانيا و پيمانکاران آن خريداري مي‌شد. اين سياست سبب کاهش شديد مواد غذايي در ايران شد. عجيب‌تر اينجاست که ارتش بريتانيا مانع از واردات مواد غذايي از بين‌النهرين و هند و حتي از ايالات متحده آمريکا به ايران مي‌شد. در حالي‌که در بين‌النهرين (عراق) و هند وفور غله وجود داشت، در ميانه اين دو سرزمين، ايران از کمبود غله در رنج بود. در اين سال‌ها، دولت بريتانيا ايران را از درآمدهاي نفتي خود نيز محروم کرد. به‌طور خلاصه، به تعبير دکتر مجد، بريتانيا از قحطي و نسل‌کشي در ايران به عنوان ابزاري براي سلطه بر سرزمين ما بهره برد

عجيب اينجاست که، به‌رغم گذشت سال‌ها، تاکنون درباره اين قحطي بزرگ و شگفت‌انگيز و تأثير آن در سرنوشت تاريخي ايران پژوهشي منتشر نشده و اين حادثه عظيم به‌کلي مسکوت مانده و به يکي از رازهاي بزرگ سده بيستم بدل شده بود. قحطي بزرگ سال‌هاي 1917-1919 در ايران را مي‌توان «هالوکاست واقعي(كشتار بزرگ)دانست.بي ترديد شناخت اين حادثه مدهش بر نگرش پژوهشگراني که درباره علل عقب‌ماندگي ايران در سده بيستم و ريشه‌هاي صعود ديکتاتوري پهلوي و پيامدهاي آن کار مي‌کنند، تأثير عميق بر جاي خواهد نهاد برخي از فصل‌هاي اين کتاب به شرح زير است: مقدمه؛ قحطي بزرگ 1917-1919: گزارشي بر بنياد اسناد؛ هالوکاست واقعي: کاهش جمعيت ايران در سال‌هاي 1914-1919؛ تخريب و غارت روس‌ها؛ محروم کردن ايران از مواد غذايي: خريد سيورسات به‌وسيله انگليسي‌ها؛ محروم کردن ايران از پول: اختناق مالي ايران به‌وسيله بريتانيا.

چندي پيش مصاحبه مفصلي با محمدقلي مجد انجام دادم که به زودي متن کامل آن در شماره 25 فصلنامه تاريخ معاصر ايران منتشر خواهد شد. دکتر مجد در مصاحبه فوق درباره اين کتاب و موانع فراواني که در راه انتشار آن ايجاد شد چنين گفت: «پس از اتمام کتاب جديدم دربارۀ غارت آثار باستاني و عتيقه ايران طي سال‌هاي 1925-1941، از نوامبر 2001 کار بر روي تحقيقي را آغاز کرده‌ام دربارۀ تاريخ ايران در زمان جنگ اوّل جهاني. اين بار هم متوجه شدم که اسناد وزارت خارجه آمريکا در اين زمينه بسيار گسترده و مفيد است ولي طي اين سال‌ها کمترين توجهي به آن‌ها نشده است. اولين کتاب من دربارۀ اين حوزه پژوهشي با عنوان زير منتشر خواهد شد: قحطي بزرگ و نسل‌کشي در ايران طي سال‌هاي 1917-1919. قرار است اين کتاب در پائيز 2003 منتشر شود

يافته‌هاي من در اين زمينه واقعاً شگفت‌انگيز است و در داوري تاريخي ما تحول بزرگي ايجاد خواهد کرد. بزرگ‌ترين فاجعه نسل‌کشي قرن بيستم در کشور ما، ايران، اتفاق افتاده است. طبق اسناد آمريکايي، در سال 1914 جمعيت ايران بيست ميليون نفر بود که در سال 1919 به يازده ميليون نفر کاهش يافت. توجه بفرماييد. يعني حدود 8 الي ده ميليون نفر از مردم ايران از گرسنگي و بيماري‌هاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه مردند. در اسناد آمريکايي مدارک مستندي دربارۀ اين تراژدي بزرگ انساني وجود دارد. چهل درصد از مردم ايران طي دو سه سال قلع‌و‌قمع و نابود شدند. تنها در سال 1956 بود که ايران توانست به جمعيت 20 ميليوني سال 1914 برسد

عجيب‌تر از همه نقش بريتانيا در اين فاجعه است. قحطي بزرگ در زماني اتفاق افتاد که سراسر ايران در اشغال نظامي انگليسي‌ها بود. ولي انگليسي‌ها نه تنها هيچ کاري براي مبارزه با قحطي و کمک به مردم ايران نکردند، بلکه عملکرد آن‌ها اوضاع را وخيم‌تر کرد و سبب مرگ ميليون‌ها نفر از ايرانيان شد. درست در زماني که مردم ايران به‌دليل قحطي نابود مي‌شدند، ارتش بريتانيا مشغول خريد مقادير عظيمي غله و مواد غذايي از بازار ايران بود و با اين کار خود هم افزايش شديد قيمت مواد غذايي را سبب مي‌شد و هم مردم ايران را از اين مواد محروم مي‌کرد. جالب‌تر اين‌که انگليسي‌ها مانع واردات مواد غذايي از آمريکا، هند و بين‌النهرين به ايران شدند. به‌علاوه، در زمان چنين قحطي عظيمي، انگليسي‌ها از پرداخت پول درآمدهاي نفتي ايران استنکاف ورزيدند. چنين اقداماتي را قطعاً بايد جنايت جنگي و جنايت عليه بشريت به‌شمار آورد. هيچ ترديدي نيست که انگليسي‌ها از قحطي و نسل‌کشي به‌عنوان وسيله‌اي براي سلطه بر ايران استفاده مي‌کردند

به‌رغم اهميت اين کتاب و يافته‌هاي پژوهشي کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواري بزرگي براي چاپ آن مواجه شدم. بسياري از ناشرين دانشگاهي آمريکا حتي حاضر نشدند اين کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسيار روشنگرانه است. اين بنگاه انتشاراتي در سال گذشته کتابي دربارۀ نسل‌کشي در رواندا چاپ کرده بود که بسيار شهرت يافت. ولي همين ناشر حاضر نشد حتي کتاب من را ببيند. اين نشان مي‌دهد که ناشر فوق به کتابي علاقه دارد که نسل‌کشي آفريقائيان سياهپوست به‌وسيله ساير آفريقائيان را نشان دهد ولي نمي‌خواهد کتابي را منتشر کند مشتمل بر اسنادي که نسل‌کشي مردم ايران را به‌وسيله اروپائيان سفيدپوست (انگليسي‌ها) نشان مي‌دهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک حاضر شد کتاب من را بررسي کند. بعد متوجه شدم که اين کتاب براي بررسي به افراد زير داده شده است: دکتر فرهنگ رجايي (مدرس علوم سياسي در دانشگاه کارلتون کانادا) و دکتر مونيکا رينگر مدرس تاريخ در کالج ويليام و دبير اجرايي انجمن موسوم به مطالعات ايراني

طبعاً انتظار مي‌رفت کتابي که بيانگر نسل‌کشي انگليسي‌ها در ايران در دوران جنگ اوّل جهاني است، علاقه فراواني را در ميان خوانندگان ايراني و خارجي برانگيزاند. ولي به‌زودي روشن شد که دکتر فرهنگ رجايي و دکتر مونيکا رينگر به‌شدت نگران شده‌اند و مي‌خواهند اين جنايت عظيم دولت بريتانيا عليه مردم ايران، اين بزرگ‌ترين نسل‌کشي قرن بيستم، را بپوشانند. پس از ماه‌ها انتظار، دکتر رجايي اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنياد اسناد وزارت خارجه آمريکا نگاشته شده و از اسناد انگليسي استفاده نشده است. روشن است که من نمي‌توانستم، به دلايلي که شرح دادم، از اسناد انگليسي استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و ساير اسناد نظامي بريتانيا دربارۀ ايران سال‌هاي 1914-1921 هنوز طبقه‌بندي‌شده است و در دسترس محققين نيست و تا پنجاه سال ديگر در اختيار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علني شده وزارت خارجه بريتانيا هم حاوي هيچ مطلبي دربارۀ موضوع تحقيق من نيست

ايراد ديگر فرهنگ رجايي به کتاب من حتي عجيب‌تر از مطلب قبل بود. او پيشنهاد مي‌کرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طي سال‌هاي 1917-1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخه‌اي از اين نشريه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسي که با تاريخ ايران آشنا باشد مي‌داند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطيل شد يعني در زماني که ارتش روسيه به فرماندهي ژنرال باراتوف به تهران رسيد. و اعضاي دمکرات مجلس از تهران گريختند. اين دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت يعني زماني‌که قوام‌السلطنه نخست‌وزير شد. بنابراين، در دوره تاريخي مورد بررسي من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس

برخورد آن خانم به کتاب من نيز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجايي بسيار عجيب بود. دکتر مونيکا رينگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستايش کرد. ولي بعد، پس از ماه‌ها تأخير، حاضر نشد گزارش مکتوبي در تأييد يا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طريق مسئولين انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک متوجه شدم که وي شفاهاً عليه کتاب من اظهارنظر کرده است. رينگر به‌طرز آشکاري مي‌ترسيد اظهارنظر خود را مکتوب کند. خيلي روشن است که هدف فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر لاپوشاني جنايات بريتانيا و حمايت از آن است و وفادارانه اين امر را دنبال مي‌کنند.

ما به‌طور خيلي واضحي با بقايا و بازمانده‌هاي شصت سال حاکميت استعماري بر ايران (سال‌هاي 1919-1979) سروکار داريم. نکته ديگري که من متوجه شدم اين است که تأثير و قدرت آن‌ها در آمريکا مثل بريتانيا نيست. البته، دانشگاه‌هاي آمريکا و کانادا پر از چنين آدم‌هايي است. يکي از مأموريت‌هاي آن‌ها جلوگيري از انتشار کتاب‌هايي است که ديدگاهي مغاير با ديدگاه آن‌ها را بيان مي‌دارند. اين سيستمي است شبيه به سيستم سانسور ساواک در اوج قدرت آن.

خوشبختانه، زماني‌که فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر به اين حرکات بي‌معني دست مي‌زدند، ناشر ديگري پيدا شد و علاقه جدّي خود را به کتاب من ابراز داشت و پس از مطالعه و بررسي کتاب، پذيرفت که آن را در پائيز 2003 چاپ کند. به هر حال، تجربه اين کتاب براي من و ديگران خيلي هشداردهنده و افشاگر است.»شنبه، 4 مرداد 1382/ 26 ژوئيه 2003

با تشکرازمركز فرهنگي_تبليغي آينده سازان قم،نهادنمايندگي ولي فقيه دراتحاديه انجمنهاي اسلامي دانش آموزان

+ نوشته شده در  84/04/15ساعت 22:14  توسط دانش پژوه  | 

متن کامل جزوه هوای تازه۳: فلسفه علم اسلامی در مقایسه با سایر مکاتب

بسم الله الرحمن الرحيم
 
مقدمه: او را سالهاست كه مى‏شناسم، از اردوى تابستانى طرح تربيت محقق و نويسنده حوزه علميه قم، تابستان سال 80. وقتى در كلاس تاريخ پژوهى او نشسته بودم و او بحث را به ريشه‏هاى فكرى - فلسفى انديشه غربى و تأثيرنگاههاى او مانيستى آنها در تاريخ نگارى مى‏برد، انگار انديشه‏ام را به پرواز وا مى‏داشت. آنگاه كه با استدلالهاى مستحكمش برايمان سقوط غرب در بن بست پسامدرنيسم را عينى مى‏كرد و توضيح مى‏داد كه همه مشكلات فكرى و اجتماعى اين دوران نتيجه فاصله گرفتن بشر از حقيقت علم است، در حرفهايش برهان قاطع و حقيقت هستى را مى‏ديدم. بعدها كتابهايى چون »معرفت‏شناسى در قرآن« و »شريعت در آينه معرفت« حضرت آيت اللَّه جوادى آملى را كه مى‏ديدم باز اسم او بود  كه به عنوان مُقرّر و مُحرّر متن كتابِ استادش به چشم مى‏خورد؛ فهميدم كه اگر او حرفى براى گفتن دارد و از شميم گفته هايش به سمت »علم و معرفت« رهنمون مى‏شوم، دليلى ندارد جز اينكه، او به ريسمان محكم الهى تمسك كرده است و نمى‏خواهد طوطى انديشه واره‏ها باشد...
 چندى پيش كه او به رياست دانشگاه باقر العلوم عليه‏السلام قم رسيد، خدا را از عمق قلبم شكر كردم و گفتم اى كاش در همه مراكز دانشگاهى و علمى قدرت اجرايى به دست افرادى داده شود كه علم را از »ناعلم« باز شناسند.
 خواندن گفتار ذيل از استاد گرانمايه حجة الاسلام و المسلمين حميد پارسانيا در جمع طلاب مدرسه معصوميه عليهاالسلام قم (كه بيش از 250 طلبه داراى مدرك بالاتر از ليسانس هم در آن مشغول به تحصيلند) را به همه طلاب و دانشجويان و دانش پژوهانى كه قلبشان براى نيل به حقيقت علم مى‏تپد توصيه مى‏كنيم.


 خلاصه بحث: در اين گفتار، استاد به ترتيب تاريخى توضيح مى‏دهند كه پوزيتويست‏ها ابتداءً محور توليد علم را »طبيعت وحس« انگاشتند؛ ولى پس از چندى خودشان و دانشمندان پيرامونشان به ضعف‏هاى اساسى اين نظريه پى بردند و با پيش آمدن پست مدرنيسم و نقد تمامى انگاره‏هاى مدر نيسم، اين نظريه حس گرايانه افراطى در باب توليد علم هم سقوط كرد. سپس نظريه »محوريت اراده انسانى و اراده فرهنگى جوامع در توليد علم« توسط پسامدرن‏ها مطرح شد و نوعى نسبيت عام همه علوم و زندگى بشر را فرا گرفت و قرائت‏هاى مختلف در باب محور ساختارهاى درونى علم هم مطرح شد. اين هر دو نظريه به سمت شكاكيت وهرج و مرج كامل پيش رفته و مى‏رود. در نظر استاد محوريت توليد علم به گزاره هايى بر مى‏گردد كه بديهى و ضرورى است و نفى آنها هم در واقع اقرار به وجود و آنهاست. گزاره هايى چون: محال بودن اجتماع وارتفاع نقيضين و عليت. در رأس اين گزاره‏ها پذيرش وجود واقعيت بى انتها و ذات واجب الوجود مى‏باشد كه با هيچ استدلالى نمى‏توان آن را رد كرد؛ چرا كه ضرورى و بديهى است و بارد كردن اين بنيادى‏ترين گزاره‏ها در واقع فرد منكر وجود خودو جهان شده است....


 متن سخنرانى:

    بسم اللَّه الرحمن الرحيم
 بهتر بود اولين نشست‏ها در مورد جنبش نرم‏افزارى به پرسش از چيستى توليد علم مى‏پرداخت پيشنهاد دوستان همان عنوانى بود كه اعلام كردند: »محور توليد علم: انسان يا خدا«. البته اين يكى از محورهاى اصلى درباره توليد علم است و ناشى از نگاه و دغدغه دوستان پيرامون اين مسئله مى‏باشد. ظاهراً برخى از مسايل محورى تمدن و فرهنگ اسلامى وغرب و نقش آنها در ارتباط با معنإ؛  و مفهوم توليد علم مدنظر دوستان است، مثلاً از ويژگى هايى كه درباره تمدن غرب گفته مى‏شود، اومانيسم و انسان مدارى است و علم در آنجا هويتى اومانيستى دارد.
 آيا وقتى ما توليد علم را به كار مى‏بريم به معناى اومانيستى مى‏توانيم به كار بريم؟ آيا حقيقت علم، يك توليد انسانى است كه انسان آن را توليد مى‏كند؟ چون در نگاه اومانيستى چنين سمت و سويى به مسئله وجود دارد. انسان مولد و خلاق علم است، اصلاً اگر از اين زاويه به مسئله نگاه شود، پرسش به گونه‏اى ديگر نيز مى‏تواند مطرح شود: آيا علم و حقيقت علم يك امر توليدى است كه انسان، آن را ايجاد مى‏كند؟ يك كالاى انسانى است كه حاصل تصرف آدمى، وضع انسان و آفرينش اوست؟ يا حقيقت علم حاصل استماع، گوش دادن و شنيدن و سكوت است؟ آيا علم، حقيقتش يك كشف و ظهور از ناحيه يك عالم متعالى است كه خود را براى انسان مى‏گشايد؟ آيا برداشتن حجاب است؟ حاصل فناى آدمى از ابعاد نفسانى خود است يا علم حاصل تلاش نفس آدمى و توليد اوست؟
 گاهى نظريه توليدى بودن علم در قبال نظريه انكشافى بودن علم مطرح مى‏شود و ما هم كه مى‏خواهيم نهضت توليد علم داشته باشيم به همين معناى كشف مى‏توانيم به كار ببريم.
 در مورد موضوع پيشنهادى: »محور توليد علم: انسان يا خدا« وقتى تأمل شود، ابعاد مختلفى از بحث، قابل طرح است. منظور از »محور توليد« چيست؟ مثلاً به معناى اين است كه علت فاعلى علم چه كسى است؟ معطى الوجود كيست؟ خداوند است يا انسان؟ اگر انسان نقش دارد. چه نقشى دارد؟ درعليت آن براى هر دو چه جايگاهى است؟ به اين معنا كه مثلاً حق سبحانه و تعالى، علت فاعلى علم است و انسان علت قابلى است؟ اين مى‏تواند يك محور بحث باشد.
 ابعاد مختلفى ذيل اين عنوان قابل طرح است و بنده يك بعد خاص از اين بحث را در اين جلسه به بحث مى‏گذارم، قبل از آن توجه شما را به برخى از آيات و رواياتى كه مى‏دانيد جلب مى‏كنم.
 خداوند سبحان خود را معلم انسان مى‏داند: »عَلَّم الانسان ما لم يعلم« و روايتى كه در آغاز جامع المقدمات مى‏خوانيد: »اول العلم معرفة الجبار و آخرالعلم تفويض الامر اليه«: »علم با معرفت خداوند سبحان آغاز مى‏شود و انجام آن عبارت است از تفويض امر به خداوند«
 به هر حال هر كدام از اين عبارت‏ها مى‏تواند به يك زاويه بحث نظر داشته باشد. آنچه مورد نظر بنده است با اين عنوان »محور توليد علم؛ خدا، طبيعت، انسان« بهتر مشخص مى‏شود يعنى يك عامل سومى (طبيعت) را هم اضافه كنيم، تا بحث كامل‏تر شود.
   
 ديدگاه اول:
 ديدگاه رايجى كه بر حوزه‏هاى علمى دنياى مدرن سايه افكنده، بيشتر اينگونه است كه علم را اصطلاحاً »science« مى‏خوانند. يك نوع معرفت خاص مى‏دانند، كه در مواجهه با طبيعت شكل مى‏گيرد. روش آن را مشاهده و حس و آزمون مى‏دانند. هر معرفتى كه آزمون‏پذير باشد علمى است، اين تعريف از علم كه تعريف »پوزيتويستى« (حس گرايانه افراطى) از علم است، بيشتر در قرن 19 براى علم مقبوليت پيدا كرد. با اين تعريف آگاهى هايى كه از راه حس و تجربه به دست نيايد، علمى نيست.
 شعر، قصه و داستان آگاهى هست؛ ولى علم نيست. حتى در مورد اينكه خداوندى هست، مبدئى هست، معادى هست، اگر بخواهيد سخن بگوييد، گزاره‏ها يتان غير علمى خواهند بود. چرا؟ چون اين گزاره‏ها از راه حس به دست نيامده‏اند، آزمون‏پذير نيستند، صحت و سقم آنها را با آزمايش و حس نمى‏شود روشن كرد. دراين ديد علم چيزى است كه با مشاهده آغاز شود. »اول العلم مشاهده الاجسام!« مثلاً بايد ببينيد يالمس كنيد، بعد استقراء كنيد، بعد احياناً فرضيه‏اى يا قانونى درست كنيد و باز برگرديد اين فرضيه را آزمون كنيد، حال اگر در آزمون پيروز در آمد، اسمش را قانون علمى بگذاريد.
 با تعريف پوزيتويسم خدا، مبدأ، معاد، اصل وجود عقل، كلى كردن گزاره‏هاى جزئى و همچنين مجموعه‏هاى معرفتى ما و شما كه در مورد ارزش‏ها سخن مى‏گويند معرفتهاى غير علمى، محسوب مى‏شود. اتفاقاً فيلسوف هوشمندى به نام ديويدهيوم در قرن 18 هست كه نگاه فلسفى به مسايل دارد. خودش هم حس گر است ومعتقد است راه شناخت و معرفت انسان، فقط حس است. بر همين اساس مى‏گويد: »گزاره‏ها و قضايايى كه راجع به ارزش‏ها سخن بگويد، علم نيست؛ چون خوب بودن و بد بودن را با حس نمى‏توان به دست آورد. سفيد بودن و سياه بودن را با حس مى‏توان به دست آورد ولى بيان خوبى و بدى بيان احساسات و علم نيست.«
 پس يك ديدگاه اين شد كه محور توليد علم، استفاده از حواس پنجگانه و درس آموزى از طبيعت است. حال اگر در يك مقاطعى، ذهن فعال شود، چه اينكه پوزيتويستها هم متوجه شدند كه در توليد نظريه‏هاى علمى، ذهن بايد فعال شود، چرا كه حس همواره جزئى مى‏بيند، درك جزئى دارد، شى‏ء را در زمان و مكان خاصى مى‏بيند و علم همواره كلى است (گزاره‏هاى عمومى است). مشاهدات جزئى وقتى كلى مى‏شود، كه ذهن و نفس لااقل تصرفى كرده باشد، منتها اين تصرف چون تصرفى در آنچه حس ديده است، مى‏باشد مقدارى مشكوك است. وقتى اين شك برطرف مى‏شود كه رهاورد تصرف، باز در حس تأييد يا ابطال شود، در منظره پوزيتويسم اثبات پذيرى، ابطال پذيرى، تأييد پذيرى ويژگى گزاره‏هاى علمى دانسته شده است.
 اين ديده گاه حس محور در علم كه حس را هم در مواجهه با طبيعت تعيين مى‏كند، يك ديدگاه غالبى بوده كه در طى قرن نوزدهم شكل گرفت و تا نيمه دوم قرن بيستم در غرب هيمنه داشت. از دهه‏هاى پايانى قرن بيستم ابهت فريبنده اين ديدگاه در هم شكست و دوران پس از مدرنيته آغاز شد، البته در برخى محيطهاى آكادميك دانشگاهى و بعد مادون دانشگاهى كه محيطهاى عاميانه علم مدرن است (محيطهاى دبستانى و دبيرستان) اين تعريف هنوز استمرار و غلبه دارد. منتها در ميان متفكرين و متأملين و نخبگان فرهنگ علمى غرب و شرق اين تعريف به شدت در تزلزل است.
 نظر اسلام در اين باره: شما دوستان با آيات قرآن كريم محشور هستيد و خواهيد بود و لفظ علم و كاربردها و استعمالات آن را در قرآن و روايات ديده‏ايد، آيا كلمه علم در فرهنگ قرآنى واسلامى به همين معناى پوزيتيويستى به كار برده مى‏شود؟ يعنى قرآن، منظورش از علم صرفاً آگاهى هايى است كه از راه حس به دست مى‏آيد ومشتمل برگزاره‏هاى آزمون‏پذير است؟ اگر چنين باشد، علم خداوند به ذات خودش، علم خداوند به عالم، علم او به فرشتگان و... را آيا مى‏توانيم بگوييم علم است؟ اينها كه مادى و حسى نيست!
 در فرهنگ اسلامى به آگاهى از امور طبيعى و حسى هم، علم استعمال شده است ولى معناى علم محدود به اين قسمت از آگاهى نيست و معارف عقلى و شهودى را هم دربر مى‏گيرد.
 تبين يك نكته: در اين ديدگاه انسان محور توليد علم نيست، يعنى انسان هر طور دلش بخواهد نمى‏تواند علم را ايجاد كند مى‏توانيم بگوييم انسان، محور توليد زبان است. الان من با شما دوستان به زبان شيرين پارسى سخن مى‏گويم و شما هم فارسى مى‏شنويد؛ البته فارسى را من و شما توليد نكرده‏ايم ولى زبانى است كه توليد فرهنگى جامعه ماست. در طول تاريخ، مردم ما، با سخن گفتن‏هاى خودشان و مواجهه با فرهنگ‏هاى ديگر، اين زبان را پرورانده‏اند و شكل داده‏اند و ذخيره‏اى از مجموعه معارف را در درون اين زبان تعبيه كرده‏اند، ادبياتى را به وجود آورده‏اند و ممكن است تغييراتى در اين زبان به وجود آيد، بالاخره توليد انسانى است و لو توليد يك فرد نباشد.
 در نظر ديدگاه اول آيا علم توليد فرهنگى است؟ به اين معنا كه آدم‏ها هر طور بخواهند مى‏توانند آنرا بسازند؟ يعنى مثلاً ما مى‏توانستيم اين زبان را طور ديگرى هم بسازيم كه مثلاً زبان آذرى يا عربى يا عبرى يا لاتين باشد. مى‏توان با حضور عده‏اى نخبگان، زبان جديدى هم ساخت؛ مثل »اسپرانتو« وزبان‏هاى ديگر كه اخيراً خواسته‏اند بسازند. يا خطمان زمانى خط ما ميخى بود كه عوض شد. بعدها خطمان فارسى شد. در دهه‏هاى اخير عده‏اى مى‏گفتند مشكل فرهنگ ما خط فارسى است اگر اين راعوض كرده و الفبا را لاتين كنيم همه مشكلات جامعه هم حل مى‏شود!! شايد مى توانستند اين كار را بكنند، اگر مقدارى آنها همت بيشترى داشتند، يا عناصر دلسوز فرهنگمان كمتر همت مى ورزيدند. چه اينكه در اطراف ما، در كشورهاى آسياى ميانه و تركيه و... اين كار را كردند و خطشان كه مثل ما الفباى عربى بود را عوض كردند و يك جمله از اين خطوط يعنى فرهنگ پربار اسلامى درميراث گذشته‏شان را نمى‏توانند بفهمند. پس محور اين نحوه نوشتن و محور توليد خط، انسان است. آيا بر اساس آن ديدگاه طبيعت گرايانه مى‏توان گفت محور توليد علم انسان است؟ مثلاً آيا مى‏توانستيم به جاى اينكه بگوييم آب در اثر حرارت جوش مى‏آيد، بگوييم يخ مى زند؟ و طور ديگرى اين علم را توليد كنيم؟ يا اين چنين نيست، بايد گوش كنيم، در آزمايشگاه نگاه كنيم، ببينيم وقتى آب را حرارت مى دهيم چه اثرى مى گذارد و بعد گزارش كنيم، گزارش‏ها را جمع كنيم، فرضيه‏هايى بسازيم، ممكن است باز هم درست نباشد، بعد دو مرتبه برگرديم و مشاهده كنيم. در اين ديدگاه ساختار درونى علم، توليد انسانى نيست، اگر هم تعبيربه توليد شود، منظور اين است كه فراگرفتنش كار انسان است، بايد برود در آزمايشگاهى، يادداشت و آزمايش كند، اطلاعاتى را تل انبار بعد نتيجه‏گيرى كند، اما آن چنان نيست كه زمام نتيجه‏گيرى دست او باشد. در ديد طبيعت گرايانه، مى توانيم بگوييم علم توليد كشفى انسانى است، يعنى در اثر تلاش، انسان‏ها فهميدند؛ ولى نمى‏توانيم بگوييم حقيقت درونى علم را هم انسانها توليد وايجاد كردند. انسان‏ها مى‏توانستند تنبل باشند و نفهمند، يا كار كنند و بفهمند، اما آنچه را كه فهميدند، ديگر دست آنها نيست، به خلاف خط كه شكل خطوط هم، كاملاً دست من و شماست.
 هشدار، نتيجه ديدگاه اول: اگر شما گفتى كه ساختار درونى علم هويت فرهنگى ندارد، فرهنگ‏ها وانسان‏ها اگر هم مولد علم هستند ،تلاش مى‏كنند تا بفهمند، نتيجه‏اش اين مى‏شود كه علم ايرانى، اروپايى، فرانسوى، آلمانى، امريكايى و عرب ندارد. علم حقيقتى جهانى دارد. علم، شرقى و غربى و اسلامى و غير اسلامى ندارد، علم يك تخصص و يك ابزار است. اگر يك جا به دست كسى آيد بقيه بايد از او بگيرند علم يك هويت مطلق دارد. عده‏اى با زرنگى اين را زودتر به دست مى‏آورند و توليد هم يعنى زودتر به دست آوردن؛ يك عده تنبل هستند و از اين كاروانعقب مى‏مانند، زرنگ‏ها اگر آدم‏هاى خوبى باشند، بايد با احساس مسئوليت علمى را كه به دست آورده‏اند، به ديگران كه اين علم را ندارند، برسانند. اين‏ها رسالت آباد كردن جهان را دارند! بقيه كشورها كه هنوز ديدگاه‏هاى مادى گرايانه پوزيتيويستى را ندارند، از قافله علم به دورهستند. كاروان علم يك كاروان تك خطى است، كه در طول تاريخ انباشته مى‏شود و ذره ذره بزرگ‏تر مى‏شود و امروز دنياى غرب و اروپا در قله اين كاروان قرار گرفته!!
 در نظر غرب حس گرا، كشورهاى كه از علم محرومند، يك سرى آگاهى هايى دارند، كه بى‏دليل اسم آن را علم مى‏گذراند. قصه‏ها و اسطوره‏ها و ايدئولوژى هايشان را علم مى‏انگارند. علم كه اصلاً آن نيست. از نظر پوزيتيويست‏ها، وقتى هم كه مى‏خواهى وارد فضاى تعليم و تعلم و علم شوى، بايد آن قدر زحمت بكشى تا بتوانى به اين كشورهاى عقب مانده، بفهمانى كه معرفت‏هاى آنها علم نيست!! وقتى ديگران مى‏خواهند عالم شوند، بايد به آنها هى بگويى تعصب و مسايل فرهنگى‏ات را كنار بگذار. وقتى ديگران عالم مى‏شوند، مى‏فهمند كه چقدر اشتباه كرده‏اند كه مى‏انديشيده‏اند علمشان با دين هم ارتباط دارد. اصلاً گزاره‏هاى دينى، علمى نيست؟! در اين مراكز فرهنگى كشورهاى جهان سوم از جمله جايى به نام »حوزه علميه قم« كه يك عده‏اى جوان به نام طلبه مشغول هستند، چقدر سخت است علم را توزيع كردن!! اما الحمدللَّه مى‏شود بالاخره به آنها باوراند، بايد اين‏ها را در »سيستم‏ها و نظام‏هاى علمى خودمان« بياوريم و بگوييم آن چيزهايى كه شما داريد، علم نيست، بلكه اعتقاداتتان است. تقوا و تعهداتان است. آنها مال فرهنگ خودتان است. آنچه كه ما داريم علم است و علمى هم كه ما داريم مال ما نيست، علم هويتى جهانى دارد. شماها بياييد از ماها ياد بگيريد و ببريد در كشورهاى خودتان جهان را از طريق ما بشناسيد. راهش هم حس است و تجربه و آزمايش. علم نه مسلمان دارد نه كافر، شما خودتان هم داريد كه: »اطلبوا العلم و لو كان بالصين« و اكنون بايد بگوييد: »و لو فى الامريكا يا فى الانجليس«! جوان هايتان را بفرستيد پيش ما. توليد علم هم يعنى همين: هزينه كردن براى دكتراى تخصصى گرفتن يا بيشتر كردن مقاله نويسى تحت نظامهاى علمى كه ما تعريف كرده‏ايم يا امورى از همين قبيل! ما به شما ياد مى‏دهيم. در نتيجه هم ما به مسئوليت و وظايف و انسانيت خودمان عمل كرده‏ايم و در توليد و توزيع علم نقش ايفا كرده‏ايم و به آرامش و جدان رسيده‏ايم و هم شما الحمدللَّه به كاروان علم پيوسته‏ايد، سخت هست براى شما اما شدنى است!! اين ديدگاه پوزيتيويسم است .
 حالا دوستان و طلابى كه مى‏روند در اين سازمان‏هاى علمى و سعى مى‏كنند مدرك بگيرند و مثلا در رشته‏اى، تخصص پيدا كنند، از اولين اصولى كه در نوشتن رساله هايشان بايد مراعات كنند، همان روش تحقيق علمى است: بايد سعى كنيد تا مى‏توانيد جداى از حوزه‏هاى دينى و فرهنگى خودتان، »علمى« كار كنيد، اگر بخواهيد علمى كار كنيد، بايد اينگونه عمل كنيد كه روش‏هاى پوزيتيويستى مى‏گويد! مطالعه علمى راجع به دين داشتن ودين پژوهى علمى حتماً بايد برون دينى باشد، يعنى خودتان را از حوزه دين بايد بيرون بكشيد تا راجع به دين بتوانيد علمى بينديشيد. اگر از درون دين خواستيد دين را مطالعه كنيد البته عالم دين هستيد، عالم به معناى فرهنگى خودتان، عالم به معناى حقيقى كه عالمى باشد كه بخواهد جهان را بشناسد، هنوز عالم دينى نيستند، اما فقيه و فيلسوف و متكلم هستيد. اگر بخواهيد عالم دينى باشيد بايد خودرا ازحوزه فرهنگ خود بيرون بكشيد و يك روش كاملاً آزمون‏پذير و عينى داشته باشيد. لازم نيست مسلمان باشيد؛ اتفاقاً تا زمانى كه خود را از اين حرف‏هاى غير علمى خلاص نكنيد، درست نمى‏توانيد دين را مورد مطالعه قرار دهيد؛ اگر حرف هايى زديد كه آزمون‏پذير نباشد از بازى علم خارج شده‏ايد.
 دلايل افول اين ديدگاه: كسانى كه درباره چيستى علم در طى قرن بيستم در غرب تأمل مى‏كردند در چندين حلقه بودند مثل حلقه وين، حلقه فرانكفورت و... حقله وينى‏ها پوزيتيويست افراطى بودند. در حاشيه اين‏ها افرادى بحثها ترديدهايى كردند.واقعاً اول العلم و آغاز علم چيست؟ مفاهيم علمى ما از راه حس به دست مى‏آيد؟ كم كم به اين نتيجه رسيدند كه ما در بازى علمى مان و در مجموعه معارف علمى مان يك سرى گزاره‏ها و قضايايى داريم كه اينها از راه حس به دست نمى‏آيند. اگر آنها را بگيريم تمام كاخ علم فرو مى‏ريزد. از جمله همين تعريفى كه در ابتدا داشتيم كه »علم از راه حس به دست مى‏آيد.« را آيا از راه حس به دست آورده‏ايم يا قانون عليت يا محال بودن اجتماع و ارتفاع نقيضين؟ اصلاً محال يعنى چه؟ يعنى چيزى كه تا به حال واقع نشده و نتوانسته واقع شود؛ از اين به بعد هم واقع نمى‏شود و نمى‏تواند واقع شود. اصلاً آيا چنين چيزى را حتى يكبار هم مى‏شود حس كرد؟ ضرورت دارد عدم اين. خود مفهوم »ضرورت« يعنى چه؟ ربط ضرورى بين دو شى‏ء را كجا مى‏توان ديد؟ يا لمس كرد؟ اصلا اين مفهوم ضرورت را با كدام حس مى‏توان دريافت؟
 يك سرى تصورات و تصديقاتى هست كه اينها اصلاً آزمون‏پذير نيستند و اگر برداشته شوند نظام علمى فرو مى‏ريزد. البته فكر نكنيد اين، چيز جديدى است كه در دهه‏هاى اخير غربى‏ها فهميده‏اند. اين را ازديرباز فيلسوفان ما مى‏دانسته‏اند. تعبيرى را بوعلى دارد مى‏گويد »مبدأ عدم تناقض را اگر از نظام علمى بشر برداريد همه سيستم علمى فرو مى‏پاشد. نقش مبدأ عدم تناقض در نظام علمى نظير نقش واجب الوجود در نظام عينى عالم خلقت است.« شما دوستان طلبه كتابهاى »منظومه« و »بدايه« و »نهايه« و »براهين امكان و وجوب« و »صديقين« را خوانده‏ايد و مى‏دانيد چگونه است كه اگر واجب الوجود را از ميان ممكنات برداريم هيچ ممكنى موجود نخواهد شد، اگر اين گزاره‏ها را حتى يك لحظه در يك بحث علمى صادق ندانيد، همه نظام علمى فرو مى‏ريزد.
 يعنى بوعلى توجه به اين داشت كه حتى حس ما براى شناخت، نياز به گزاره‏هايى غير حسى دارد. علم با حس و طبيعت آغاز نمى‏شود. اين مسئله را متفكرين علم در غرب اخيراً مورد توجه قرار داده‏اند. »آير« يكى از افراد حلقه وين مى‏گويد: »من موقعى كه اين حرفها را مى‏زدم توجه نداشتم كه خيلى از مسائلى كه در بحث‏هاى پوزيتيويسم بيان مى‏كرديم، مثل همين كه شناخت علمى بايد آزمون‏پذير باشد، خودشان علمى نيستند. اين را بعدها متوجه شدم كه اين گزاره‏ها حسى و آزمون‏پذير نيستند.« لذا اين كه محور توليد علم جهان طبيعت و حس باشد به سوى فروپاشى رفت و درهم ريخت.


 ديدگاه دوم:


 بعد از شكست محوريت حس و عالم ماده، متفكرين علم فهميدند كه محور توليد علم چيز ديگرى است كه از راه حس به دست نمى‏آيد. حرفهاى مختلفى زده شد. برخى پست مدرنهاى غرب گفتند اين محور يك شناخت علمى نيست، بلكه پيش فرضهاى ماست كه جامعه علمى قبول كرده است و اگر رد كند عوض مى‏شود. آن پيش فرضها توليد انسانى است. محور توليد علم اراده و عزم و جزم انسان هاست. از هر گزاره‏اى افراد خوششان بيايد آن را محور توليدعلم قرار مى‏دهند. اينها ملاك عينى هم ندارد و انسانها وضع مى‏كنند.
 آن گزاره هايى كه از راه حس به دست نمى‏آيد مثل قانون عليت از كجا آمده‏اند؟ اگر بر اساس تعريف هاست، تعريف‏ها از كجا آمده‏اند؟ هر جامعه‏اى يك چيز مى‏گويد، مخلوق جوامع است؛ مانند زبان و خط اين‏ها توليدات فرهنگى است و به سنت‏هاى قومى باز مى‏گردد. »گادامر« كه شاگرد »هيدگر« است گزاره‏هاى مادر را به سنت پيوند مى‏زند. »ديلتاى« مى‏گويد: »گزاره‏هاى مادرى كه چارچوبه تفسير جهان و محسوسات در يك جامعه‏اند به اساطير و قصه‏هاى هر جامعه بر مى‏گردد. كه مى‏تواند اين چار چوبها عوض هم بشود.« هر كس بر اساس اين توليد انسانى خود »قرائتى« دارد، علم واحدى هم درعالم و طبيعت نداريم. كتاب طبيعت را نمى‏توان به يك قرائت خواند و قرائت شما به ميل، فرهنگ، تاريخ و تمدن شما باز مى‏گردد. ديدگاههاى مختلفى در اين جا مطرح شد. وجه مشترك، اين بود كه محور توليد علم اراده انسان و اراده فرهنگى و اراده تاريخى انسان هاست. اراده مقدم برعلم است. اين اراده را برخى سنت، برخى اساطير، بعضى نحوه زندگى اجتماعى و نحوه اقتدار اجتماعى مى‏دانند. اين‏ها فيلسوفان پست مدرن هستند ديگر مثل دوران مدرنيته و قرن نوزدهم نمى‏انديشند؛ بلكه مربوط به دوران بعد از مدرنيته، هستند.
 »ميشل فوكو« يكى از اينها ست كه مى‏گويد: »هر نوع اقتدار اجتماعى، علمى را متناسب با خودش ايجاد مى‏كند«. مثلاً گزاره‏هاى علمى غربى متناسب با فرهنگ قدرت در غرب است و ممكن است دنياى اسلام زمانى كه اقتدارى متناسب با خودش به وجود آورد علم ديگرى را توليد كند. فوكو دو مرتبه اوايل انقلاب به ايران آمد و گفت: »يك علم جديد به وجود خواهد آمد چون اين‏ها دارند اقتدار جديد را ايجاد مى‏كنند. ديگر در چارچوب اقتدار غرب عمل نمى‏كنند پس علم نوينى خواهند داشت.« پس در منظر دوم، محور توليد علم، انسان است .اين ديدگاه با تفكر اومانيستى سازگارتر از ديدگاه طبيعت گرايانه پوزيتيويست‏هاست. تفكر اومانيستى در ديدگاه طبيعت گرايانه محدودتر عمل مى‏كرد. در آن منظر انسان در چگونه زيستن و چگونه كاربرى علم نوعى اصالت داشت، ولى هويت اين ابزار (علم) را ديگر انسان نمى‏ساخت؛ در حالى كه با ديد پسامدرن، انسان هويت علم را هم خود مى‏سازد. اينكه چه چيزى علم است و چگونه »علمى« بينديشيم اين روش جهانى ندارد. هر فرهنگ و اراده انسانى، خودش مشخص مى‏كند. يكى از فيلسوفان علم »فاير آون« در كتاب »بر ضد روش« مى‏گويد: »اصلاً چيزى به اسم روش علمى وجود ندارد.«
 هشدار: دوستان عزيز! در مواجهه با علوم پوزيتيويستى فريب نخوريد كه مى‏گويند: »اگر غير دينى بينديشى، آنگاه علمى انديشيده‏اى« بر اساس حرف پست مدرنها اصلاً روش علمى واحدى وجود ندارد، هيچ ضابطه‏اى نيست. تو كه دين دارى دينى بينديش و بگو علم همين است و ديگرى طور ديگر. هر كس براى خود روشى درست كند، هرج و مرج معرفتى است. در اين دنياى اين چينين ما مسلمانان هم مى‏توانيم بگوئيم سهم خود را از علم مى‏خواهيم و كارى به حق و باطل نداريم!! ما هم توليد علم خود را مى‏خواهيم داشته باشيم. بعد مى‏توانيم به »سيستم كلاسيك دانشگاهى« بگوئيم شماها حدود صد سال در اين كشور كار كرديد، چه توليد كرديد؟ هميشه حرف غربى‏ها را تكرار و ترجمه كرديد [هنوز هم سيستم اقتصادى و حقوقى و آموزشى و فرهنگى و سياسى غرب را در اين كشور داريد پياده مى‏كنيد]؛ آنهايى كه اخيراً خودشان هم قبول ندارند كه علوم وساختار شان تغيير باشد. پس چرا هنوز روى تعريفهاى وارداتى غرب ايستاده‏ايد؟
 گفتيم در ديد گاه دوم محورتوليد علم، انسان به معناى وسيعى است كه ساختار محتواى درونى علم راهم اراده‏هاى انسانى (با هويت اجتماعى و بين الاذهانى) تعيين مى‏كند. اين در برابر ديدگاهى است كه علم را كشف حقيقت مى‏داند و انسان بايد حقيقت را بكاود، گوش كند، مشاهده كند و كشف كند. لازمه اين ديدگاه نوعى نسبيت فهم و نسبيت فرهنگى است كه نسبيت حقيقت رانتيجه مى‏دهد.هيچ ملاك واحدى هم نداريم كه اين فرهنگ درست مى‏گويد يا ديگرى و شكاكيت فراگير و هرج و مرج علمى و فرهنگى و اجتماعى نتيجه اين ديدگاه است.
 نظر فلاسفه مسلمان در اين باره: آيا در فرهنگ اسلام علم اين معنا را مى‏دهد يا نه؟ البته ماتعريف پوزيتيويستى علم را هم قبول نداريم؛ آن هم غلط است. فيلسوفان ما از ديرباز مى‏گفتند كه غلط است. شما طلبه‏ايد، در »الاهيات شفا« حتماً ديده‏ايد يا مى‏بينيد: بوعلى سينا در مقاله اول مبدأ عدم تناقض را بديهى بلكه از اولى‏ترين گزاره‏ها مى‏داند كه روشن است، نه اينكه ما خلق و وضع كرده باشيم. نمى‏توانيم انكارش كنيم و خودش »بديهى اولى« است.
 بديهيات دو رقم است: برخى غير اولى هستند؛ يعنى اگر فرض كنى نمى‏دانى، مى‏توانى آنرا از راه گزاره ديگرى اثبات كنى. اما برخى را اگر فرض كنى نمى‏دانى با هيچ چيز ديگر هم نمى‏توانى اثبات يا ابطال كنى. همين كه فرض مى‏كنى نمى‏دانى، از همان دلِ فرضت اقرار كرده‏اى كه اجتماع نقيضين و ارتفاع نقيضين محال است. يعنى واقعاً فرض كرده‏اى كه نمى‏دانى و بين فرض كردن و فرض نكردن فرق گذاشته‏اى و يگانگى قايل نشده‏اى، اگر اجتماع نقيضين ممكن باشد، هم فرض كرده‏اى وهم فرض نكرده‏اى!! ولى مى‏يابى كه چنين نيست و تو حتماً فرض كرده‏اى. شك در خود قضيه با اتكا بر خود آن قضيه است چنين قضيه‏اى »بديهى اولى« مى‏شود. (دقت كنيد) اگر كسى هم به زبان گفت من قبول ندارم صرفاً زبانى گفته است و منطقاً همين جمله‏اش يعنى قبول محال بودن اجتماع نقيضين و نمى‏شود برايش استدلال كرد. مى‏توانى يكى بزنى پشت دستش، مى‏گويد: »آخ« شما بگو: »آخ گفتن و نگفتن شما فرقى ندارد(!)« يعنى دارى به او تتّبه مى‏دهى كه واقعاً آنچه را كه به زبان مى‏گويد خودش قبول ندارد. كه اين را نمى‏تواند قبول نكند؛ چرا كه »آخ« را گفته است. قبول اين مطلب خود به خود يعنى بطلان حرف خودش.
 ساختار درونى علم آن چنان نيست كه با وضع و قرارداد و اراده من و شما شكل بگيرد. علم با يك سرى گزاره‏هاى بديهى، آن هم بديهى اولى آغاز مى‏شود كه »ظاهرٌ بذاته مُظهرٌ لغيره« است (ذاتش هويد است و غير خود راهم هويدا گر) آفتاب آمد دليل آفتاب. انسان نمى‏تواند از آن رخ بتاباند. هر طرف بر مى‏گردد. مى‏گويد: »من درست هستم«
 علم از گزاره‏هاى بديهى اولى آغاز مى‏شود؛ البته خيلى چيزها را هم كه انسان نمى‏داند مى‏تواند با كمك آنها بشناسد و يقين را توسعه دهد. توليد انسانى نيست، ظهور حقيقت است و هيچ انسانى نمى‏تواند بر روى آن چشم ببندد.


 ديدگاه سوم:


 اما گفتيم ديدگاه طبيعت گرايانه پوزيتيويستى غالب بوده و به معنايى هنوز هم غالب هست. ديدگاه دوم اين بود: »اول العلم فرض الانسان و فرهنگه!!« علم توليدى صد در صد انسانى است. مخلوق قرار دادها واعتبارها و معانى است كه انسان خلق مى‏كند. اما ديدگاه سوم واضح مى‏كند كه ابتداى علم ظهور و طلوع خودش است .علم با مسائل بديهى آغاز مى‏شود. انسان ابتدا »عقل بالقوه ياهيولانى« دارد كه كم كم فعليت پيدا مى‏كند. اولين فعليت هايش عقل بالملكه است. »عقل بالملكه« اوليات را مى‏فهمد و راه مى‏افتد و در مسائل نظرى هم »عقل بالفعل« مى‏شود.
 در منظر سوم اول العلم را »بديهيات« مى‏دانيم. يقين از آنجا آغاز مى‏شود. شناخت حسى هم در پرتو همين دانش‏هاى يقينى است كه يقينى مى‏شود. در علم منطق در بخش برهان، يكى از قياسات برهانى »حسيات« هستند. (در تقسيم بندى بر اساس مقدمات قياس). منطقيون مى‏گويند: در درون حسيات، قياسى نهفته است.يعنى من كه دارم مى‏بينم اينجا چراغى روشن است، چه وقت يقينى مى‏شود؟ وقتى كه بدانم »اجتماع نقيضين محال است.« توضيح اينكه: وقتى من روشنى اينجا را حس مى‏كنم، در حالى كه من اين را حس مى‏كنم ديگر نقيضش وجود ندارد. با وجود روشنى، تاريكى نيست و تاريكى غلط است، اين را مى‏گويند يقين.
 پس حسيات هم منهاى اين گزاره‏هاى غير حسى يقينى نمى‏شود. مى‏بينيد كه ما با مطالعه كتب منطقى و فلسفى در حوزه، در اين مباحث چه حرفهاى محكمى براى گفتن داريم و چه مبانى محكمى داريم. فكر نكنيد اين بحثها خيلى عجيب و غريب است و حتماً بايد ريزه كاريهاى حلقه وين وانواع ايسم‏ها را بفهميم. البته ديدن حرفها باعث آن مى‏شود كه بدانيم چه چيزهايى داريم و در گفتگوى با آنها بدانيم از چه چيزهايى استفاده كنيم؛ ولى براى ورود به بحث بايد همين علوم حوزوى وعقلى و اسلامى خود را داشته باشيم. بايد مبانى را عميقاً دريافت كنيم و اينكه مبانى محكم فرهنگ خود را ضرورت دارد كه بشناسيم خاصّ حوزويان نيست. [ هر دانش پژوه آزاده‏اى در هر جاى جهان اين محكمات را نداند، ضرر كرده است ]
 در نظرگاه سوم محور توليد علم طبيعت و انسان نيست و علم جاهايى خودش طلوع و ظهور مى‏كند. اما دريافت آن از كجا شكل مى‏گيرد؟ و اولين قضايايى كه علم با آن شكل مى‏گيرد (كه به بديهيات اوليه معروفند) چه هست؟ يكى از آنها مبدأ عدم تناقض است، يكى ديگر از آنها كه مرز سفسطه (مغالطه) و فلسفه (جويندگى و دوست دارى دانش) محسوب مى‏شود اين است كه: »واقعيتى هست«. مى‏گويند فيلسوف (كسى كه وارد وادى فلسفه مى‏شود نه فيلسوف به معناى خاص) قائل به وجود واقعيت است و شك گرا و سوفسطايى قائل نيست. فيلسوف چطور وجود واقعيت را اثبات مى‏كند؟ براى فهم بيشتر، يك لحظه شما هم در وجود واقعيت شك كنيد؛ ديگر در اينكه شك داريد كه نمى‏توانيد ترديد كنيد. بالاخره وجود مقدمات استدلال يا شك خود را كه نمى‏توانيد ترديد داشته باشيد. پس به طور مطلق نمى‏توان در وجود واقعيت شك كرد، چرا كه نمى‏توان قدم از قدم برداشت؛ اگر »واقعاً« در وجود واقعيت »ترديد داشته باشيد« پس واقعيتى هست. و آن همين واقعيت ترديد شماست. از دل شك علم شروع مى‏شود.
 نظر علامه طباطبائى قدس سرهم: اولين گزاره‏ها بديهيات است. علامه در اينجا بيانى دارند: اولين گزاره‏اى كه انسان نمى‏تواند از آن رخ بتابد اين است »خدا هست«، »حقيقتى هست«، »واقعيتى هست« برهان صديقينى كه علامه بيان مى‏كند اين است، علم اصلاً از اينجا مى‏جوشد. معروفٌ عند كُلِّ جاهل. هر كس هم كه انكار مى‏كند، توجهى ندارد كه اصلاً حرف زدنش هم با اتكا به همين جمله است. علامه اولين بديهى را »واقعيتى بالضرورة الازلية« مى‏دانند. در كتب منطق ديده‏ايد ضرورت سه قسم است: ضرورت ذاتيه مانند: »انسان حيوان است، ناطق است« يعنى تا ذات انسان هست حيوان و ناطق هم است. يا مثلث سه ضلعى است؛ سه ضلع بودن مثلث، ضرورتى ذاتى است يعنى مادام كه مثلثى وجود دارد سه ضلع هم هست. يعنى مى‏توان فرض كرد مثلثى وجود ندارد. امادر ضرورت ازليه اصلاً نمى‏توان فرض كرد كه ذات موضوع نباشد: مثل »واجب الوجود« بيان علامه اين است كه اولين واقعيتى كه مى‏فهميم و ضرورتش ازليه است، اذعان به »وجود حقيقت مطلق« است. اگر آن نباشد هيچ وجودى عقلاً نمى‏تواند باشد. هر طرف نگاه كنيم اوست كه دارد خودش را به ما نشان مى‏دهد. صمد است، فراگير است؛ معروفٌ عند كُلِّ جاهل. اگر در اين ترديد كنى همه نظام علمى از هم مى‏پاشد. او اول خود را مى‏نماياند و در پرتو ديدار اوست كه عالم ديده مى‏شود. حتى در افق دانش حصولى، ما چون او را مى‏شناسيم مى‏توانيم چيزهايى ديگر را بشناسيم. »زهى نادان، كه خورشيد تابان، به نور شمع، جويد در بيابان« پس محور توليد علم آن گزاره‏هاى غير حسى است و اولين گزاره‏هاى كه داريم شناخت خداست.
 به نظر بنده از دل كلام علامه طباطبايى اين بيرون مى‏آيد كه محور توليد علم و سنگ بناى آگاهى انسانى واقعيت خداست. شما مثلاً يقين داريد كه روى كاغذِ روبرويتان مطلبى نوشته شده است، مى‏بينيد؛ ولى يقين شما در گرو يقينى است كه به گزاره مبدأ عدم تناقض داريد كه اگر واقعاً شك داشته باشيد كه اجتماع نقيضين شايد درست باشد، يعنى بگوييد در حالى كه اين كاغذ هست، ممكن است نباشد؛ اين بداهتاً غلط است. مى‏دانيد كه كاغذ هست. ما به گزاره‏هاى بديهى اوليه توجه نداريم مثل ماهى كه در آب مى‏رود و توجه ندارد كه در آب است. ما به گزاره‏هاى اصلى توجه نداريم و اصلى‏ترين آنها همان حقيقت نامحدود ونامتناهى است، آنرا اگر بداريم منطقاً همه سيستم علمى فرو مى‏ريزد: »اولُ العلمِ معرفةُ الجبّار« اگر استدلال و برهانى هم مى‏آوريم براى اثبات اصل آن نيست، بلكه براى اثبات اين است كه آنرا مى‏دانيم، اثبات »علم به وجودش« است. اثبات وصفش است نه اثبات نفسش، اصلاً خودش را نمى‏شود اثبات كرد. بديهى ضرورى است.
 توليد علم در اين ديدگاه: اين سؤال پيش مى‏آيد: حال كه آغاز علم با آن »كشف« است »توليد علم« چه جايگاهى دارد؟ توليد به اين معنا نيست كه سيستم و سازه‏هاى درونى علم را به تعبير پست مدرن‏ها ما ايجاد كنيم؛ بلكه به اين معناست كه ما نقش قابل را براى ظهور علم داريم. با تلاش و كار علمى و تصفيه وتزكيه خودمان به سوى آن حقايق مى‏رويم. ملاصدرا چنين تعبير مى‏كند كه »عالِم به خدمت علم مى‏رود.« ولى عالم بايد در حد علل معده تلاش و كوشش كند. شما دوستان براى عالم شدن از شهرهاى مختلف به قم آمده‏ايد و هر روز درسهايى مى‏خوانيد؛ خود علم كه مجرد است، اينها همه معده (زمينه ساز) است تا آن معناى مجرد، كشف و افاضه شود. با اين افاضه است كه نفس ما به محضر علم مى‏رسد و به سوى آن حقايق مجرد مى‏رود، وقتى هم كه مطالبى را مى‏فهميم در واقع از ظرف زمان و مكان داريم بالا مى‏رويم ومتعالى مى‏شويم. رسيدن به آن افق، عزم و جزم مى‏خواهد. با تنبلى و تن پرورى هيچ انسانى و هيچ فرهنگى به افق علم نزديك نمى‏شود. تلاش مى‏خواهد. سحر خيزى مى‏خواهد و بعد آن حقايق را به افق فرهنگ وارد مى‏كند، اين »واردكردن به افق نفس و فرهنگ«، توليد انسانى است كه البته اين هم به عنايت خداوند سبحان عطا مى‏شود. پس توليد جايى دارد ولى نه به آن معنايى كه آنها بيان مى‏كند و اين جاى كار دارد.
 حقيقت علم، همان حقيقت دين است، علم جداى از دين اصلا علم نيست: اشكال پوزيتيويسم اين است كه آنچه را گمان مى‏كنند علم است، دروغ مى‏گويند. علم حقيقتش دينى است و با اين معرفت دينى آغاز مى‏شود و اگر اينگونه نباشد علم نيست. اتفاقاً در اين مطلب كه علم، شرقى و غربى ندارد، پوزيتيويست‏ها درست فكر مى‏كند. سازمان علم با اين گزاره‏ها كه از ارائه الهى است آغاز مى‏شود. او وجه خود را و صمديت خود را مى‏نماياند و انسان، گريزى از آن حقيقتِ مطلق ندارد، هيچ هم نمى‏توانى راجع به آن بگويى، چون هر وصفى بگويى آنرا قيد زده‏اى جز تكبير. علم از اينجا آغاز مى‏شود و جز آن علم و يقين نيست، ظن و وهم است. چه اينكه پست مدرنها كه علم را توليد انسانى مى‏بيند، منطقاً همه علومشان نسبى مى‏شود و يقين علمى در هيچ كدام از آگاهى هايشان نمى‏تواند باشد و پوزيتيويست‏ها كه شروع علم را از طبيعت مى‏دانند سر از شكاكيت در آورده‏اند هيچ كدام به علم قابل تعميم نرسيده‏اند.
 اما علم كه چنين آغاز شد و سيستم استدلال شكل گرفت آخر علم چه است؟ علم در مسير پيشرفت خود شكل خاصى‏ترى از دينى بودن را با همين روش برهانى و سيستمى كه پيش مى‏رود پيدا مى‏كند. بحث وحى و عصمتِ نبى، اثبات مى‏شود و به قول بوعلى: »قول معصوم حد وسط برهان قرار مى‏گيرد«. به اين معناى دوم هم دينى مى‏شود. نصوص دينى مى‏تواند و منطقاً بايد در رشته‏هاى مختلف بيايد. اصول اوليه علم گزاره هايى است كه دينى است، نتايج اين هم در مسير خود فرازهاى جديدى را با دين خواهد داشت. علم دينى از اين ديدهم قابل بحث است: براى اينكه علم بتواند پيوند با نوع خاصى از معرفت با نام »شهود« پيدا كند كه از زندگى دينى و تزكيه و تصفيه حاصل مى‏شود نياز به دين دارد و باتمسك به روش شهودى است كه علم به حد اعلاى خود مى‏رسد. مى‏بيند كه جدايى علم و دين به هيچ وجه صحيح نيست. اين قسمت بحث هم در جاى خود بايد مورد تأمل دقيق قرار گيرد.
 جمع بندى: پوزيتيويسم مى‏گويد: علم از حس و طبيعت آغاز مى‏شود و به همان ختم مى‏شود. اين ديدگاه عمر كوتاهى داشت وجاى خود را به ديدگاه دوم داد كه علم با يك عزم و اراده انسانى پديد مى‏آيد و آنچه را كه انسان ميل كند هويت علم مى‏انگارد و با قرار داد و اعتبار انسانى شكل مى‏گيرد. در هر دو ديدگاه پوزيتيويستى و پست مدرن حرف‏هاى بسيار متنوعى است ولى همه اين‏ها به لحاظ منطقى سر از شكاكيت در مى‏آورند. در ديدگاه سوم شروع علم به بديهيات اوليه و ضرورى الصحة است. بسيارى از فيلسوفان مسلمان و غير مسلمان اين نظر را دارند. در رأس اين بديهيات به بيان علامه، شناخت خداوند سبحان و اقرار به آن حقيقت نامحدود و مطلق قرار دارد. تمام آگاهى‏هاى ما تكيه بر آن كرده و منطقاً اگر آن را برداريم بقيه فرو مى‏ريزد.

 پرسش و پاسخ:

 بنده پرسشها را مى‏خوانم و جوابها را تا فرصت باشد خواهم گفت و هر كدام فرصت نشد را هم مى‏خوانيم، چرا كه لااقل هر كدام از سؤالات زاويه‏اى را ايجاد مى‏كند براى منكشف شدن حقيقت جديدى بر ما و اين جلسه بايد شروعى جدى براى مطالعه در راه رسيدن به علم حقيقى باشد:

  - اگر نهضت توليد علم مورد تأكيد مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه«، متوجه شاخه‏هايى مثل رياضى، فيزيك و شيمى و طب و... هم است، لطفا بفرماييد علم طبيعى اسلامى وغربى هم داريم؟ مثلا آيا فيزيك اسلامى و غربى داريم كه با هم متفاوتند ونتايج مختلفى دارند؟
 - سوال بسيار خوبى است، ديدگاه پوزيتويستى تأكيدش اين بود كه علوم پايه و تجربى و كاربردى، شرقى و غربى ندارد؛ علوم فرهنگى كه اصلاً در علم بودنش هم شك و ترديد مى‏كردند. لذا در نظر عده‏اى، جامعه شناسى اسلامى و روانشناسى اسلامى مى‏توان داشت ولى ديگر طب و فيزيك و شيمى چنين نيست؛ ولى جالب است كه بدانيد اولين ترديدها درباره هويت علم حسى تجربى از ناحيه فيزيكدان‏ها بود؛ يعنى افرادى كه ترديدهاى اولى و جدى را كردند در فلسفه علم، رشته‏هاى اصلى شان فيزيك و نظير اين بود. اين‏ها بودند كه گفتند ما فيزيك محض نداريم، همين فيزيكى هم كه مى‏گوئيم ريشه در گزاره هايى دارد كه فيزيكى و تجربى نيست، مثلاً »فاير آون« يا »لاكاتوش« يا »تامس‏كن« و ديگران كه در فلسفه علم، زمينه اين مباحث را گفتند فيزيك دان هستند. بعضى هم رياضى دان بودند. لذا كاسه داغ‏تر از آش نشويم. خود غربى‏ها الان معتقد نيستند كه اين علوم يك هويت فرهنگى ندارد. البته گفتم در سطح عوامانه علم هنوز حرف‏هاى پوزيتيويست‏ها هست، يعنى در دبيرستان‏ها واحياناً دانشگاه‏ها و برخى از مراكز علمى ممكن است باشد؛ ولى در قله هايشان ديگر اين حرف‏ها زده نمى‏شود. تا قبل از اين كه خود تئورى پردازان غربى اين حرف‏ها را بزنند ما جرأت نداشتيم اين حرف‏ها را بزنيم و اگر كسى مى‏گفت، غربزده‏ها خيلى مسخره‏اش مى‏كردند، ولى الان خود غربى‏ها اين حرف را مى‏زنند و اگر بگوييد شيمى يا فيزيك هويت فرهنگى ندارد، آن‏ها شما را مسخره مى‏كنند و بايد از اين ترسيد. [ چرا كه قبل از اينكه آنها اين را بفهمند هم معلوم بود كه مكاتب فيزيكى و طبى و... مختلفى در دنيا وجود داشته است با مبانى و گزاره‏ها و نتايج مختلف]

  - آيا به نظر شما علم توليد نمى‏شود و كشف مى‏شود و روش هاست كه متفاوت است و جنبش نرم‏افزارى يعنى توليد روشهاى اسلامى به دست آوردن آگاهى؟
 - با بحث‏هاى اخير جايگاه توليد هم مشخص شد؛ نخير، روش علمى بحثهاى متعلق به خود را دارد. از زاويه ديگرى كه مى‏توان بحث كرد مبحث نفس الامر است كه نفس الامر آگاهى و علم كجاست؟ در ديدگاه عرفا و حكماى ما نفس الامر حقايق به ذات الهى بر مى‏گردد و يك مقدار كه پايين‏تر بياييم مى‏شود اين بحث. محور علم را مى‏توانيم به نفس الامر ببريم، يك مقدار كه پايين‏تر بيائيم مى‏گويند به »عالم عقول« باز مى‏گردد؛ پوزيتيويست‏ها كه مى‏گويند نفس الامر امور به عالم طبيعت باز مى‏گردد. از حرف پوزيتويست‏ها دانى‏تر و پست‏تر اين مى‏شود كه نفس الامر امور به زبان بر مى‏گردد و به قرار دادها باز مى‏گردد كه همين بحثهاى پست مدرنيسم و فلسفه معاصر غرب(!!) است كه سر از شكاكيتى فراگير سر بر مى‏آورد. يعنى طيف‏هاى توليد علم مى‏تواند پيرامون اين باشد كه نفس الامر چيست؟ حال انشاء اللَّه براى گرفتن سطح چهارم حوزه مى‏توانيد رساله‏اى در باب »سرنوشت نفس الامر در ديدگاه‏هاى مختلف« را داشته باشيد كه محور توليد علم با محور نفس الامر پيوند دارد. و دليل اينكه مدرنيته و دنياى مدرن به هم فرو مى‏ريزد به بن بست مى‏رسد، در واقع تدانى و پايين آمدن معناى نفس الامر در حد قرار دادهاست كه توليد علم را هم فقط به قرار دادهاى انسانى باز گرداندند.

  - دفتر همكارى حوزه و دانشگاه چه فعاليتى در زمينه توليد علم كرده است؟
 - اين را كه بايد از خودشان بپرسيد ولى حتماً دقت كنيد و از آنها سؤال كنيد كه چه مقدار »علمى به معناى پوزيتويستى« به دين پرداخته‏اند و برون دينى؛ و چه مقدار به اين نوع نگاه اعتقاد دارند و چقدر نقد كرده و مى‏كنند. البته يكى از شماره‏هاى اخير نشريه شان در مورد فلسفه علم بود و توجه دارند؛ (فصلمنامه حوزه و دانشگاه، شماره 34، بهار 82) اما محل تأمل و هشدار است، مراكزى كه وارد حوزه شده‏اند چه مقدار علم مدرن را وارد حوزه كرده‏اند و چه مقدار به دنبال رسيدن به »علم و معرفت« بوده‏اند! از الطاف خفيه الهى است اين فروپاشى معناى مدرن علم و اين هرج و مرجى كه در غرب به وجود آمده است. اين بحثها به ما فرصت داده كه بحث توليد علم را مطرح كنيم. باور كنيد ده سال پيش نمى‏شد اين حرف‏ها را زد، حتى در دفتر همكارى حوزه و دانشگاه هم بيش از اينكه ما بايد تقواى خود را درست كنيم نمى‏شد بيايى و مطرح كنى. ولى الان خيلى راحت‏تر صحت اين مطالب پذيرفته مى‏شود. [ ودر حوزه ودانشگاه عده‏اى با جديت به اين سمت در حركتند.]

 - تعريف علم در منطق به »حضورُ صورةِ الشيى‏ء عندَالعقل« تأئيدى بر مبناى طبيعت محورى نيست؟
 - اين تعريف قسمتى از علم يعنى علم حصولى است، حضور صورت معلوم نزد عالم بخشى از علم است. در تعريف علم بايد طورى تعريف كنيم كه علم حصولى و حضورى، علم حسى و عقلى و شهودى و علم باريتعالى را هم فرا بگيرد، لذا اين كه گفتم »علم حقيقتى است كه ظاهرٌ بذاته و مُظهرٌ لغيره« اين تعريفى كه فرموديد را هم شامل مى‏شود.

  - راه عملى و علمى توليد علم چيست؟
 - براى ورود به اين حوزه‏ها مبانى و زحمات پيشينيان را بايد بشناسيد ومخصوصاً براى ورود به اين قلمرو، علوم عقلى حوزوى [ منطق، فلسفه، اصول، كلام] را حتماً بايد خواند: البته علوم نقلى در جاى خود بايد باشد، ولى بحث‏هاى توليد علم مسيرش آن است، بزرگترين خط اين است كه دنبال بحث‏هاى توليد علم افتادن شما را از متون اصيل و كلاسيك اسلامى - عقلى باز دارد: »عليكم بالمتون لابالحواشى« البته چون ما قدم‏هاى اول را برمى داريم و يا اگر نخواهيم از موضع دقيق و حوزوى وارد شويم، مى‏توانيم به كتب ترويجى در اين زمينه هم مراجعه كنيم؛ ولى يك طلبه و دانش پژوهى كه جايگاه اصلى اش علوم حوزه است و ذخاير غنى و مستحكم و عظيمى دارد و خودش بايد مولد باشد، بايد در اين مبانى ريشه بدواند.

  - آيا نظام حوزه در اين زمينه پاسخگوست؟ نقش حوزه و طلاب مدارس در توليد علم چيست؟
 - به هر حال حتى اگرقرار باشد توليد علم به معناى پست مدرنش هم باشد، بازهم در حوزه‏هاى علميه است كه لايه‏هاى عميق‏تر فرهنگ اسلامى وجود دارد. به معناى جدى ترش هم كه در ديدگاه سوم بيان شد، جايش اينجاست واين همت مارا مى‏طلبد. تا انسان در مسيرى همه وجودش را هزينه نكند از آن مسير چيزى نصيبش نمى‏شود. شتابزدگى و عجله‏هاى زياد يك آفت بسيار جدى است كه طلاب ودانش‏پژوهان خوش ذهن و دردمند ما را تهديد مى‏كند، البته به اين معنانيست كه خوش خيالى و آرام بودن هم مطلوب باشد.

  - چگونه محور بودن خدا در نهضت نرم‏افزارى مطرح مى‏شود؟
 - بنده يك بيانش را گفتم و راه تأمل در آن را بيان كردم: البته برهان صديقين علامه را باز نكردم ولى توصيفى اجمالى داشتم، يك راه ديگر مسئله را هم گفتم كه بحث نفس الامر است.

  - آيا همين كه دنبال شناخت چيستى و حقيقت علم هستيم، اثبات نمى‏كند كه حقيقتى وجود دارد و ما دنبال كشف آن هستيم نه اينكه ما واضع علم باشيم؟
 - بله، اين همان استدلالى است كه عرض شد، برخى از مسائل را ما قرار داد نمى‏كنيم كه درست باشد و در اصل واقعيت نمى‏شود ترديد كرد. »كى گم گشته‏اى كه حالا جويم تورا«. تا شروع مى‏كند به ترديد كردن، باز مى‏بيند كه در دست حقيقت گرفتار است. بحثى است كه آيا علم را مى‏توان تعريف كرد؟ يكى از آن مفاهيم بديهى خود علم است.

  - آيا بافقر مالى مى‏توان توليد علم كرد؟
 - با توكل به خداوند خصوصاً بيشتر از همه براى طالب علم و دانشجو مى‏توان اين مشكل را حل كرد. شيخ انصارى در مكاسب مجموعه رواياتى را آورده كه خداوند متكفل طالب علم مى‏شود و هيچ چيزى براى طالب علم خطر ناكتر از اين دغدغه نيست. اين دغدغه مسير طالب علم را عوض خواهد كرد و توفيق طلب علم را از او مى‏گيرد. پژوهندگان علم تجربيات بسيار زيبا و شيرينى از اينكه خداوند چگونه آنها را تأمين كرده است دارند. بد نيست دوستان طرحى داشته باشند و اين مجموعه داستانها و وقايع و روايات در اين زمينه را در كتابى جمع كنند.

  - آيا توجه به علم انسان را از ياد خدا غافل نمى‏كند؟
 - بو على مى‏گويد: »كسى كه معرفت را حتى معرفت خدا را براى خود معرفت خدا و نه براى قرب الهى برگزيند او هم گرفتار شرك است.« [ يا به گفته حضرت امام رحمهم الله: »اگر تهذيب نباشد علم توحيد هم حجاب است«]. همه امور را براى خداوند داشتن پسنديده است؛ خود خدا فرموده: »اطلبوا العلم«. اگر علم را با انگيزه‏هاى الهى بخوانيد انشاء اللَّه گرفتار اين آفت نمى‏شويد.

  - آياتوليد علم به معناى افزودن گزاره‏هاى جديد بر علم شخصى خود است يا افزودن بر گزاره‏هاى اثبات شده هم توليد علم است؟ اگر تكميل كار ديگران باشد كه بر عهده نخبگان است و طلاب ودانشجويان ابتداى كار صرفاً بايد زمينه توليد  علم را مهيا كنند.
 - همه اينها منظور است، مخصوصاً به معناى اخير كه گفتيم يعنى به ساحت علم رفتن، در قدم اول نفس عالِم بايد روشن شود وقدم دوم اين است كه عالم بايد بر كارهاى ديگران بيفزايد و بعد از اين كار، عالم بايد به دنبال اين باشد كه »زكات العلم نشره« يعنى به دنبال ترويج علم باشد.

  - وظيفه مابه عنوان طلبه درراستاى فرمايش مقام معظم رهبرى در جنبش نرم‏افزارى چيست؟
 - در واقع اين بحث نوعى نگاه درجه دوم، نوعى زمان آگاهى و خود آگاهى است. موقعى است كه ما در كتاب غرق مى‏شويم و موقعى است كه بر مى‏گرديم و جايگاه او را نسبت به محيط و زمان و فرهنگ و اجتماع خود نگاه مى‏كنيم؛ ضمن اينكه طالب علم و دانش دارد درس خود را مى‏خواند، بايد قيمت كارى را كه مى‏كند هم بداند. اين توجه به مسئله جنبش نرم‏افزارى و توليد هم توجه به رسالتى است كه يك طلبه و دانش‏جو دارد.

  - معنا و مفهوم طبيعت چيست؟ لطفاً معنا و مفهومى از علم را بيان كنيد.
 - معناى طبيعت كه گفته شد: در نظر پوزيتويست‏ها مراد عالم محسوس است. در معناى علم هم گفته شد: بعضى قائلند كه تعريفش قرار دادى است، اما ما يك تعريفى ذكر كرديم كه همان حقيقتى است كه ظاهرٌ بذاته و مُظهرٌ لغيره.

  - آيا خود نوع جواب شما به اين سوال وابسته به فرهنگ شما نبوده است؟ وابسته به جمع و قسمتى از آن جمع كه معلومات شما از آن بدست آمده، نبوده است؟ يعنى وابسته به جامعه و تمدن و حوزه فرهنگى و آموزه‏هاى دينى جنابعالى؟
 - سوال شما نوعى دفاع از هويت فرهنگى داشتن علم است. چرا، بدون شك محيط و زمينه‏ها و فرهنگ تاثير دارد. چه اينكه نوع سؤال كردن شما هم وابسته به محيط فكرى و فرهنگى تان بوده است. اما سخن بر سر اين است كه آيا »همه حقيقت علم« را مى توان به فرهنگ تقليل داد؟ و آيا »ملاك صدق« همه امور اين است؟ در قرآن داريم: »اذ اشهدهم على انفسهم الست بربكم‏قالوا بلى« تابعداً نگوئيد پدر و مادر و محيط ما مجبور كردند و همه جا و هميشه از اجدادمان تأثير پذيرفتيم. واقعاً يك حوزه‏اى از ربط و آگاهى و علم هست كه حقيقت خود را آنجا مى‏نماياند؟ در اين مطلب بايد تأمل كرد.

  - توليد علم يعنى چه كه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« اينقدر بر آن تأكيد مى‏فرمايند؟
 - اين بحث خود يك جلسه مجزا مى‏خواهد، ولى ضمن بحث هائى كه داشتيم تا حدودى مشخص شد كه مراد چيست.

  - منظور از علوم اسلامى چيست؟
 - اگر از ديدگاه پوزيتويست‏ها حرف بزنيم اصلاً علوم اسلامى يك پارادوكس و تناقض است، علم كه اسلامى و غير اسلامى ندارد. اگر از ديدگاه پست مدرن‏ها حرف بزنيم، هر فرهنگى براى خود علم متناسب با خود را دارد و اگر از ديدگاه سوم كه مى‏گفت آغاز علم بديهيات اوليه است حرف بزنيم، علم اسلامى همان علم حقيقى است و آنچه كه اسلامى نباشد اصلاً علم نيست. [ريشه در حقيقت ندارد و برظنيات و توهمات استوار است].

  - با توجه به فرمايش شما كه علم كشفى است نه توليد اراده انسانى، پس تلقين چيست كه مثلاً انسان به خود تلقين مى‏كند كه آتش نمى‏سوزاند؟ آيا در اينجا خود انسان هر طورخواست علم را توليد نمى‏كند؟
 - اينجا ظاهراً معلوم را دارد توليد مى‏كند. (دقت شود)

  - بر طبق نظريه سوم كه مطرح شد بايد گفت كه علم از قضاياى بديهى توليد مى‏شود و قضاياى بديهى، خود علم هستند؛ پس اين علم از كجا به وجود آيد؟ آيا از تناسب موضوع و محمول كه ساختار ذهن اين را درك مى‏كند؟ پس آيا علم به ساختار ذهن افراد بر نمى‏گردد؟
 - بعضى اين چينن گفته‏اند، ولى اين بحث را اگر خواستيد ببينيد، در كتاب »علم و فلسفه« بنده اين را مقدارى پيگيرى كرده‏ام، مى‏توانيد دنبال كنيد.

 خواننده گرامى! سؤالات زير در جلسه فرصت پاسخگويى نيافتند؛ ولى به گفته استاد گرانقدر و به اميد پيگيرى شما عزيزان سؤالات را مى‏آوريم تا براى ذهن جويندگان و پژوهندگان علم راستين؛ دريچه‏هاى جديد و زواياى ديد تازه‏اى باز شود.

  - يكى از جدى‏ترين نظريات در باب تعريف علم و جنبش نرم‏افزارى نظريه‏اى است كه دفتر فرهنگستان علوم اسلامى قم سالهاست كه باتلاش و كوشش جدى ارائه داده است. نظريات اين دوستان سزاوار بحث و تأمل فراوان و جدى مى‏باشد. مى‏خواستم بفرمائيد چرا در حوزه و جامعه و دانشگاه تاكنون به اين نظريات نسبتاً جديد در باب منطق، فلسفه، روش‏شناسى، علوم انسانى، طب، رياضيات و... پرداخته نشده است؟ آيا درست است كه بعضى بدون بررسى كامل يك نظريه، آن را كنار مى‏گذراند؟ نظر شما در مورد مبانى و دستاوردهاى آنها چيست؟ 

  - به نظر شما نقش هنر و هنرمندان در ايجاد زمينه‏هاى روانى نهضت نرم‏افزارى چيست؟ كما اينكه در غرب و رنسانس ابتداء نقاشان و مجسمه سازان، بى دينى و پرستش انسان (اومانيسم) را مرسوم كردند و سپس فلاسفه اين بحث‏ها را تئوريك كردند و بعد از طريق رياضيات وآمار و مبناى تصادف و نفى عليت و يا فلسفه‏هاى مضاف، ايده‏هاى او مانيستى خود را به سطح همه علوم ديگر كشاندند و باز هر چه بيشتر فلسفه‏ها به سمت او ما نيستم و شيطان رفت و باز علوم ديگر.

  - نقش موانعى را كه يهوديان وتمامى زرسالاران جهانى در راه »توليد علم از مجارى اصلى« (كه قطعاً اديان توحيدى هستند) تا چه حد است؟ آيا همين كه مثلاً جلوى حجامت و توليد برخى داروهاى گياهى را در كشور مى‏گيرند، بيمه از داروهاى گياهى حمايت نمى‏كند، كتب درسى دانشگاهها اكثراً ترجمه بدون نقدِ غرب است يا جو سكولاريستى را در دانشگاهها حاكم كرده‏اند، كمكى به خواسته‏هاى ماديگرايان قدرت مدار نيست؟ پروتكلهاى دانشوران صهيون، كتاب مقدس، تورات، تلمود، كتاب كاهال، ساير متون مذهبى و سياسى، فيلمها، نشريات وتلاشهاى آنها تا چه حد و به چه نحوى در اين راستا تأثير گذارند؟

  - شايد مقصود و ديدگاه حسيون اين باشد كه خيلى از مطالب گر چه حسى نيست ولى اصلش از حس برخاسته است. گر چه در كتب منطقى و استقراء در اين رابطه بحث شده است. 

  - آيا به اعتبار اينكه انسان علم را كشف مى‏كند و به صورت علمى مى‏رسد، نمى‏توان گفت محور توليد علم انسان است؟

  - ريشه‏هاى توليد علم و چگونگى آن در عصر شكوفايى اسلام در قرون گذشته چه بوده است؟

  - انگيزه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« از بحث جنبش نرم‏افزارى و توليد علم و آزاد انديشى در اين زمان چه بود؟

  - در حديث شريفى امام صادق‏عليه‏السلام در جواب شخصى كه مى‏خواست خداوند را ببيند فرمودند: »آن نيرويى كه هنگام غرق شدن مى‏يابى، همان خداست« اين روايت در اين بحث چه جايگاهى دارد؟

  - مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« در بهمن ماه سال 81 فرمودند كه اميدوارم تا بهمن سال 82 بخشى از راه را رفته باشيم. لطفاً از اقداماتى كه در خصوص نظامند كردن اين جنبش مبارك انجام شده است بفرماييد. موانع كلان در اين راه چه بوده است؟ وظيفه گروهى كه از طرف شوراى عالى انقلاب فرهنگى انتخاب شد و شما هم جزء آن هستيد چيست؟ و تا كنون چه اقداماتى انجام داده‏ايد؟

  - وظيفه طلبه‏ها و دانشجويان در كليه سطوحِ نهضت توليد علم چيست؟

  - آينده اين نهضت را در جامعه اسلامى چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟

  - منابعى را در رابطه با چيستى علم معرفى بفرماييد.

  - آيا مى‏توان روح تحقيق را بدون پايبندى به روشهاى موجود در خود بالا برد و به كار گرفت؟

  - اگر قانون علمى كشف نشده باشد، آيا مى‏توان طبق تعريف پوزيتويست‏ها به آن علم گفت؟

  - اينكه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« فرمودند: »آنگاه كه رابطه ديكتاتورى با هرج و مرج و آزادى افراطى ايجاد شود، جامعه به سوى كمالش حركت نمى‏كند«، يعنى چه؟

  - جريان توليدعلم كه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« فرمودند، به كجا رسيده است؟ آيا با علومى كه تا كنون در فرهنگ شيعى توليد شده است، مى‏توانيم جهان را اداره كنيم؟ چه كارهاى ديگرى بايد كرد؟

  - نقش حوزه و دانشگاه در توليد علم چيست و چه اندازه است؟ حوزه داراى نقش بيشترى است يا دانشگاه؟ اساساً آيا شما اين جدايى سكور مآبانه حوزه و دانشگاه را مبناءً مى‏پذيريد؟ راهكار نجات از وضع بى سرانجام اين نظام آموزشى دبستان راهنمايى ،دبيرستان، دانشگاه كه از آمريكا فرانسه گرفته شده است و نظام آموزشى حوزوى كه به مسائل محدثه كمتر مى‏پردازد چيست؟

  - سطح يك حوزه و دانشگاه قبل از ليسانس چه بارى از جنبش توليد علم مى‏توانند بردارند؟

  - تأثير فرهنگ در علوم انسانى نمايان مى‏شود يا علوم تجربى؟ حدود را دقيقاً توضيح دهيد.

  - اينكه گفتيد يقين با واسطه اصولى چون اصل تناقض ايجاد مى‏شود؛ بايد گفت اگر منظور يقين معرفتى است، مى‏توان يقين را نوع ديگرى تعريف كرد؟ آيا يقين نسبى نخواهد شد؟

  - لطفاً منابعى كه به وسيله آن مى‏توان بحث جنبش نرم‏افزارى را ادامه داد معرفى كنيد.

  - در مورد راهكارهاى ايجاد علم توضيح دهيد.

  - اينكه محور توليد علم انسان باشد، يعنى عقايد پسامدرنها چه تأثيرى برتحقيقات دانشگاهى داشت؟ خصوصاً در علوم طبيعى و رياضيات؟

 دوستان عزيز!  اميدواريم با اين مجموعه، گامى كوچك به سمت علم حقيقى برداشته باشيم. بدون شك انتقادات و پيشنهادات شما كمكى ديگر براى نيل به اين هدف مقدس است، كه در اين مسير بايد سير نقد را آزادانه و با منطق پيمود تا به هدف نهايى جنبش نرم‏افزارى ونهضت آزادانديشى، كه رسيدن به يك تمدن و فرهنگ كاملاً الهى (حقيقى) و تحقق اسلام ناب است دست يابيم. ان شاء اللَّه.    با تشکر از بسيج مدرسه علميه معصوميه عليهاالسلام قم

+ نوشته شده در  84/04/15ساعت 21:44  توسط دانش پژوه  | 

 بخشی ازجزوه هوای تازه۱:مقدمه ای برجنبش نرم افزاری وتولیدعلم وآزاد اندیشی(۲) 

 بسمه تعالى محضر رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت الله خامنه اي ادام الله توفيقاته
با عرض سلام و ادب
سخنان مكرر حضرتعالى و بويژه بيانات ارزشمند شما در ديدار اعضا محترم انجمن قلم مورخه 81,11,8 درتشويق به نهضت علمي و آزادانديشي , يك فراخوان تاريخي است كه اگر بدرستي از سوي نخبگان و متصديان فرهنگ كشور , درك و تعقيب گردد , نقطه عطفي در حيات انقلاب بوده و اگر بي پاسخ بماند , علامت سوال و تعجب بر رفتار همگان است .
امام راحل (قدس سره ) , بارها از ضرورت تحول هدايت شده در حوزه و دانشگاه , سخن گفتند. مصلحاني چون شهيد مطهري و شهيد بهشتي نيز در اين راه سرمايه گذاري كردند و شخص حضرتعالي از سالهاي پيش از انقلاب تا هم اكنون , بارها و بارها تحول حساب شده در حوزه , اجتهاد ديني و نوانديشي علمي , جنبش نرم افزاري براي توليد انبوه علم در حوزه و دانشگاه را جز آرمانهاي اصلي انقلاب دانسته ايد و بارها به آزادانديشي توام با انضباط و گفتگوي توام با اخلاق , دعوت كرده ايد.
اينك دهه سوم از يك انقلاب پيروز و يك حكومت جديد را تجربه مي كنيم كه عليرغم همه مدلهاي تحميلي جهان , متولد شده است . گر چه پيشرفتهاي مهمي در 24 سال گذشته , حادث شده و حوزه و دانشگاه , رشد غير قابل انكاري داشته اند اما روشن است كه اين مقدار , براي كاري كه در پيش است و براي برداشتن موانع بعدي از سر راه نظام سازي و جامعه پردازي , هرگز كافي نبوده و اين موجودي , در برابر سيل ترجمه و هجوم رسانه اي غرب و كميت بالاي توليد و تبليغ آن در حوزه فكر و اخلاق و حقوق و حكومت و در فرهنگ زندگي و خانواده و اقتصاد و حتي روش تغذيه و لباس , بقدر كافي , كاري از پيش نخواهد برد و در درازمدت , برخي دستاوردهاي پيشين نيز با خطر ارتجاع به فرهنگ وابستگي پيش از انقلاب , مواجه خواهد بود. تنها راه پيش پاي ما , ارتقا كميت و كيفيت در توليد فكر و علم در حوزه و دانشگاه است و تا وقتي كه « توليد » بر ترجمه و تكرار و نيز « اجتهاد » بر تقليد , فزوني نيابد , سير جوامع اسلامي همچنان قهقرائي خواهد ماند و امت اسلام وملت ايران عليرغم همه فداكاريها در صحنه تمدن , فرودست خواهند بود.
يكي از عوامل اصلي زمينه ساز براي توليد « علم و نظريه » و نهضت نرم افزاري , همانا سالم سازي گفتگوها و سپس تضمين بقا اين فضاي سالم و علمي براي مباحثه و گفتگوست زيرا آنگاه كه تعادل در كار نباشد , جامعه علمي و فرهنگي ما در نوسان بين « سكوت » و « هرزه گوئي » خواهد پژمرد. حوزه و دانشگاه براي رشد به فضائي دور از افراط و تفريط نيازمندند كه در آن , از سوظن و بدبيني و ضيق صدر و از كفرگوئي و بي ادبي و حريم شكني , خبري نباشد , فضائي باز و اسلامي كه در آن نه بمحض شنيدن فكر تازه , به يكديگر تهمت و افترا بزنيم و نه تحت عنوان « نوانديشي » , مرزهاي حقيقت و فضيلت را برچينيم و ترك اصول كنيم . در اين فضاست كه تفاوت « اصول گرائي » با « تحجر » و تفاوت « نوانديشي » با « بدعت گذاري » , روشن خواهد شد. جامعه ديني به « آزادي » بدون هرج و مرج و به « ارزش باوري » بدون قشري گري , نياز مبرم دارد و براي مبارزه با افراط و تفريط , بهترين و شايد تنها راه حل , همانا تعريض و تضمين مسير « تعادل » است . از بزرگاني چون شما كه براي آزادي بمثابه يك ارزش اسلامي , سالها زندان و تبعيد را تحمل كرده اند , بارها شنيده ايم كه آزادي , نه تنها دادني و گرفتني بلكه آموختني است . آنچه امروز ضرورت فوري دارد , همين نهادينه كردن آزادي هاي فراهم آمده در جمهوري اسلامي و ترويج ادب استفاده از آن است كه بايد از راه نهادسازي براي گفتگوهاي شفاف ومستدل در همه قلمروهاي علمي و ديني در دانشگاه و حوزه صورت گيرد بنحوي كه صريحا تحت الحمايه نظام باشد و فرهنگ « مناظره و اجتهاد و توليد نظريه » را حمايت و هدايت و بلكه تشويق كند. بي شك فرهنگ « توليد علم » , يك فرهنگ ريشه دار اسلامي است كه به جامعه ديني بالنده تر و حكومت ديني پيشروتر خواهد انجاميد و روشن است كه اگر فضاي علمي , نهادينه نشود , ما هرگز توليد نرم افزار علمي و ديني بقدر لازم نخواهيم داشت و بدون اين نرم افزار , تداوم « حكومت ديني » در عصر تراكم نرم افزارهاي غيرديني و ضدديني , بسيار مشكل و احيانا صوري خواهد شد. « مناظره و نظريه پردازي » در چارچوب محكمات اسلام و با رعايت اخلاق و منطق علمي , يك ارزش ديرينه در فرهنگ اسلام و يك روال جاري در حوزه هاي علميه بوده است و تاريخ فقه , اصول , كلام , تفسير و فلسفه و ساير معارف ديني ما اعم از عقلي و نقلي , سرشار از « مناظره و نظريه پردازي » است و اصولا مفاخر علمي حوزه , همواره با نقد نظريات ديگران زمينه رشد و شكوفايي يافته اند.
گر چه هم اكنون نيز « مناظرات و نظريه پردازي » , كما بيش در جامعه علمي ما جريان دارد اما چون بدرستي نهادينه , قانونمند و گاه حمايت و هدايت نمي شود و جمعبندي دقيقي از آنها صورت نمي گيرد و به تجربه انباشته , تبديل نمي شود عملا كم تاثير شده و در نتيجه , بتدريج مجتهدان و مولدان و صاحبان خرد و دل بنفع پاچال داران , سياسي كاران و مترجمان و يا متحجران , صحنه را ترك مي كنند و آنگاه فرصت طلباني كه با طرح خام و ناقص مسائل تخصصي در قلمروهاي غيرتخصصي و با عدم پاسخگوئي و نيز تبديل فكر و نظريه به ابزار عوامفريبي , عملا فضاي علمي و فرهنگ ديني را تحت الشعاع جنجالهاي ضدديني و غيرعلمي قرار مي دهند , فضاي فرهنگي كشور را عقيم , غيرمولد و صرفا پرسر وصدا و كم محتوي مي سازند و اين نوسان ميان افراط و تفريط , همچنان ادامه خواهد يافت ومفاهيم جديدي توليد نخواهد شد و ما همچنان مصرف كننده فرهنگ و تمدن ديگران باقي مانده و تحقير خواهيم شد.
اينك فرصت را مناسب مي دانيم و از حضرتعالي كه خود در اين قلمرو , فتح باب فرموده ايد , مي خواهيم كه در اين زمينه , عملا نيز راهنمائي و مساعدت بفرمائيد تا شايد با يك بسيج عمومي و حمايت نهادينه از سوي تصميم گيران فرهنگي و متصديان محترم حوزه و دانشگاه در جهت ايجاد « كرسي هاي آزاد علمي , با حضور هيئت هاي منصفه علمي و تخصصي و در محضر وجدان عمومي حوزه و دانشگاه شاهد « طرح منطقي ايده ها » رواج بازار « نظريه پردازي و نوآوري روشمند » و نيز « مناظره هاي علمي و قانونمند و نتيجه بخش و فارغ از غوغاسالاري » و « نهادسازي براي اجابت پرسشهاي جديد » و در نتيجه « توليد نرم افزار علمي و ديني » در حوزه و دانشگاه بيش از قبل باشيم . آرزو مي كنيم كه پاسخ اين نامه در آستانه جشن بيست و چهارمين سالگرد انقلاب اسلامي , بشارتي باشد كه به جامعه علمي حوزه و دانشگاه داده مي شود.
بديهي است كه در مورد چگونگي اجرا چنين طرحي , پيشنهادهاي عملي نزد امضاكنندگان اين متن و ساير همفكران در حوزه و دانشگاه وجود دارد كه نهادهاي مسئول مي توانند , پيگيري كنند.
والامراليكم،والسلام عليكم و رحمه الله وبركاته،جمعي از دانش آموختگان و پژوهشگران حوزه علميه،81,11,13
اسامي جمعي از دانش آموختگان و پژوهشگران حوزه علميه كه اين نامه را به محضر رهبر معظم انقلاب اسلامي ارسال كرده اند به اين شرح است : آقايان و حجج اسلام عليرضا اعرافي ـ حسن رحيم پور ازغدي ـ صادق لاريجاني ـ رسول جعفريان ـ محمدسروش محلاتي ـ جواد محدثي ـ محسن قمي ـ حميد پارسانيا ـ سيدعباس صالحي ـ عبدالرضا ايزدپناه و محمدتقي سبحاني

+ نوشته شده در  84/04/15ساعت 21:27  توسط دانش پژوه  | 

با نام آفریننده علم و قلم
وبلاگ خو رابابهترین بیان فرزانه خردمندمان آغازمی کنم وچشم انتظارشنیدن نظرات اهل معرفتم:
بخشی ازجزوه هوای تازه۱:مقدمه ای برجنبش نرم افزاری وتولیدعلم وآزاد اندیشی 
 بسم الله الرحمن الرحيم 

فرزندان و برادران عزيز
با همه مضمون نامه شما موافقم و از شما و همفكرانتان در حوزه و دانشگاه مي خواهم كه اين ايده ها را تا لحظه عملي شدن و ثمر دادن , هرچند درازمدت , تعقيب كنيد , نه مايوس و نه شتابزده , اما بايد اين راه را كه راه شكوفائي و خلاقيت است به هر قيمت پيمود. اين انقلاب بايد بماند و برنامه تاريخي و جهاني خويش را به بار نشاند و همين كه اين عزم و بيداري و خودآگاهي در نسل دوم حوزه و دانشگاه نيز بيدار شده است همين كه اين نسل از افراط و تفريط , رنج مي برد و راه ترقي و تكامل را نه در « جمود و تحجر » و نه در « خودباختگي و تقليد , بلكه در نشاط اجتهادي و توليد فكر علمي و ديني مي داند و مي خواهد كه شجاعت نظريه پردازي و مناظره در ضمن وفاداري به اصول و اخلاق و منطق در حوزه و دانشگاه , بيدار شود و اراده كرده است كه سئوالات و شبهات را بي پاسخ نگذارد , خود , في نفسه يك پيروزي و دستاورد است و بايد آن را گرامي داشت و آنگاه كه نخبگان ما نقطه تعادل ميان « هرج و مرج » و « ديكتاتوري » را شناسائي و تثبيت كنند , دوران جديد آغاز شده است . آري , نبايد از « آزادي » ترسيد و از « مناظره » گريخت و « نقد و انتقاد » را به كالاي قاچاق و يا امري تشريفاتي , تبديل كرد چنانچه نبايد بجاي مناظره , به « جدال و مرا » , گرفتار آمد و بجاي آزادي , به دام هتاكي و مسئوليت گريزي لغزيد. آن روز كه سهم « آزادي , سهم « اخلاق » و سهم « منطق » , همه يكجا و در كنار يكديگر ادا شود , آغاز روند خلاقيت علمي و تفكر بالنده ديني در اين جامعه است و كليد جنبش « توليد نرم افزار علمي و ديني » در كليه علوم و معارف دانشگاهي و حوزوي زده شده است . بي شك آزاديخواهي و مطالبه فرصتي براي انديشيدن و براي بيان انديشه توام با رعايت « ادب استفاده از آزادي » , يك مطالبه اسلامي است و « آزادي تفكر , قلم و بيان » نه يك شعار تبليغاتي بلكه از اهداف اصلي انقلاب اسلامي است .و من عميقا متاسفم كه برخي ميان مرداب « سكوت و جمود » با گرداب « هرزه گوئي و كفرگوئي » طريق سومي نمي شناسند و گمان مي كنند كه براي پرهيز از هر يك از اين دو , بايد به دام ديگري افتاد. حال آنكه انقلاب اسلامي آمد تا هم « فرهنگ خفقان و سرجنبانيدن و جمود » و هم « فرهنگ آزادي بي مهار و خودخواهانه غربي » را نقد و اصلاح كند و فضائي بسازد كه كه در آن , « آزادي بيان » , مقيد به « منطق و اخلاق و حقوق معنوي و مادي ديگران » و نه به هيچ چيز ديگري , تبديل به فرهنگ اجتماعي و حكومتي گردد و حريت و تعادل و عقلانيت و انصاف , سكه رائج شود تا همه انديشه ها درهمه حوزه ها فعال و برانگيخته گردند و « زاد و ولد فرهنگي » كه به تعبير روايات پيامبر اكرم (ص ) و اهلبيت ايشان (عليهم السلام ) , محصول « تضارب آرا و عقول » است , عادت ثانوي نخبگان و انديشه وران گردد. بويژه كه فرهنگ اسلامي و تمدن اسلامي همواره در مصاف با معضلات جديد و نيز در چالش با مكاتب و تمدنهاي ديگر , شكفته است و پاسخ به شبهه نيز بدون شناخت شبهه , ناممكن است . اما متاسفانه گروهي بدنبال سياست زدگي و گروهي بدنبال سياست زدائي , دائما تبديل فضاي فرهنگي كشور را به سكوت مرداب گونه يا تلاطم گرداب وار , مي خواهند تا در اين بلبشو , فقط صاحبان قدرت و ثروت و تريبون , بتوانند تاثيرگذار و جريان سازي باشند و سطح تفكر اجتماعي را پائين آورده و همه فرصت ملي را هدر دهند و اعصاب ملت را بفرسايند و درگيري هاي غلط و منحط قبيله اي يا فرهنگ فاسد بيگانه را رواج دهند و در نتيجه صاحبان خرد و احساس , ساكت و مسكوت بمانند و صاحبدلان و خردمندان , بركنار و در حاشيه مانده و منزوي , خسته و فراموش شوند. در چنين فضائي , جامعه به جلو نخواهد رفت و دعوي ها , تكراري و ثابت و سطحي و نازل مي گردد , هيچ فكري توليد و حرف تازه اي گفته نمي شود , عده اي مدام خود را تكرار مي كنند و عده اي ديگر تنها غرب را ترجمه مي كنند و جامعه و حكومت نيز كه تابع نخبگان خويش اند , دچار انفعال و عقبگرد مي شوند. چنانچه در نامه خود توجه كرده ايد , براي بيدار كردن عقل جمعي , چاره اي جز مشاوره و مناظره نيست و بدون فضاي انتقادي سالم و بدون آزادي بيان و گفتگوي آزاد با « حمايت حكومت اسلامي » و « هدايت علما و صاحبنظران » , توليد علم و انديشه ديني و در نتيجه , تمدن سازي و جامعه پردازي , ناممكن يا بسيار مشكل خواهد بود. براي علاج بيماري ها و هتاكي ها و مهار هرج و مرج فرهنگي نيز بهترين راه , همين است كه آزادي بيان در چارچوب قانون و توليد نظريه در چارچوب اسلام , حمايت و نهادينه شود. بنظر مي رسد كه هر سه روش پيشنهادي شما يعني تشكيل 1 ) « كرسي هاي نظريه پردازي » 2 ) « كرسي هاي پاسخ به سوالات و شبهات » و 3 ) « كرسي هاي نقد و مناظره » , روشهائي عملي و معقول باشند و خوبست كه حمايت و مديريت شوند بنحوي كه هرچه بيشتر , مجال علم , گسترش يافته و فضا بر دكانداران و فريبكاران و راهزنان راه علم و دين , تنگ تر شود.
بايد « توليد نظريه و فكر » , تبديل به يك ارزش عمومي در حوزه و دانشگاه شود و در قلمروهاي گوناگون عقل نظري و عملي , از نظريه سازان , تقدير بعمل آيد و به نوآوران , جايزه داده شود و سخنانشان شنيده شود تا ديگران نيز به خلاقيت و اجتهاد , تشويق شوند. بايد ايده ها در چارچوب منطق و اخلاق و در جهت رشد اسلامي با يكديگر رقابت كنند و مصاف دهند تا جهان اسلام , اعاده هويت و عزت كند و ملت ايران به رتبه اي جهاني كه استحقاق آن را دارد بار ديگر دست يابد.
من بر پيشنهاد مي افزايم كه اين ايده چه در قالب « مناظره هاي قانونمند و توام با امكان داوري » و با حضور « هيئت هاي داوري علمي » و چه در قالب تمهيد « فرصت براي نظريه سازان » و سپس « نقد و بررسي » ايده آنان توسط نخبگان فن و در محضر وجدان علمي حوزه و دانشگاه , تنها محدود به برخي قلمروهاي فكر ديني يا علوم انساني و اجتماعي نيز نماند بلكه در كليه علوم و رشته هاي نظري و عملي (حتي علوم پايه و علوم كاربردي و...) و در جهت حمايت از كاشفان و مخترعان و نظريه سازان در اين علوم و در فنون و صنايع نيز چنين فضائي پديد آيد و البته براي آنكه ضريب « علمي بودن » اين نظريات و مناظرات , پائين نيايد و پخته گوئي شود و سطح گفتگوها نازل و عوامانه و تبليغاتي نشود , بايد تمهيداتي انديشيد و قواعدي نوشت . اينجانب با چنين طرحهائي همواره موافق بوده ام و از آن حمايت خواهم كرد و از شوراي محترم مديريت حوزه علميه قم مي خواهم تا با اطلاع و مساعدت « مراجع بزرگوار و محترم » و با همكاري و مشاركت « اساتيد و محققين برجسته حوزه » , براي بالندگي بيشتر فقه و اصول و فلسفه و كلام و تفسير و ساير موضوعات تحقيق و تاليف ديني , و نيز فعال كردن « نهضت پاسخ به سوالات نظري و عملي جامعه » , تدارك چنين فرصتي را ببينند. از شوراي محترم انقلاب فرهنگي و بويژه رياست محترم آن نيز مي خواهم كه اين ايده را در اولويت دستور كار شوري براي رشد كليه علوم دانشگاهي و نقد متون ترجمه اي و آغاز « دوران خلاقيت و توليد » در عرصه علوم و فنون و صنايع و بويژه رشته هاي علوم انساني و نيز معارف اسلامي قرار دهند تا زمينه براي اينكار بزرگ بتدريج فراهم گردد و دانشگاههاي ما بار ديگر در صف مقدم تمدن سازي اسلامي و رشد علوم و توليد فناوري و فرهنگ , قرار گيرند. بي شك هر دو نهاد از طرحهاي پيشنهادي فضلا دانشگاهي و حوزوي و از جمله طرح شما , استفاده خواهند كرد تا با رعايت همه جوانب مسئله , جنبش « پاسخ به سوالات » , « مناظرات علمي » و « نظريه پردازي روشمند » را در كليه قلمروهاي علمي حوزه و دانشگاه , نهادينه و تشويق كنند. اميدوارم كه مراحل اجرا اين ايده , دچار فرسايش اداري نشده و تا پيش از بيست و پنجمين سالگرد انقلاب , نخستين ثمرات مهم آن آشكار شده باشد. والله المستعان.  والسلام عليكم و رحمه الله 16 / 11 / 1381

+ نوشته شده در  84/04/15ساعت 21:26  توسط دانش پژوه  |